مطالعات فرهنگي يك رشته بينارشتهاي است كه با موضوعاتي چون
مردمنگاري، انسانشناسي، جامعهشناسي فرهنگ و مطالعه رسانه در ارتباط است و از
ديدگاههايي چون ماركسيسم، پساساختارگرايي، فمينيسم و نظريه انتقادي بهره ميبرد.
در حقيقت ، مطالعات فرهنگي، جامعهشناسي، نظريه اجتماعي،
نظريه ادبي، مطالعات فيلم/ويدئو، انسانشناسي فرهنگي و تاريخ/نقد هنر را براي
مطالعه پديدههاي فرهنگي در جوامع صنعتي ترکيب ميکند. پژوهشگرانِ مطالعات فرهنگي
اغلب بر اين موضوع متمرکزند که چطور پديدهاي خاص به ايدئولوژي، نژاد، طبقه اجتماعي
و/يا جنسيت مرتبط ميشود.
مطالعات فرهنگي، مجموعهي آثار گوناگوني با جهتگيريهاي
متفاوت، و معطوف به تحليل انتقادي اشکال و فرايندهاي فرهنگي در جوامع معاصر و نزديک
به معاصر است.
خاستگاه اين حوزه به لحاظ سنتي به كارهاي دو منتقد ادبي
ريچارد هوگارت و ريموند ويليامز باز ميگردد
در سال 1964 ريچارد هوگارت مركز مطالعات فرهنگي معاصر را در
بيرمنگام تاسيس كرد. اين مركز كه كانون ارزشمندي را براي بررسي روشهاي مطالعه
مسائل فرهنگي در انگليس بهوجود آورد تا سال 1973 به مديريت خود او اداره ميشد.
عرصه نوين مطالعات فرهنگي كه توسط اين مركز پديد آمد؛ به واسطه مكان جغرافيايي آن
به مكتب بيرمنگام نيز معروف شد.
بعضي حوزههاي پژوهشي مركز بيرمنگام، شامل خردهفرهنگ،
فرهنگ همهپسند و مطالعات رسانه بود. نگاه مطالعات فرهنگي به رسانه برخلاف تصور
قالبي مطالعه رسانه، نگاهي نقادانه بود و تاثير و تاثر رسانه از فرهنگ را واكاوي
ميكرد، چرا كه رسانهها هم توليد كننده و هم مصنوع فرهنگ موجود هستند.
مركز بيرمنگام حتي بازنمايي گروههاي متفاوت در رسانههاي
عامهپسند را مطالعه و تاثيرات و تفسيرهاي اين بازنماييها نزد مخاطب را وارسي ميكرد.
در سال 1968 استوارتهال مدير مركز بيرمنگام شد. هال كه در سال ۱۹۳۲ در كينگستون
جامائيكا به دنيا آمد، يكي از بزرگترين نظريهپردازان فرهنگي انگليسي است. هال،
آثار كليدي در فرهنگ و رسانه و سياست دارد.
مقاله 2
مطالعات فرهنگي در مطالعه معاني و رويههاي زندگي روزمره بهکار
ميرود. رويههاي فرهنگي شامل روشهاي مردم براي انجام کارهاي خاص (مثل تلويزيون
تماشاکردن يا غذاخوردن) در فرهنگي معين است. معاني خاص به روشهايي که مردم در
فرهنگهاي معيت کارهايي را انجام ميدهند، پيوسته ميباشد.
در استفادهاي عامتر ولي جداگانه، عبارت مطالعات فرهنگي
گاهي به مثابه مترادف غيردقيق مطالعات منطقهاي هم به کار ميرود؛ يعني مطالعه
آکادميک فرهنگهاي خاص در دپارتمانها و برنامههاي درسي مثل مطالعات اسلامي،
مطالعات آسيايي، مطالعات آفريقاييهاي آمريکا، مطالعات آفريقايي و ... .
در کتاب معرّفي مطالعات فرهنگي، ضياءالدّين سردار، پنج ويژگي
مطالعات فرهنگي را فهرست ميکند:
* هدف، فهم
فرهنگ در تمام اشکال پيچيده آن و تحليل زمينههاي سياسي و اجتماعيست که فرهنگ
خودش را در آنها نشان ميدهد.
* موقعيت و هدف
اين رشته، هم نقد و هم عمل سياسيست.
* تلاش ميکند
تقسيم دانش را براي چيرگي بر شکاف بين اشکال ضمني (دانش فرهنگي) و عيني (جهاني)
دانش، روشن سازد و دوباره وفق دهد.
* مطالعات فرهنگي،
به ارزيابي اخلاقي جامعه مدرن و جبهه راديکال عمل سياسي، متعهّد است.
بسياري از چهرههاي شناختهشده و مطرح در مطالعات فرهنگي،
جهتگيريهاي متنوّع و تا اندازهاي متفاوت نسبت به موضوعات مورد نظر خود دارند و
طيف گستردهاي از نويسندگان و متفکّران را شامل ميشوند. همه اينها در پي نابسندگي
رشتههاي آکادميک موجود، به بعضي تفاوتهاي طبقاتي و منطقهاي و بعضي اشکال نوين
فرهنگ عامه، فرهنگ جوانان و ضد فرهنگها، و نيز، اشکال فراگير رسانه، تبليغات، موسيقي
و ... علاقهمند شدند.
تاريخچه
متخصّصان در انگلستان و در ايالات متّحد، صورتهاي بعضاً
متفاوتي از مطالعات فرهنگي را پس از پيدايش اين حوزه در دهه ۱۹۷۰، بسط دادند. گونه
انگليسي مطالعات فرهنگي، در دهه ۱۹۶۰ بيشتر تحت تأثير ريچارد هاگرت و استوارت هال
در مرکز مطالعات فرهنگي معاصر در دانشگاه بيرمنگهام، بسط يافته. گونه انگليسي، ديدگاههاي
چپگرايانه و سياسي آشکار را شامل ميشود.
در مقابل، گونه آمريکايي مطالعات فرهنگي از آغاز بيشتر درگير
کارکردها و فهم اختصاصي و سوژگاني عکسالعملهاي مخاطب به فرهنگ تودهاي شد.
طرفداران مطالعات فرهنگي آمريکايي، درباره جنبههاي آزاديبخش هواداران فرهنگ تودهاي
مينويسند. هرچند، تفاوت بين شاخههاي آمريکايي و انگليسي کمرنگ شده است.
بعضي متخصّصان، خصوصاً در مطالعات فرهنگي ابتدايي انگليسي،
مدلي مارکسيستي را در اين حوزه به کار بستند. تمرکز اصلي ديدگاه مارکسيست ارتدوکس،
بر توليد معناست. اين مدل توليد انبوه فرهنگ را فرض ميگيرد و قدرت را در استقرار
از طريق توليد مصنوعات فرهنگي ميبيند. در ديدگاه مارکسيستي، آنهايي که ابزار توليد
(زيربناي اقتصادي) را کنترل ميکنند ذاتاً کنترلکننده فرهنگاند. رويکردهاي ديگر
به مطالعات فرهنگي، مانند رويکرد فمينيستي و گشايشهاي آمريکايي بعدي، از اين ديدگاه
جبري صلب فاصله گرفتند. آنها، مفروض مارکسيستي وجود معناي مسلّط واحد مشترک بين
همه در مورد هر محصول فرهنگي را، نقد کردند. رويکردهاي غيرمارکسيستي، معتقدند که
روشهاي متمايز مصرف مصنوعات فرهنگي، بر معناي محصول تأثير ميگذارد. نقد مهم ديگر،
شامل ديدگاه سنّتي ميشود که مصرفکننده منفعل را مفروض ميگيرد. ديدگاههاي ديگر،
اين موضوع را خصوصاً با تأکيد بر روشهاي متفاوتي که مردم متون فرهنگي را ميخوانند
و دريافت و تفسير ميکنند، به چالش ميکشند. اين ديدگاههاي متمايز، نقطه تمرکز را
از توليد محصولات تغيير دادهاند و در عوض، ميگويند که مصرف محصولات از آنجا که
مصرفکنندگان معناهايي به آنها ميدهند، اهميتي برابر دارد. بعضي، عمل خريد را به
هويت پيوند زدهاند. استوارت هال در اين گشايشها، مؤثّر بوده است. بعضي مفسّران
تغيير به سوي معنا را به عنوان چرخش فرهنگي، توضيح دادهاند.
در زمينه مطالعات فرهنگي، انديشه متنبودگي، نه تنها شامل
زبان نوشتاري، بلکه فيلمها، عکسها، مد يا آرايش مو هم ميشود: متنهاي مطالعات
فرهنگي شامل همه مصنوعات معنادار فرهنگاند. به همين ترتيب، مطالعات فرهنگي مفهوم
فرهنگ را گسترش ميدهد. فرهنگ، براي پژوهشگر مطالعات فرهنگي، فقط شامل فرهنگ متعالي
سنّتي و فرهنگ همهپسند نيست؛ بلکه شامل معناها و رويههاي روزمره هم ميشود. دو
تاي آخر – يعني فرهنگ همهپسند و زندگي روزمره – نقطه تمرکزهاي اصلي مطالعات فرهنگي
هستند.
چهرههاي مؤثر
در انگلستان، ريموند ويليامز، در نوشتههايش با حفظ پيوندهايي
با موضع چپ و بهعنوان سوسياليست ولزي اروپايي، به نوشتن مقالات و طرح تحليلهاي
گستردهاي از فرهنگ و تاريخ فرهنگي پرداخت. ويليامز، منتقد، رماننويس و آکادمسين
بسيار تأثيرگذار ولزي بود. نوشتههاي او درباره سياست، فرهنگ و رسانههاي تودهاي
و ادبيات، بينش مارکسيستي او را نمايان ميسازند. او، چهرهاي مؤثّر در چپ جديد
بود. ريچارد هاگرت - که متخصّص مطالعات فرهنگي انگليسيست – بيشتر به خاطر کتابي
که در ۱۹۵۷ نوشت – يعني کاربردهاي سواد – مشهور است. اين کتاب، سوگواري بر گمگشتِ
فرهنگ اصيل همهپسند و تقبيح تحميل فرهنگ تودهاي به وسيله صنايع فرهنگي است. در
کتاب، هاگرت از توانهاي به خطرافتاده فرهنگ طبقه کارگر در يورکشاير سخن گفت. او
همچنين مرکز مطالعات فرهنگي معاصر را در بيرمنگام تأسيس کرد. سيسيسياس، مرکز
پژوهشي در دانشگاه بيرمنگهام بود که در ۱۹۶۳ بهوسيله هاگرت – نخستين مديرش – تأسيس
شد. هدف پژوهشي مرکز، حوزه جديد مطالعات فرهنگي را پديد آورد. مرکز، مکان جغرافيايي
آنچيزي بود که بعدها به مکتب بيرمنگهام در مطالعات فرهنگي يا کلّيتر، مطالعات
فرهنگي انگليسي مشهور شد.
بعضي حوزههاي پژوهشي مرکز بيرمنگهام، شامل خردهفرهنگ،
فرهنگ همهپسند و مطالعات رسانه ميشد. مرکز بيرمنگهام در مطالعات فرهنگي و نظريههاي
وابسته، گرايش به اخذ ديدگاه بينارشتهاي در فرهنگ، از جمله مؤلّفههاي متفاوت
مارکسيسم، پساساختارگرايي، فمينيسم و نظريه انتقادي نژادي و متدولوژيهاي سنّتيتر
مثل جامعهشناسي و مردمنگاري داشت. مرکز بيرمنگهام، بازنماييهاي گروههاي متفاوت
در رسانههاي تودهاي را مطالعه و تأثيرات و تفسيرهاي اين بازنماييها نزد مخاطب
را وارسي ميکرد. براي توليد بسياري از مطالعات و پژوهشگران کليدي اين موضوع
برجسته و جالب توجّه است. استوارت هال – که در ۱۹۶۸ مدير مرکز شد – در همينجا
الگوي رمزگذاري/رمزگشايي بدوي خود را توسعه داد.
پژوهشگران تجربي شامل ديويد مورلي و شارلوت برانسدن، پروژه
سراسري (سراسر کشور) را در مرکز اجرا کردند. تحقيق دوروتي هابسون درباره دريافت از
نوشته تقاطع جادّهها مبتني بر مقاله فوق ليسانسش بود. برنامه مرکز در سال ۲۰۰۲
خاتمه يافت. امروزه، مرکز که زادگاه مطالعات فرهنگي بوده است، تعطيل ميباشد.
اعضاي مرکز، مانند استوارت هال، به انتشار آثارشان درباره
فرهنگ جوانان، رسانهها و آموزش و ... مشغول گشتند. نظريهپردازان مکتب بيرمنگام
به مخالفت با زيباييشناسان و محافظهکاران فرهنگي چون ماتيو آرنولد، اف. آر. لويس
و تي. اس. اليوت و ارتگا يي گاست – که مطالعه فرهنگ را بررسي آثار بزرگ فرهنگ
والا ميدانستند – پرداختند.
استوارت هال (متولّد ۱۹۳۲ در کينگستون جامائيکا) نظريهپرداز
فرهنگي انگليسيست. هال، آثار کليدي در فرهنگ و رسانه و سياست دارد. در سال ۱۹۵۱،
هال به بريستول جايي که پيش از تحصيل در آکسفورد زندگي ميکرد، رفت. او محصّل
دانشگاه آکسفورد بود و فوق ليسانسش را از کالج مرتون گرفت. هال در دانشگاه بيرمنگهام،
جاييکه راهنماي مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگهام بود، مشغول به کار شد. بين سالهاي
۱۹۷۹ تا ۱۹۹۷ در دانشگاه آزاد صاحب مقام بود. در دهه ۱۹۵۰، و در احياي استيلاي
شوروي در سال ۱۹۵۶ بر مجارستان (جايي که هزاران عضو، حزب کمونيست را ترک کردند و
جايگزينهايي براي راستکيشيهاي گذشته ميجستند) هال به اي. پي. تامپسون، ريموند
ويليامز و ديگران جهت آغاز کار دو نشريه سوسياليست راديکال ملحق شد: خردِ نو و
بررسي چپ جديد.
موقعيت شغلي او بعد از نوشتن هنرهاي همهپسند در ۱۹۶۴، سرعت
پيدا کرد. نتيجه مستقيم اين کار، دعوت هال براي پيوستن به سيسيسياس در بيرمنگهام،
از سوي ريچارد هاگرت بود.
در ۱۹۶۸ استوات هال، مدير بخشي در دانشگاه بيرمنگهام شد. او
تعدادي کتاب تأثيرگذار در سالهاي پيش رو نوشت؛ شاملِ موقعيتيابي مارکس: ارزيابيها
و انحرافات (۱۹۷۳) و رمزگذاري و رمزگشايي در گفتمان تلهويزيون (۱۹۷۳) و پليسيکردن
بحران (۱۹۷۸). پس از انتصاب به عنوان پروفسور جامعهشناسي در دانشگاه آزاد در
[[]]۱۹۷۹، هال چند کتاب تأثيرگذار ديگر نوشت. شاملِ راهِ دشوارِ تجدّد (۱۹۸۸)،
مقاومت از طريق مناسک (۱۹۸۹)، شکلگيري مدرنيته (۱۹۹۲)، مسايل هويت فرهنگي (۱۹۹۶)
و بازنماييهاي فرهنگي و رويههاي دلالتگر (۱۹۹۷). هال در ۱۹۹۷ از دانشگاه آزاد
بازنشسته شد.
استوارت هال، يکي از مهمترين توضيحدهندگان نظريه دريافت
است. اين رويکرد به متنکاوي بر نقطه توجّه مذاکره و مخالفت در سهم مخاطب متمرکز
است. به اين معنا که متن – چه کتاب باشد چه فيلم – منفعلانه از سوي مخاطبان پذيرفته
نميشود؛ بلکه مؤلّفههاي فعّالانه را هم شامل ميشود. فرد، درباره معناي متن مذاکره
ميکنند. معنا به پسزمينه فرهنگي فرد وابسته است. پسزمينه، ميتواند توضيح بدهد
که چطور بعضي خوانندگان قرائت خاصّي از متن را ميپذيرند در حاليکه ديگران ردّش ميکنند.
اين انديشهها بعدتر در الگوي هال درباره رمزگذاري/رمزگشايي
گفتمانهاي رسانهاي توسعه يافت. معناي متن، جايي بين توليدکننده و خواننده قرار
دارد. با اينکه توليدکننده متن را به روش خاصّي رمزگذاري ميکند، خواننده آنرا در
مفهومي کمي متفاوت، رمزگشايي مينمايد – آنچيزي که هال، حاشيه فهم ميخواند. اين
خط فکري به ساختگرايي اجتماعي پيوند دارد.
آثار هال، به شکل گستردهاي تأثيرگذار تلقّي ميشوند، مثل
مطالعاتي که نشاندهنده پيوند بين پيشداوريهاي نژادي و رسانهاند. اين آثار همچنين
به عنوان آثار پايهاي مطالعات فرهنگي معاصر اهميت دارند. هال، به همراهي توني
جفرسون با نوشتن مقاومت از طريق مناسک به گروههاي خردهفرهنگي و زندگي روزمره آنها
توجّه نشان داد. کاري که با ديک هبيج و اثرش خرده فرهنگ: معناي سبک و پل ويليس و
کتابش آموزش به کار ادامه يافت. ديويد مورلي به قومنگاري در حيطه مطالعات فرهنگي
روي آورد (کاري که در حيطه زنان از سوي دوروتي هابسون ادامه يافت و نمونه جالبي از
آن در کار ين انگ قابل مشاهده است). هوارد بکر، با نوشتن غريبهها و توجّه به کلوبهاي
جاز در تحقيقات مربوط به حوزه کجروي و نيز فرهنگ عامّه، تحوّل ايجاد کرد. نوشتههاي
استنلي کوهن درباره کجروي و نظريه برچسب، ديدگاه غالب در توليد هراس اخلاقي در
مورد گروههاي خردهفرهنگي را نشان داد. نقد آنجلا مکرابي، درباره حذف زنان در
مطالعات فرهنگي بيرمنگام، مطالعات زنان را به کارهاي اين مکتب افزود و مطالعات
نژادي نيز با کارهاي پل گيلروي رونق گرفت.
پل گيلروي در سال ۱۹۵۶ در شرق لندن در از والديني انگليسي –
گوياني به دنيا آمد. او متخصّص سياهپوست انگليسي مطالعات فرهنگي و فرهنگ آفريقاييست.
او نويسنده کتابهاي هيچ سياهپوستي در انگلستان نيست (۱۹۸۷)، برضد نژاد (۲۰۰۰) و
ماليخولياي پسااستعماري (۲۰۰۴) و آثار ديگر است. رئيس دپارتمان مطالعات آمريکاييهاي
آفريقاييتبار و استاد جامعهشناسي در دانشگاه ييل، اکنون مقام کرسي آنتوني گيدنز
در مدرسه اقتصادي لندن را دارد. گيلروي در ضمن، نويسنده کتاب امپراتور باز ميگردد:
نژاد و نژادپرستي در دهه ۱۹۷۰ در انگلستان (۱۹۸۲) است؛ کتابي که دستاورد جمعيست و
تحت نام سيسيسياس در دانشگاه بيرمنگهام در دورهاي که دانشجوي دکتري متفکّر
جامائيکايي، استوارت هال بوده است، چاپ شده.
نوشتههاي ميشل دوسرتو درباره زندگي روزمره تحت تأثير آنري
لفور و تا حدودي موريس بلانشو، غناي بيشتري به مفاهيم مربوط به مطالعات فرهنگي بخشيد.
گرچه مطالعه در مورد زندگي روزمره، به آثار گئورگ زيمل باز ميگردد. از سوي ديگر،
کارهاي دو سرتو، در کنار کارهاي جان فيسک مفهوم لذّت را به عرصه مطالعات فرهنگي
کشاند.
انديشه ويليامز که «فرهنگ امري عادّي است» در تقابل با
انحصارات گزينشي فرهنگ بود که آنرا چيزي فراتر از آنچه در متن روزمره زندگي يافت
ميشود، ميدانستند. پير بورديو، جامعهشناس فرانسوي وجود ذائقه را به سبک زندگي و
سرمايه فرهنگي فرد مربوط دانست. ولي از سوي ديگر، تئودور آدورنو و ماکس هورکهايمر
بين فرهنگ والا و فرهنگ عامّه شکافهايي ديده بودند. اين در حاليست که والتر بنيامين
ديگر، عضو شاخص مکتب فرانکفورت از تکثير مکانيکي اثر هنري و از بين رفتن هالهي اثر
هنري سخن راند.
پروژه پاساژها، پروژه تمامعمر بنيامين، مجموعهاي بزرگ ميشد
از نوشتههايي درباره زندگي شهري در پاريس قرن نوزدهم، خصوصاً در ارتباط با
پاساژهاي مسقّف که زندگي خياباني متمايز و فرهنگِ پرسهزني را پديد آوردند. پروژه،
که بسياري از متخصّصان معتقدند به يکي از بزرگترين متون انتقادي فرهنگ در قرن بيستم
تبديل ميشد، ناتمام ماند؛ و پس از مرگ بنيامين، در شکل ناقصاش به بسياري زبانها،
ويرايش و چاپ شد.
بنيامين، به شکل گستردهاي با تئودور آدورنو و برتولت برشت
در ارتباط بود و گهگاه وجوهي از مکتب فرانکفورت، تحت مديريت آدورنو و هورکهايمر دريافت
ميکرد. تأثيرات همزمانِ مارکسيسم برشت (و بعدتر، نظريه انتقادي آدورنو) و عرفان يهودي
دوستش گرشوم شولم در کار بنيامين مرکزيست، با وجوديکه هرگز به طور کامل تفاوتهايشان
را از بين نبرد. مقاله درباره مفهوم تاريخ، در ميان کارهاي آخر بنيامين، بيشترين
نزديکي را به چنين ترکيبهايي دارد و در ميان مقاله اثر هنري در عصر بازتوليد مکانيکي،
بيش از ديگر آثارش خوانده ميشود. مؤسّسه فرانکفورت، مشارکتهاي بزرگي در دو حوزه
مرتبط با امکان سوژههاي انساني عقلاني – يعني افرادي که ميتوانند عاقلانه عمل
کنند تا مسؤوليت جامعه و تاريخشان را به دوش بکشند – انجام داده است. اوّلي، شامل
پديدههاي اجتماعي ميشد که قبلتر در مارکسيسم به عنوان روبنا يا ايدئولوژي به آنها
پرداخته ميشد: شخصيت، خانواده و ساختارهاي اقتدار (اوّلين کتابي که در مؤسّسه چاپ
شد، مطالعات اقتدار و خانواده نام داشت) و حوزه زيباييشناسي و فرهنگ توده. اين
پژوهشها توجّه مشترکي به توانايي سرمايهداري براي تخريب پيشنيازهاي آگاهي
انتقادي و انقلابي داشتند. يعني، رسيدن به آگاهي پيشرفتهاي از ابعاد عميقي که ستم
اجتماعي پايداري خودش را حفظ ميکند. اين در ضمن به معناي شروع بازشناسايي ايدئولوژي
به مثابه بخشي از بنياد ساختار اجتماعي از سوي نظريه انتقاديست. مؤسّسه و همراهان
متنوّعش تأثيري ژرف بر دانش اجتماعي (خصوصاً در آمريکا) از طريق اثرشان شخصيت
اقتدارطلب گذاشتند. اين کتاب تحقيق تجربي وسيعي را با استفاده از مقولههاي جامعهشناختي
و روانشناختي، براي رسيدن به توصيفي از نيروهاي راهبرِ افراد به پذيرش و حمايت از
جنبشها و احزاب فاشيستي هدايت ميکند. شخصيت اقتدارطلب، در ظهور تحقيقهاي مربوط
به ضد فرهنگها، ايفاي سهم کرد.
پس از اين مرحله در مکتب فرانکفورت، آدورنو، که موسيقيداني
آموزشديده بود، فلسفه موسيقي مدرن را نوشت و در آن، ذاتِ زيبايي را به جدل کشيد؛
چراکه زيبايي بخشي از ايدئولوژي جامعه پيشرفته صنعتي و آگاهي کاذب است که از طريق
آراستن و زيباکردن آن، در سلطه نقش دارد. هنر آوانگارد و موسيقي از حقيقت بهوسيله
تسخير واقعيت رنج انساني، دفاع ميکند. بنابراين، آنچه موسيقي راديکال درک ميکند،
رنج تغييرشکلنيافته انسان است.
اين نگاه به هنر مدرن به مثابه توليد حقيقت تنها از طريق
خاليکردن زيباييشناسي سنّتي و هنجارهاي سنّتي از زيبايي به خاطر اينکه ايدئولوژيک
شدهاند، ويژگي آدورنو و در کل مکتب فرانکفورت است. اين ديدگاه از سوي کسانيکه
ادراک از جامعه مدرن به عنوان چيزي سراپا نادرست – که مفاهيم سنّتي منسوخ را
ارائه ميدهد و زيبايي و هماهنگي را مجسّم ميکند – نميپذيرفتند، نقد شد.
هژموني مفهومي بود که پيشتر از سوي مارکسيستهايي نظير لنين
براي مشخّص ساختن رهبري سياسي پرولتاريا در انقلابي دموکراتيک، استفاده شده بود.
ولي به وسيله آنتونيو گرامشي در تحليلي زيرکانه گسترش پيدا کرد تا چرايي عدم
اتّفاق افتادن انقلاب گريزناپذير پيشبينيشده مارکسيسم ارتدوکس را در آغاز سده بيستم
توضيح دهد. در عوض پيشبيني مارکسيسم ارتدوکس، به نظر ميآمد سرمايهداري بيش از
هميشه رخنه کرده و ماندگار شده. گرامشي ميگويد کاپيتاليسم کنترل را نه تنها از طريق
خشونت و اجبار سياسي و اقتصادي، بلکه همچنين به شکل ايدئولوژيک از طريق فرهنگ مستولي
و هژمونيکي برقرار ميکند که در آن ارزشهاي بورژوازي به ارزشهاي عمومي همگاني
مبدّل ميگردند. به اين ترتيب، فرهنگ مورد وفاقي گسترش مييابد که در آن طبقه
کارگر خير خود را مطابق با خير بورژوازي تشخيص ميدهند و به ابقاي وضع موجود به جاي
طغيان ياري ميرسانند.
طبقه کارگر نيازمند توسعه فرهنگي از آنِ خود است تا اين
تصوّر را که ارزشهاي بورژوازي، ارزشهاي طبيعي و هنجارمند جامعه را بازنمايي ميکنند،
به زير افکند و نظر طبقات ستمديده و روشنفکر را به انگيزه پرولتاريا جلب کند. لنين
معتقد بود که فرهنگ فرعِ اهداف سياسيست؛ ولي براي گرامشي براي دستيابي به قدرت،
دستيابي اوّليه به استيلاي فرهنگي اصل بود. در ديدگاه گرامشي، هر طبقهاي که
خواهان سلطه در دوران مدرن باشد، براي ايفاي رهبري عقلاني و اخلاقي، و براي
برپاساختن اتّخاد و مصالحه با نيروهاي متنوّع، بايد از علايق محدود «اقتصادي-شراکتي»
گذر کند. گرامشي به اين اتّحاد نيروهاي اجتماعي «انسداد تاريخي» ميگفت؛ اصطلاحي
که از جورج سورل سنديکاگرا اخذ کرده بود.
گرامشي با اين آغاز کرد که در غرب، ارزشهاي فرهنگي بورژوايي
به مسيحيت گره خورده، و بنابراين جدل عليه فرهنگ مستولي، بيشتر آداب و ارزشهاي
مذهبي را بايد هدف بگيرد. او تحت تأثير قدرتي که کاتوليسيسم رومي بر اذهان مردم
داشت و مراقبتي که کليسا از مانع شدن فاصله افتادن بين دين تحصيلکردهها و غيرآن
ميورزيد، قرار گرفت. گرامشي معتقد بود که وظيفه مارکسيسم اين بود که انتقاد
کاملاً عقلاني از دين را – که در انسانگرايي رنسانس اتّفاق افتاد – با مؤلّفههايي
از اصلاحگري – که درخواست عمومي بود – پيوند بزند. در نظرگاه گرامشي، مارکسيسم در
صورتي ميتوانست دين را ملغا کند که به نيازهاي روحي مردم توجّه ميداشت و با اينکار
مردم بايد تشخيص ميدادند که اين تجلّي تجريه خودشان است.
در ساختارگرايي فرهنگي، ديدگاه ساختارگرا و آراي فردينان دو
سوسور زبانشناس و کلود لوي استروس انسانشناس، از طريق نوشتههاي نشانهشناس فقيد
فرانسوي رولان بارت و نشانهشناس ايتاليايي اومبرتو اکو در مطالعات فرهنگي ظهور پيدا
کرده است.
اشتغال زاينده و طولاني بارت از روزهاي نخستين زبانشناسي
ساختارگرا در فرانسه به قلّه پسا-ساختارگرايي رسيد. آثار بارت متون کليدي در
ساختارگرايي و پسا-ساختارگرايي محسوب ميشوند. از آنجايي که بارت همجنسخواه
بود، هرچند تا سالهاي پاياني عمرش مشهود نشد، بعضي او را پيشگام تئوري همجنسخواهي
ميدانند. افزون بر اين کيفيتهاي خودزندگينامهاي و زيباييشناختي بسياري از
متون بارت، آنها را به حق، به آثاري ادبي مبدّل کردهاند و از سوي علاقمندان به
سبک، ادّعا شده که اين نوشتهها نوع جديدي از نوشتنِ اجرايي است.
در نوشته سال ۱۹۷۱ از اثر به متن، بارت اين ايده را بيشتر
گسترش داد و بحث کرد که درحاليکه يک «اثر» (مثلاً يک کتاب يا فيلم) حاوي معناييست
که بيدردسر قابل ردگيري تا مؤلّف است (و بنابراين معنا، محدود است)، يک «متن»
(همان فيلم يا کتاب) در واقع چيزيست که باز وانهاده مي شود. مفهوم نتيجهگيري شده
يعني بينامتنيت، ايجاب ميکند که معنا از طريق مخاطب به موضوعي فر هنگي آورده ميشود
و ذاتاً در موضوع مستقر و نهفته نيست.
کتاب اس/زد اغلب شاهکار نقد ادبي پسا-ساختارگرا خوانده ميشود.
بارت در اس/زد، داستان سارازين بالزاک را مفصّلاً، جمله به جمله، با ارجاع هر جمله
يا کلمه به يک يا چند کد و سطوح معنا در داخل داستان، کالبدشکافي ميکند. در
اس/زد، بارت همچنين مفهوم آثار خواندني و نوشتني را معرّفي ميکند.
نقد فرهنگي ساختارگراي پيشين بارت، که در چند جلد شامل
اسطورهشناسيها چاپ شده است که اثر کليدي متقدّم براي مطالعات فرهنگي بعديست و
شامل کاربست تکنيکهاي نقد ادبي و اجتماعي به فرهنگ تودهاي ميشود. اسطورهشناسيها
مجموعهاي از تحليلهاي واقعاً خلاصه و روشن از موضوعات فرهنگي از باغوحش تا موزه
و مد است (موضوعي که بعدها با جزئيات بيشتر در نظام مد شرح ميدهد.)
بعضي از آثار بعدي بارت، با حفظ جنبه انتقادي، شخصي و عاطفي
هم هستند. معروفتر از همه کتابش رولان بارت (که اغلب به اسم بارت نوشته بارت ميشناسندش)
خودزندگينامهاي نظريست که در بخشهايي به ترتيب الفبا به جاي ترتيب زماني تنظيم
شده. کتاب آخر او، اتاق روشن، يادداشتي شخصي و وفاتنامهاي براي مادرش (و براي
خودش) است و مطالعهايست در عکّاسي.
تأثير زبانشناسي نشانهشناسانه رومان ياکوبسن و فرماليستهاي
روس، مانند آلگيرداس ژولين گريماس و تزوتان تودوروف در کار بارت نيز نمايان است.
به اينها ميتوان آشناييزدايي ويکتور اشکلوفسکي را اضافه کرد و البتّه نبايد از
تأثير ميخائيل باختين و مفهوم امر کارناوالي و بينامتنيت که ريشه در منطق گفتگو
دارند، غافل ماند. تأثير ديدگاههاي هرمنوتيکي به فرهنگ، مانند نظريات کليفورد گيرتز
را که ريشه در نظريههاي ولاديمير پراپ و نورتروپ فراي دارند – آنجا که فرهنگ را به
مثابه روايت و متن ميبينند – نبايد از خاطر دور نگاه داشت. نيز نوشتههاي مابعد
ساختارگراي ميشل فوکو درباره اشکال قدرت و دانش و ژاک دريدا درباره ساختارشکني
متن، تأثيرگذار بودهاند.
ميشل فوکو، فيلسوف فرانسوي صاحب کرسي تاريخ نظامهاي انديشه
در کولژ دو فرانس بود. نوشتههاي او بر آثار تخصّصي ديگر تأثيري عظيم داشت.
اثرگذاري فوکو در علوم انساني و اجتماعي و بسياري حوزههاي کاربردي و تخصّصي پژوهش
گسترش يافته. ميشل فوکو، بيش از همه براي نقدش بر نهادهاي اجتماعي متنوّع و از همه
قابل ملاحظهتر، روانپزشکي، پزشکي و نظام زندان و همينطور انديشههايش درباره تاريخ
جنسيت، مشهور است. نظريه عمومي او قدرت و روابط بين قدرت و دانش را مورد بررسي
قرار ميدهد. انديشههاي مرتبط با گفتمان، در ارتباط با تاريخي انديشه غربي به
صورت گسترده بحث و به کار بسته شده. فوکو، در ضمن ناقد ساختهاي اجتماعيست که بر
هويت دلالت دارند و شامل همه چيز از هويت مردانه/زنانه و همجنسخواه تا فعّاليتهاي
سياسي و گناهکارانه ميشود. مثال فلسفي از نظريههاي فوکو درباره هويت نگاه به تاريخ
هويت همجنسخواهانه است که در طول سالها از عمل ضمني به هويت ضمني پيشرفت کرده.
ژان فرانسوا ليوتار، در پستمدرنيسم با نقد فراروايتها و
ابراز ناباوري نسبت به آنها، نظريه فرهنگي را قدمي به جلو برد. فردريک جيمسون تفسيري
مارکسيستي از فرهنگ در دوره پستمدرن بهدست داد و ژان بودريار، با طرح وانمودهها
و مفهوم حادواقعيت، و با نظريات راديکالش گامي مهم و البتّه جنجالي در شناخت مظاهر
فرهنگي برداشت. بودريار، تحت تأثير نوشتههاي مارسل موس و ژرژ باتاي بوده است.
از سوي ديگر، نظريات پسااستعمارگرايي ادوارد سعيد و هومي
بهابها را ميتوان در همين ديدگاه طبقهبندي کرد. چراکه آنها، نشان ميدهند چطور
غرب، شرق را بهعنوان ديگري اسرارآميز مطرح کرده و اوهام و خيالات جنسي و غيرجنسي
خود را در آينه آن ديده است. به اين دو تن ميتوان مطالعات مربوط به فرودستان گاياتري
چاکراورتي اسپيواک را نيز افزود. در حوزه نقّادي مربوط به سياهان، هنري لوئيس گيتس،
با اثر مشهورش ميمون دلالتگر و در حوزه نقّادي فمنيستي سياهپوستانه، بل هوکس با
کتاب مگر من يک زن نيستم؟ شهرت دارند.
مطالعات مربوط به مصرف، ريشه در کارهاي کارل مارکس و ماکس
وبر دارد. تورستن وبلن با نوشتن نظريه طبقه مرفّه گام مهمّي در مطالعات مربوط به
مصرف برداشت و آثار بورديو و پيروانش مانند دانيل ميلر در اين زمينه مهم است. از
سوي ديگر، بودريار هم مصرف را به امر نمادين مربوط ساخت؛ مفهومي که در کارهاي
سوزان لانجر مشهود است. آثار هربرت مارکوزه هم با ابعاد رواني مصرف سر و کار
دارند.
رويکردهاي روانکاوانه به فرهنگ، تحت تأثير ديدگاههاي زيگموند
فرويد بهعنوان مبدع روانکاوي و مفهوم ناخودآگاهش است. ديدگاههاي پسينيانِ او و
از همه مهمتر ژاک لاکان و روانکاوي ساختارگرايانهاش، در روانکاوي فرهنگ عامّه و
مسايل مربوط به زبان مهم تلقّي ميشوند. ژيل دولوز و فليکس گاتاري با نوشتن آنتياديپ،
به مبارزه با اقتدار مارکسيسم و فرويديسم شتافتند. از نظر آنها روانکاوي نظامي
سرکوبگر است که افراد را به تبعيت از هنجارهاي محدودکننده رفتار اجتماعي وا ميدارند.
منتقدان پسافمنيست با ديدگاه روانکاوي مانند لوس ايريگاراي، جوليت ميچل و ژوليا کريستوا
نيز در اين ميان، روانکاوي ارتدوکس را به چالش کشيدند.
اين فهرست خلاصه از چهرهها و تئوريهاي مطالعات فرهنگي -
که ميتواند بيش از اين گسترش يابد – تا حدي نشاندهنده تنوّع آراي مطرح در اين
حوزه ميباشد.
منابع
* مايکل پين (ويراستار)
(۱۳۸۳)؛ فرهنگ انديشهي انتقادي: از روشنگري تا پسامدرنيته؛ ترجمهي پيام يزدانجو؛
چاپ دوّم، تهران: نشر مرکز
* سايمون ديورينگ
(ويراستار) (۱۳۸۲)؛ مطالعات فرهنگي: مجموعهي مقالات؛ ترجمهي نيما ملکمحمدي و
شهريار وقفيپور؛ چاپ اوّل، تهران: تلخون
* Chris Barker )2004(,
Cultural Studies : Theory and Practice.
* مدخل مطالعات
فرهنگي در ويکيپدياي انگليسي [1]
مقاله 3
مکتب
بيرمنگام (مطالعات فرهنگي بريتانيا)
مطالعات
فرهنگي بريتانيا
در حاليکه مکتب فرانکفورت شرايط فرهنگي مرحله
سرمايه داري انحصاري دولتي و يا فورديسم را که با رژيم توليد انبوه و مصرف انبوه
همراه است، بيان مي کرد، مطالعات فرهنگي
بريتانيا در دهه 60 پديدار شد. زماني که اولا، مقاومت جهاني گسترده اي در برابر
سرمايه داري مصرفي و عروج جنبش هاي انقلابي وجود داشت و در درجه بعد، ظهور مرحله
جديد سرمايه بود که با اصطلاحاتي چون "فرافورديسم" ، "پست
مدرنيته" يا ديگر واژه هايي توصيف شده است که ناظر بر شکل بندي فرهنگي اجتماعي
متنوع تر و رقابتي تر است. اشکالي از فرهنگ که مرحله اوليه مطالعات فرهنگي
بريتانيا در دهه 50 و ابتداي دهه 60 به آن
پرداخته اند، شرايط دوراني را بيان مي کرد که هنوز تنش قابل ملاحظه اي بين فرهنگ
قديمي طبقه کارگر و فرهنگ توليد انبوه شده اي که نمونه بارز آن محصولات صنايع
فرهنگي آمريکا بود، در انگلستان و بسياري از کشورهاي اروپايي وجود داشت. پروژه
اوليه مطالعات فرهنگي که توسط ريچارد هوگارت، ريموند ويليامز و اي-پ-تامپسون توسعه
يافت، تلاش در جهت حفظ صيانت فرهنگ طبقه کارگر در مقابل يورش فرهنگ توده اي توليد
شده توسط صنايع فرهنگي داشت. پژوهش هاي تامپسون در مورد تاريخ نهادها و مبارزات
طبقه کارگر بريتانيا و دفاع هوگارت و ويليامز از فرهنگ طبقه کارگر و حمله آنها به
فرهنگ توده اي، بخشي از پروژه سوسياليستي و کارگري بود که فرض مي کرد طبقه کارگر
صنعتي نيروي مترقي اجتماعي است که مي تواند به منظور پيکار عليه نابرابري هاي
جوامع سرمايه داري موجود و برقراري جوامع برابر تر سوسياليستي بسيج و سازماندهي
شوند. درگيري شديد ويليامز و هوگارت در پروژه هاي آموزش کارگران و جهت گيري آنها
در راستاي سياست هاي سوسياليستي طبقه کارگر باعث مي شود مطالعات فرهنگي در نزد
آنان به صورت ابزاري براي تغيير مترقي اجتماعي ديده شود.
نقد
موج اول مطالعات فرهنگي از آمريکايي گرايي و فرهنگ توده اي توسط هوگارت، ويليامز و
ديگران در اواخر دهه 50 و اوايل دهه 60 مشابه با انتقادات مکتب فرانکفورت بود با
اين تفاوت که آنها طبقه کارگر را درعصر فاشيسم در آلمان و بسياري از کشورهاي
اروپايي تباه شده مي ديدند که هرگز نمي توانست منبعي قدرتمند براي دگرگوني دهايي
بخش اجتماعي باشند.فعاليت دهه 60 مکتب بيرمنگام در امتداد راديکاليسم موج اول
مطالعات فرهنگي بريتانيا ( سنت " فرهنگ و جامعه " هوگارت، تامپسون،
ويليامز ) و همچنين برخي جنبه هاي مهم مکتب فرانکفورت بود. اما پروژه بيرمنگام
همچنين راه را براي چرخش پوپوليستي پست مدرن در مطالعات فرهنگي هموار کرد.
اينکه
مرحله دوم مطالعات فرهنگي بريتانيا – که با بنيان گذاري مرکز مطالعات فرهنگي معاصر
در دانشگاه بيرمنگام توسط استوارت هال آغاز شد- در بسياري از چشم اندازهاي کليدي
با مکتب فرانکفورت سهيم بوده است، مورد تصديق همگان نيست. مرکز در اين دوران طيفي
از رويکردهاي انتقادي را براي تحليل، تفسير و نقد محصولات فرهنگي توسعه داد. (
نگاه کنيد به هال 1980ب، جانسون 1986/ 1987، مک گوگان 1992 و کلنر 1995 ). گروه بيرمنگام از ميان مجموعه اي از بحث هاي
دروني، و واکنش به جنبش ها و مبارزات اجتماعي در دهه 60 و 70، درگير تأثيرات متقابل
بازنمائي و ايدئولوژي هاي طبقه، جنسيت، نژاد، قوميت و مليت در متون فرهنگي و از
جمله رسانه ها شدند. پژوهشگران مرکز بيرمنگام از جمله نخستين کساني بودند که
تأثيرات روزنامه ها، راديو، تلويزيون، فيلم و ديگر اشکال فرهنگي عامه پسند بر
مخاطبين را مطالعه کردند. آنها همچنين متمرکز شدند بر اينکه چگونه مخاطبين مختلف
به روش هاي متنوع و در زمينه هاي مختلف فرهنگ رسانه اي را به کار مي برند و تفسير
مي کنند و به تحليل عواملي پرداختند که عکس العمل مخاطبين را به متون رسانه اي به
شيوه هاي متفاوت شکل مي دهد.
دوره
کلاسيک مطالعات فرهنگي بريتانيا از اواخر دهه 70 تا اوايل دهه 80 با تطبيق
رويکردهاي مارکسيستي بويژه رويکردهاي متأثر از آلتوسر و گرامشي با مطالعه فرهنگ
ادامه يافت. ( به خصوص نگاه کنيد به هال 1980 الف) گرچه هال معمولا مکتب فرانکفورت
را در شرح خود قلم مي اندازد، اما برخي از کارهاي انجام شده توسط گروه بيرمنگام
مواضع مشخص و کلاسيک مکتب فرانکفورت را ، از نظريه اجتماعي و متدولوژي انجام
مطالعات فرهنگي تا چشم اندازها و استراتژي هاي سياسي، منعکس کرده اند. مطالعات
فرهنگي بريتانيا همچون مکتب فرانکفورت جذب و ادغام طبقه کارگر و کاهش آگاهي انقلابي
آن ها را مشاهده کرد و شرايط چنين فاجعه اي را براي پروژه مارکسيستي انقلاب مطالعه
کرد. مطالعات فرهنگي بريتانيا مانند مکتب فرانکفورت نتيجه گرفت که فرهنگ توده اي
نقش مهمي را در ادغام طبقه کارگر در جوامع سرمايه داري موجود بازي مي کند و اينکه
فرهنگ رسانه اي و مصرفي، شيوه نويني از هژموني سرمايه داري شکل مي دهد.
هر
دوي اين سنت ها درگير فصل مشترک فرهنگ و ايدئولوژي شدند و نقد ايدئولوژي را کانون
مطالعات فرهنگي انتقادي ديدند. هر دو، فرهنگ را به مثابه شيوه و بازتوليد
ايدئولوژيکي و هژموني فهميدند به گونه اي که اشکال فرهنگي به شکل دادن به شيوه هاي
تفکر و رفتاري کمک مي کند که اشخاص را با شرايط اجتماعي جوامع سرمايه داري تطبيق مي
دهد. همچنين هر دو فرهنگ را به مثابه شکل توانمند مقاومت در برابر جامعه سرمايه
داري مورد ملاحظه قرار دادند. هم طليعه داران اوليه مطالعات فرهنگي بريتانيا به
خصوص ريموند ويليامز و هم نظريه پردازان مکتب فرانکفورت فرهنگ بالا را بعنوان
حاملين نيروهاي مقاومت در برابر مدرنيته و ايدئولوژي سرمايه داري مي نگريستند.
بعدتر مطالعات فرهنگي بريتانيا به لحظات مقاومت در فرهنگ رسانه اي و تفاسير و
کاربرد مخاطب از محصولات رسانه اي بها داد، در حاليکه مکتب فرانکفورت جدا از برخي
استثنائات گرايش داشت فرهنگ توده اي را به عنوان شکل قدرتمند و هماهنگ سلطه، مفهوم
پردازي کند. تفاوتي که به تقسيم بندي جدي اين دو سنت منجر مي شود.
مطالعات
فرهنگي بريتانيا از آغاز خصلتي شديدا سياسي داشت و امکانات بالقوه مقاومت را در
خرده فرهنگ ها بررسي مي کرد. بعد از ارزش گذاري نخست آنها به فرهنگ طبقه کارگر،
آنها ( در مرحله بعد ) نشان دادند که چگونه فرهنگ جوانان مي تواند در برابر اشکال
هژمونيک سلطه سرمايه داري مقاومت کند. بر خلاف مکتب کلاسيک فرانکفورت ( اما مشابه
با هربرت مارکوزه )، مطالعات فرهنگي بريتانيا به سوي فرهنگ جوانان به عنوان منبعي
که اشکال نوين بالقوه مخالفت و دگرگوني اجتماعي را فراهم مي آورد،توجه کردند.
مطالعات فرهنگي بريتانيا از خلال مطالعه خرده فرهنگ جوانان نشان داد که چگونه
فرهنگ اشکال متمايز هويت و عضويت گروهي را شکل مي دهد و همچنين به ارزيابي پتانسيل
اعتراضي خرده فرهنگ هاي متعدد جوانان پرداخت.( نگاه کنيد به جفرسون1976 و
هبداژ1979 ) مطالعات فرهنگي توجه خود را به اين نکته متمرکز کرد که چگونه گروه هاي
خرده فرهنگي در برابراشکال مسلط فرهنگ و هويت مقاومت مي کنند و سبک و هويت خود را
مي سازند. کساني که خود را با رمزهاي مد و لباس مسلط و رفتار و ايدئولوژي سياسي
مسلط تطبيق مي دهند هويت خود را در درون گروه هاي اصلي به عنوان اعضاء گروه هاي
معين اجتماعي مي سازند. ( به عنوان مثال آمريکايي هاي سفيد، طبقه متوسط و محافظه
کار ) اشخاصي که با خرده فرهنگ ها هويت مي يابند، همچون فرهنگ پانک يا خرده فرهنگ
ملي گرايان سياه به شکلي متفاوت از جريان اصلي به چشم مي آيند و عمل مي کنند و
نتيجتا هويت هاي اعتراضي مي سازند که آنها را در تقابل با مدل هاي استاندارد تعريف
مي کند.
اما
مطالعات فرهنگي بريتانيا برخلاف مکتب فرانکفورت به اندازه کافي درگير جنبش هاي
زيبايي شناختي آوانگارد و مدرنيستي نشد و توجهش را به طور گسترده محدود به توليدات
فرهنگ رسانهاي و عامه ÷سند کرد. به هر حال توجه مکتب فرانکفورت به هنر آوانگارد و
مدرنيسم در اشکال گوناگون ان محتملا بارآورتر از ناديده گرفتن مدرنيسم و تا حد
زيادي فرهنگ بالا از سوي مطالعات فرهنگي بريتانيا بود. به نظر مي رسد اشتياق
فراوان مطالعات فرهنگي بريتانيا به مشروعطت بخشي به مطالعه فرهنگ عامه و توجه به
محصولات فرهنگ رسانه اي، به روي گرداني از آنچه فرهنگ بالا ناميده مي شود به سوي
فرهنگ عامه شد. اما چنين چرخشي ديدگاه هاي ممکن به تمام اشکال فرهنگ را قرباني مي
کند و تقسيم حوزه فرهنگ به دو بخش عاميانه و نخبه گرا را باز مي تابد. ( که همان
ارزش گذاري قديمي تر تمايز مثبت/منفي فرهنگ بالا و پست را باز مي تاباند ) مهم تر
از اين اين مسأله منجر شد به قطع ارتباط مطالعات فرهنگي از کوشش براي توسعه اشکال
اعتراضي نوعي فرهنگ که با " آوانگارد تاريخي" تداعي مي شود.( برگر 1984
) جنبش هاي آوانگارد مانند اکسپرسيونيزم، سوررئاليزم و دادا خواستار تکاملي در هنر
بودند که بتواند جامعه را به صورت انقلابي دگرگون کند و آلترناتيوهايي براي اشکال
هژمونيک فرهنگ ارائه مي کردند.
پتانسيل
اعتراضي و رهايي بخش جنبش هاي آوانگارد هنري مضمون مهم مکتب فرانکفورت و به خصوص
آدورنو بود که به طور عمده اي توسط محققين مطالعات فرهنگي بريتانيا کنارگذاشته شد.
با اين حال اين امر جالب توجه است که توجه به جنبش ها و اشکال آوانگارد در مرکز
توجه پروژه اسکرين بود که به نوعي آوانگارد هژمونيک نظريه فرهنگي در بريتانياي دهه
70 بود و تا قبل از برتري يافتن مکتب بيرمنگام تأثير نيرومندي بر پيرامون خود
داشت. در اوايل دهه 70 اسکرين تمايزي بنيادين ميان رئاليزم و مدرنيزم را مطرح کرد
و مجموعه اي از انتقادات به هنر رئاليست بورژوايي و وضعيت فرهنگ رسانه اي که رمزهاي
ايدئولوژيک رئاليزم را بازتوليد مي کرد وارد آورد. اين پروژه نظريه اسکرين را در ارتباطي
عميق با مکتب فرانکفورت و بويژه آدورنو قرار داد، اگر چه اختلافات جدي اي نيز
موجود بود.
در دهه 79 و اوايل دهه 80 مطالعات فرهنگي
بريتانيا انتقادات نظام مندي را از مواضع نظري اسكرين به عمل آورد كه در حقيقت
هيچگاه پاسخي به آنها داده نشد. (هال و ديگران 1980) در واقع آنچه كه به عنوان
نظريه اسكرين شناخته مي شد خود به عنوان يك گفتمان نظري منسجم و يك برنامه عملي در
دهه 80 متلاشي و منحل شد. در حاليكه بسياري از انتقادات مطالعات فرهنگي بريتانيا
به نظريه اسكرين متقاعد كننده بود. تأكيد بر عمل آوانگارد كه توسط اسكرين و مكتب
فرانكفورت دفاع مي شود آلترناتيوي بارآور را در مقابل حذف چنين اعمالي از سوي
مطالعات فرهنگي كنوني بريتانيا و آمريكاي شمالي فراهم مي آورد.
مطالعات
فرهنگي بريتانيا نيز همچون مكتب فرانكفورت بر اين نكته تأكيد مي كند كه فرهنگ را
بايد در درون روابط اجتماعي و نظامي كه فرهنگ در آن توليد مي شود و به مصرف مي رسد
مورد مطالعه قرار داد. همچنين اينكه مطالعه فرهنگ با مطالعه جامعه. سياست و اقتصاد
پيوند خورده است. مفهوم كليدي گرامشي يعني هژموني به مطالعات فرهنگي بريتانيا ياري
كرد تا اينكه دريابند چگونه فرهنگ رسانه
اي مجموعه اي از ارزش ها. ايدئولوژي هاي سياسي و اشكال فرهنگي مسلط را در قالب يك
پروژه هژمونيك پيوند مي زند و بيان مي كند تا بتواند باعث ادغام افراد در يك آگاهي
مشترك شود. مثلا آن گونه كه افراد در جامعه مصرفي و يا پروژه هاي سياسي همچون
تاچريسم و ريگانيسم ادغام مي شوند. (نگاه كنيد به هال 1988) اين پروژه در بسياري
از جوانب مشابه اظهارات مكتب فرانكفورت است. چشم اندازي فرانظري كه اقتصاد سياسي.
تحليل متني و مطالعه دريفت مخاطب را در چهارچوب نظريه اجتماعي انتقادي تركيب مي
كند.
مطالعات
فرهنگي بريتانيا و مكتب فرانكفورت هر دو به مثابه تلاش هايي بنيان گذاري شدند كه
به لحاظ بنيادين بين رشته اي بودند و در برابر تقسيم كار دانشگاهي مقاومت مي
كردند. در واقع مرز شكني آنها و انتقاداتشان بر تأثيرات مضر انتزاع كردن فرهنگ از
زمينه اجتماعي-سياسي آن باعث خصومت در ميان متعصبين رشته هاي دانشگاهي متفاوت و
نيز كساني شد كه براي مثال به استقلال فرهنگ معتقدند و قرائت هاي سياسي و جامعه
شناختي را مورد انتقاد قرار مي دهند. مطالعات فرهنگي در تقابل با فرماليسم و تفكيك
گرايي دانشگاهي تأكيد داشت كه بايد فرهنگ را در درون نظام روابط اجتماعي بررسي كرد
كه فرهنگ در آن توليد مي شود و به مصرف مي رسد و اينكه در نتيجه تحليل فرهنگ به
مطالعه جامعه. سياست و اقتصاد گره خورده است. تلاش شد تا با استفاده از مدل گرامشي
از هژموني و ضد هژموني. نيروهاي مسلط فرهنگي و اجتماعي حاكم و يا داراي هژموني
تحليل شود و نيروهاي ضد هژمونيك مقاومت و مبارزه جستجو شود. اين پروژه قصد دگرگوني
اجتماعي را داشت و تلاش مي كرد تا نيروهاي سلطه و مقاومت را به منظور كمك به
فرآيند مبارزه سياسي و رهايي از ستم و سلطه مشخص كند.
برخي
از كارهاي معتبر اوليه مطالعات فرهنگي بريتانيا بر اهميت رويكرد مين رشته اي در
مطالعه فرهنگ تأكيد داشتند كه اقتصاد سياسي. فرآيند توليد و توزيع. محصولات متني و
دريافت آن توسط مخاطب را تحليل كند. مواضعي كه به طور قابل توجهي مشابه مواضع مكتب
فرانكفورت بود. براي مثال استوارت هال در مقاله كلاسيك خود "رمز گذاري. رمز
گشايي" با نظر به گروندريسه ماركس به عنوان مدلي براي ترسيم پيوند هاي "
جرياني مداوم" كه دربرگيرنده "توليد-توزيع-مصرف-توليد" بود تحليل
خود را آغاز كرد. (1980b:128ff)
هال با تمركز بر اينكه چگونه نهادهاي رسانه اي معنا توليد مي كنند. چگونه آنرا در
جريان مي گذارند و مخاطب چگونه متن ها را به منظور توليد معنا استفاده يا رمز
گشايي مي كند. اين مدل را انضمامي كرد. علاوه بر او ريچارد جانسون در يك سخنراني
در سال 1983 كه در سال 85 منتشر شد مدلي شبيه به مدل متقدم تر هال ارائه كرد كه
مبتني بود بر دياگرامي از گردش توليد. متنيت و دريافت. [ اين مدل ]با گردش سرمايه
ماركس متناظر بود كه توسط دياگرامي كه بر اهميت توليد و توزيع تأكيد داشت نشان
داده شده بود. اگر چه جانسون بر اهميت تحليل توليد در مطالعات فرهنگي تأكيد داشت و
اسكرين را به دليل رها كردن اين چشم انداز به نفع رويكردهاي متن گراتر و ايده
آليستي تر مورد انتقاد قرار داد اما غالب كارهاي مطالعات فرهنگي بريتانيا و
آمريكاي شمالي اين ناديده گرفتن را تكرار كردند.
(
اين مطلب بخشي از مقاله « مارکسيسم فرهنگي و مطالعات فرهنگي» نوشته داگلاس کلنر
است که ترجمه کامل آن را در فصلنامه اقتصاد سياسي شماره ۱۰ آمده است
مقاله 5
نگاهي
کلي به تاريخچه ظهور مطالعات فرهنگي
بد
نيست نگاهي كلي به روندي داشته باشيم كه به ظهور مركزمطالعات فرهنگي بيرمنگام توسط
هوگارت در دهه 60 منجر شده است. به طور كلي به نظر مي رسد كه داستان اين ظهور
متاثر از دو جريان بوده است. الف ـ مطالعات فرهنگي ريشه در نقد ادبي يا سنت
منتقدان فرهنگ به ويژه جريان موسوم به ليوسيسم دارد و ب ـ مطالعات فرهنگي از دل
پروبلماتيك يا مسئله عمدة ماركسيسم غربي يعني تلاش براي تعديل استعارة ساختماني
زيربنا ـ روبناي ماركسي تحت عنوان كلي تر چپ نو دارد. اهميت اين جريان تا بدانجاست كه استوارت هال (
مدير مركز مطالعات فرهنگي معاصر بيرمنگام كه بعد از هوگارت ده سال مدير اين مركز
بود)پروژة مطالعات فرهنگي را محصول نقد تقليل گرايي به ويژه از نوع اقتصاد گرايي
آن مي داند. دو نكته در اينجا مهم است: اولاً، نبايد فراموش كرد كه اين پروژه كه
از اساس به دنبال نقش نسبتاً مستقلي براي فرهنگ در فرماسيون هاي اجتماعي است بعدها
در مطالعات فرهنگي دچار تغيير شد. دوم، نمي توان مرز دقيقي ميان دو جريان پيشگفته
ترسيم كرد.
همانطور
كه در يادداشت هاي قبل ديديم، آثار
تامپسون، ويليامز و هوگارت زمينه ظهور اين رشته را هموار ساختند. اين آثارويژگي
هاي خاصي دارند كه توجه به طبقة كارگرو فرهنگ آنها و زوال اين فرهنگ و رويكرد
نوستالژيك به آن بخشي از خصائص مذكور است. اين نكته اي مهم است كه شايد بتوان گفت
دغدغة اصلي پيشگامان مطالعات فرهنگي صرفاً از بين رفتن فرهنگ طبقه كارگر نبوده است
بلكه موضوع اصلي نگراني بر سر اين نكته بوده است كه فرهنگ هر چه بيشتر به امري
سازمان يافته در دستان دولت يا صنعت فرهنگ تبديل شده است. تصور آنها از فرايند
مطلوب، گسترش فرهنگ به منزلة تجلي زندگي روزمره گروهي است نه دستگاهي در درون نظام
سياسي يا اقتصادي. اين موضوع شاهد ديگري است بر حضور دو دغدغه پر رنگ در پيدايش مطالعات فرهنگي: از يك طرف
دغدغه از بين رفتن پويايي هاي زندگي روزمره در اثر فرهنگ توده و از سوي ديگر دغدغه چپ كه ناظر بر كاركردهاي
سياسي فرهنگ و نقد بلوك قدرت است.
استوارت
هال سنت سه بنياتگذار را سنت يا پارادايم فرهنگ گرايي در مطالعات فرهنگي مي خواند. ( بعدها خواهيم ديد كه پارادايم ديگر
به اعتقاد استوارت هال پارادايم ساختارگرايي است ) در توصيف اين سنت مي توان به
موارد زير اشاره كرد:
· تكيه بر دستنوشته هاي اقتصادي سياسي 1844
ماركس كه بر جنبه هاي انسان گرايانه ماركسيسم تاكيد دارد.
· به دنبال تاكيد برمورد بالا نقد از خود
بيگانگي و تكيه بر خلاقيت نفس انسان
· اعتقاد به توان بالقوة سوسياليسم براي
رهايي انسان
· تاكيد بر نقش فرهنگ در فرايند تاريخي
· تاكيد بر تجربة زيسته و زندگي روزمره و
تلاش براي احياي پراكسيس
· تكيه بر عامليت (ذهنيت گرايي )، تجربه و
انسان گرايي در تحليل فرهنگي
ويژگي
شديداً چند معنايي مطالعات فرهنگي به طور يکسان هم در مورد اصطلاح «مطالعات» و هم
در مورد «فرهنگ يا فرهنگي» صدق ميکند: نه فقط بر سر موضوع مطالعه بلکه بر سر شيوه
انجام اين مطالعه نيز توافق روشني وجود ندارد. به نظر ميرسد معاني متعدد مطالعات
فرهنگي در چهار معناي اصلي خلاصه شوند: در مقام يک امر بين رشتهاي يا فرا رشتهاي؛
به عنوان مداخلهاي سياسي در رشتههاي دانشگاهي موجود؛ به عنوان رشتهاي کاملاً جديد
که بر مبناي موضوعي کاملاً جديد تعريف ميشود؛ به عنوان رشتهاي جديد که بر مبناي
پارادايم نظري جديدي تعريف ميشود. هوگارت در طرح اوليه تأسيس مرکز، آشکارا
مطالعات فرهنگي را داراي ويژگي لزوما بين رشتهاي دانست، اما در عين حال مطالعات
ادبي را يگانه و «عمدهترين» رکن آن تلقي کرد (هوگارت، 1970، ص 255). يک ربع قرن
بعد از آن، ديدگاه وي همچنان اين بود: «دانشجو بايد بيرون از مطالعات فرهنگي،
قبلاً در يک رشتهاي علمي بوده باشد و از تربيت فکري و آکادميک محکمي برخوردار
باشد» (هوگارت، 1955، ص 173). مفهوم مد روز مطالعات فرهنگي «فرا رشتهاي» که در
شمارههاي نخستين نشريه بينالمللي مطالعات فرهنگي بررسي شد، تفاوت اندکي با مفهوم
بين رشتهاي هوگارت دارد (هرتلي، 1998؛ ص 8-5). اما تلقي مطالعات فرهنگي به مثابه
گونهاي مداخله سياسي که بيش از همه به استوارت هال، جانشين مستقيم هوگارت در مديريت
بيرمنگهام، برميگردد، واقعاً چيز متفاوتي است. به نظر هال، اهميت مطالعات فرهنگي
در «سويه سياسي» آن نهفته بود. او مصّر بود که: «در مطالعات فرهنگي چيزي در معرض
تهديد قرار ميگيرد. به طرزي که ... در مورد بسياري ديگر از ... فعاليتهاي فکري
... صدق نميکند» (هال، 1992، ص 278). تعبيرهاي سياسي همانند اين در ادبيات مربوط
به مطالعات فرهنگي به وفور يافت ميشوند. طبق نظر دورينگ، اين نوع تحليل که داراي
التزام سياسي است يکي از بارزترين مشخصههاي ممتاز اين رشته است (دورينگ، 1999،
ص2).
تعبير
يا تلقي سوم، مطالعات فرهنگي را رشتهاي کاملاً جديد ميداند که بر مبناي موضوعي
جديد تعريف ميشود: يعني مطالعه فرهنگ عامه. موضوع نبردهاي فرهنگي آمريکا، اساساً
نژاد، قوميت، جنسيت و تمايلات جنسي بود. اما اين نبردها تا آنجا که سبب ايجاد
کشمکش بين نخبهگرايي فرهنگي و پوپوليسم فرهنگي شدند، صريحاً با موضوع فوق ارتباط
داشتند. از ديد نخبهگرايان فرهنگي نظير هارولد بلوم، استاد علوم انساني در
دانشگاه ييل، مطالعات فرهنگي گرايش دارد کمديهاي باتمن، پارکهاي يک منظوره
مورمون، تلويزيون، فيلمها، و موسيقي راک را جايگزين چاوسر، شکسپير، ميلتون، وردس
ورث و استيونس والس کند (بلوم، 1994، ص 519). به نظر پوپوليستهاي فرهنگي نظير
گراسبرگ، اين کار وعده اصلي مطالعات فرهنگي است. ترديد نميتوان کرد که مطالعات
فرهنگي در واقع به واسطه نوعي واکنش شبه -پوپوليستي عليه نخبهگرايي اشکال قديمتر
مطالعه ادبي ظهور کرد.
هر
سه «بنيانگذار» بريتانيايي مشهور اين رشته - خود هوگارت، اي. پي. تامپسون، و ريموند
ويليامز- تعهد آشکاري به مطالعه فرهنگ عامه و فرهنگ طبقه کارگر داشتند. با وجود اين،
هيچيک از آنها واقعاً فکر نميکردند که مطالعات فرهنگي همگام و همقدم با مطالعه
«هنرهاي عامه پسند» رشد و گسترش مييابد. تحول ديگري که باز هم خلاف مسير تعيين
شده در هنگام تأسيس مرکز بيرمنگهام بود رواج روز افزون تعبيري از مطالعات فرهنگي
بود که آن را نوعي جامعهشناسي مصرف رسانههاي تودهاي ميدانست، تحولي که انتصاب
هال براي کرسي جامعهشناسي دانشگاه بريتانيايي اُپن مظهر بارز آن بود. از ديدگاه
ما، در اينجا نيز مطالعات فرهنگي باز هم اشتباه تعبير شده است؛ به اين دليل که سيستم
دوتايي فرهنگ «نخبگان» و فرهنگ «عامه» دارد جايش را به حجم عظيمي از بازارهاي
فرهنگي جاافتاده ميدهد، بازارهايي که خود تحت سلطه همان شرکتهاي مختلط رسانهاي
بينالمللي هستند و از طرف همان نهادهاي رسانهاي و دانشگاهي مورد تفسيرهاي متعدد
انتقادي و غير انتقادي قرار ميگيرند.
فرانسيس
مولرن براي اشاره به موضع نخبهگرايانه در اين مناقشه، از اصطلاح آلماني «Kulturkritik» (نقد فرهنگي)، و
براي اشاره به موضع پوپوليستي از واژه «مطالعات فرهنگي» استفاده ميکند. دليل موجهي
براي اين شيوه استفاده وجود دارد.
هم
هارتمن و هم ويليامز اهميت فوقالعادهاي براي ميراث رمانتيسم آلماني در تاريخچه
اصطلاح فرهنگ قايل بودند، مکتبي که در آن اصطلاح آلماني «Kulture» به معناي سرشت انساني، در نقطه
مقابل اصطلاح فرانسوي «Civilizatian»
به معناي مهارت فني قرار ميگرفت (هارتمن، 1997؛ صص7-205؛ ويليامز، 1976، صص
80-78). درست همين ميراث است که مولرن در بهرهگيريش از اصطلاح «نقد فرهنگي» (Kulturkritik) به آن استناد ميجويد
و بدين طريق نه فقط به خود سنت آلماني بلکه به سنت انگليسي ماتيو آرنولد، اليوت،
وليوس نيز به طور جداگانه اشاره ميکند (مولرن، 2000، صص xv-xvi). در حالي که «نقد فرهنگي» به
هنر متعالي اهميت ميدهد، مطالعات فرهنگي مورد نظر مولرن مدنيت همگاني را ميستايد.
اما به نظر مولرن، اين دو موضع آن اندازه هم که در ظاهر به نظر ميرسند متضاد نيستند
زيرا مطالعات فرهنگي در واقع سبب باز توليد همان شکل استدلالي «فرا فرهنگي» مورد
نظر سنت «نقد فرهنگي» ميشود (ص، 156). به نظر او، در هر دو شيوه، گفتمان فرا
فرهنگي «سوژهاي مقتدر به اسم فرهنگ «خوب» (فرقي نميکند اقليت يا عامه) را جعل ميکند
که نقش آن مرتفع کردن تناقضات مدرنيته سرمايه سالار به واسطه يک راه حل نمادي فرا
سياسي است» (ص، 169).
نکات
بيشتري ميتوان بر اين بحث افزود، اما مقولات مولرن هرگز آن اندازه که خود وي ادعا
ميکند جامع نيستند. همان طور که مولرن تصديق ميکند، آثار ويليامز تا آن جا که
سبب پايهريزي نوعي «سياست فرهنگ» جداگانه (ص،72) در مقابل نخبهگرايي «نقد فرهنگي»
و پوپوليسم مطالعات فرهنگي شد، استثنايي مهم بر قاعده فوق است. با وجود اين، ما اين
نکته را نيز اضافه مي کنيم که، کاملاً بيرون از اين موضوعات سياسي مشخص، هميشه شق
[تعبير] چهارمي در کار بوده است که در آن مطالعات فرهنگي به عنوان چيزي تلقي شده
است که تعمداً درصدد پيوند زدن مطالعه امر عامهپسند با مطالعه امر «ادبي» است. اين
تعبير نمايانگر تغييرو تحولي در پارادايم نظري و نه در موضوع تجربي مورد مطالعه اين
رشته است. اين تعبير از نظر ويليامز بسيار مهم بود، کسي که کارهاي «تجربي»او به
طرزي کاملاً حساب شده مرزهاي بين فرهنگ عامه پسند و فرهنگ نخبگان را پشت سر
گذاشت. اما اين تعبير، فيالمثل، در برداشت ايست هوپ از «مطالعه ادبي»، به منزله
شاخهاي که تميز آن از مطالعات فرهنگي روز به روز سختتر ميشود، نيز حضور دارد
(اسيت هوپ، 1991، ص 65)، يا در تلقي بنت از مطالعات فرهنگي به عنوان رشتهاي که
اساساً به بررسي «روابط بين فرهنگ و قدرت» ميپردازد (بنت، 1998؛ ص 53)، و يا در
تفسير استفان گرين بلات از اثر خودش درباره ادبيات رنسانس که آن را «نوعي تاريخگرايي
جديد در مطالعات فرهنگي» ميداند، ساري و جاري است. شکي نيست که ميتوان درباره هر
چهار تعبير فوق ويژگي مشترکي ذکر کرد: تک تک آنها نمايانگر سويههاي مهمي از
مراحل مختلف توسعه مطالعات فرهنگي هستند. اما با اين همه، نوعي منطق انباشتي وجود
دارد که به ما نشان ميدهد تعبير چهارم در بردارنده نويد و دستاورد بيشتري است:
نه در کشف يک موضوع مطالعه جديد، نه حتي در «واسازي» مرزهايي رشتهاي که سبب جدا
گشتن ادبيات از قصه، هنر از فرهنگ و نخبگان از عامه شدهاند؛ بلکه در تکوين روشهاي
نوين تحليل براي هر دو. آندرو ميلنر به شکلي تقريباً جدي مطالعات فرهنگي را «علوم
اجتماعي مطالعه توليد، توزيع، مبادله و دريافت معناي درون متني ميداند» (ميلنر،
2002، ص 5) و ما نيز در اينجا از اين تعريف استفاده ميکنيم. ما نيز مثل او از
اصطلاح علوم اجتماعي براي اشاره به رشتهاي استفاده مي کنيم که عمدهترين هدفهاي
آن نه قضاوت يا قداستبخشي بلکه توصيف و تبين است. همچنين منظور ما از «معناي درون
متني» اشاره به کل فعاليتهاي معنادار است و نه صرفاً به ادبيات و هنر و رسانههاي
گروهي. سرانجام منظور ما از به کارگيري عبارت «توليد، توزيع، مبادله و دريافت»
نشان دادن علاقه به بررسي اين نکته است که متون گوناگون چگونه در بافتهاي اجتماعي
معين توليد و توزيع و مبادله و دريافت ميشوند، همچنين براي نشان دادن علاقه به
متوني که «جداگانه» مورد بررسي قرار ميگيرند. اگر در حقيقت اين همان چيزي است که
ما از مطالعات فرهنگي مد نظر داريم، در آن صورت ميتوان نتيجه گرفت که تازگي و
غرابت فکري اين رشته نه چيزي ذاتي بلکه اساساً نظري است. چيزي که ما را به موضوع
محوري مورد مطالعه اين کتاب رهنمون ميسازد: [اين موضوع] بيشتر نظريه فرهنگي به
طور خاص است تا مطالعات فرهنگي به صورت عام.
