تبليغاتX
مکتب مطالعات فرهنگي ؛ مکتب خط شکن!

مکتب مطالعات فرهنگي ؛ مکتب خط شکن!

مقاله 1

مطالعات فرهنگي يك رشته بينارشته‌اي است كه با موضوعاتي چون مردم‌نگاري، انسان‌شناسي، جامعه‌شناسي فرهنگ و مطالعه رسانه در ارتباط است و از ديدگاه‌هايي چون ماركسيسم، پساساختارگرايي، فمينيسم و نظريه انتقادي بهره مي‌برد.

در حقيقت ، مطالعات فرهنگي، جامعه‌شناسي، نظريه اجتماعي، نظريه ادبي، مطالعات فيلم/ويدئو، انسان‌شناسي فرهنگي و تاريخ/نقد هنر را براي مطالعه پديده‌هاي فرهنگي در جوامع صنعتي ترکيب مي‌کند. پژوهش‌گرانِ مطالعات فرهنگي اغلب بر اين موضوع متمرکزند که چطور پديده‌اي خاص به ايدئولوژي، نژاد، طبقه اجتماعي و/يا جنسيت مرتبط مي‌شود.

مطالعات فرهنگي، مجموعه‌ي آثار گوناگوني با جهت‌گيري‌هاي متفاوت، و معطوف به تحليل انتقادي اشکال و فرايندهاي فرهنگي در جوامع معاصر و نزديک به معاصر است.

خاستگاه اين حوزه به لحاظ سنتي به كارهاي دو منتقد ادبي ريچارد هوگارت و ريموند ويليامز باز مي‌گردد

در سال 1964 ريچارد هوگارت مركز مطالعات فرهنگي معاصر را در بيرمنگام تاسيس كرد. اين مركز كه كانون ارزشمندي را براي بررسي روش‌هاي مطالعه مسائل فرهنگي در انگليس به‌وجود آورد تا سال 1973 به مديريت خود او اداره مي‌شد. عرصه نوين مطالعات فرهنگي كه توسط اين مركز پديد آمد؛ به واسطه مكان جغرافيايي آن به مكتب بيرمنگام نيز معروف شد.

بعضي حوزه‌هاي پژوهشي مركز بيرمنگام، شامل خرده‌فرهنگ، فرهنگ همه‌پسند و مطالعات رسانه‌ بود. نگاه مطالعات فرهنگي به رسانه برخلاف تصور قالبي مطالعه رسانه، نگاهي نقادانه بود و تاثير و تاثر رسانه از فرهنگ را واكاوي مي‌كرد، چرا كه رسانه‌ها هم توليد كننده و هم مصنوع فرهنگ موجود هستند.

مركز بيرمنگام حتي بازنمايي‌ گروه‌هاي متفاوت در رسانه‌هاي عامه‌پسند را مطالعه و تاثيرات و تفسيرهاي اين بازنمايي‌ها نزد مخاطب را وارسي مي‌كرد. در سال 1968 استوارت‌هال مدير مركز بيرمنگام شد.‌ هال كه در سال ۱۹۳۲ در كينگستون جامائيكا به دنيا آمد، يكي از بزرگ‌ترين نظريه‌پردازان فرهنگي انگليسي ا‌ست.‌ هال، آثار كليدي در فرهنگ و رسانه و سياست دارد.

مقاله 2 

مطالعات فرهنگي در مطالعه معاني و رويه‌هاي زندگي روزمره به‌کار مي‌رود. رويه‌هاي فرهنگي شامل روش‌هاي مردم براي انجام کارهاي خاص (مثل تل‌ويزيون تماشاکردن يا غذاخوردن) در فرهنگي معين است. معاني خاص به روش‌هايي که مردم در فرهنگ‌هاي معيت کارهايي را انجام مي‌دهند، پيوسته مي‌باشد.

در استفاده‌اي عام‌تر ولي جداگانه، عبارت مطالعات فرهنگي گاهي به مثابه مترادف غيردقيق مطالعات منطقه‌اي هم به کار مي‌رود؛ يعني مطالعه آکادميک فرهنگ‌هاي خاص در دپارتمان‌ها و برنامه‌هاي درسي مثل مطالعات اسلامي، مطالعات آسيايي، مطالعات آفريقايي‌هاي آمريکا، مطالعات آفريقايي و ... .

در کتاب معرّفي مطالعات فرهنگي، ضياءالدّين سردار، پنج ويژگي مطالعات فرهنگي را فهرست مي‌کند:

  * هدفِ مطالعات فرهنگي، وارسي موضوعات با استفاده از اصطلاحات مرتبط با رويه‌هاي فرهنگي و نسبتشان با قدرت است.

 * هدف، فهم فرهنگ در تمام اشکال پيچيده آن و تحليل زمينه‌هاي سياسي و اجتماعي‌ست که فرهنگ خودش را در آن‌‌ها نشان مي‌دهد.

 * موقعيت و هدف اين رشته، هم نقد و هم عمل سياسي‌ست.

 * تلاش مي‌کند تقسيم دانش را براي چيرگي بر شکاف بين اشکال ضمني (دانش فرهنگي) و عيني (جهاني) دانش، روشن سازد و دوباره وفق دهد.

 * مطالعات فرهنگي، به ارزيابي اخلاقي جامعه مدرن و جبهه راديکال عمل سياسي، متعهّد است.

بسياري از چهره‌هاي شناخته‌شده و مطرح در مطالعات فرهنگي، جهت‌گيري‌هاي متنوّع و تا اندازه‌اي متفاوت نسبت به موضوعات مورد نظر خود دارند و طيف گسترده‌اي از نويسندگان و متفکّران را شامل مي‌شوند. همه اين‌ها در پي نابسندگي رشته‌هاي آکادميک موجود، به بعضي تفاوت‌هاي طبقاتي و منطقه‌اي و بعضي اشکال نوين فرهنگ عامه، فرهنگ جوانان و ضد فرهنگ‌ها، و نيز، اشکال فراگير رسانه، تبليغات، موسيقي و ... علاقه‌مند شدند.

تاريخچه

متخصّصان در انگلستان و در ايالات متّحد، صورت‌هاي بعضاً متفاوتي از مطالعات فرهنگي را پس از پيدايش اين حوزه در دهه ۱۹۷۰، بسط دادند. گونه انگليسي مطالعات فرهنگي، در دهه ۱۹۶۰ بيشتر تحت تأثير ريچارد هاگرت و استوارت هال در مرکز مطالعات فرهنگي معاصر در دانشگاه بيرمنگهام، بسط يافته. گونه انگليسي، ديدگاه‌هاي چپ‌گرايانه و سياسي آشکار را شامل مي‌شود.

 

در مقابل، گونه آمريکايي مطالعات فرهنگي از آغاز بيشتر درگير کارکردها و فهم اختصاصي و سوژگاني عکس‌العملهاي مخاطب به فرهنگ توده‌اي شد. طرفداران مطالعات فرهنگي آمريکايي، درباره جنبه‌هاي آزادي‌بخش هواداران فرهنگ توده‌اي مي‌نويسند. هرچند، تفاوت بين شاخه‌هاي آمريکايي و انگليسي کم‌رنگ شده است.

بعضي متخصّصان، خصوصاً در مطالعات فرهنگي ابتدايي انگليسي، مدلي مارکسيستي را در اين حوزه به کار بستند. تمرکز اصلي ديدگاه مارکسيست ارتدوکس، بر توليد معناست. اين مدل توليد انبوه فرهنگ را فرض مي‌گيرد و قدرت را در استقرار از طريق توليد مصنوعات فرهنگي مي‌بيند. در ديدگاه مارکسيستي، آن‌هايي که ابزار توليد (زيربناي اقتصادي) را کنترل مي‌کنند ذاتاً کنترل‌کننده فرهنگ‌اند. رويکردهاي ديگر به مطالعات فرهنگي، مانند رويکرد فمينيستي و گشايش‌هاي آمريکايي بعدي، از اين ديدگاه جبري صلب فاصله گرفتند. آنها، مفروض مارکسيستي وجود معناي مسلّط واحد مشترک بين همه در مورد هر محصول فرهنگي را، نقد کردند. رويکردهاي غيرمارکسيستي، معتقدند که روشهاي متمايز مصرف مصنوعات فرهنگي، بر معناي محصول تأثير مي‌گذارد. نقد مهم ديگر، شامل ديدگاه سنّتي مي‌شود که مصرف‌کننده منفعل را مفروض مي‌گيرد. ديدگاه‌هاي ديگر، اين موضوع را خصوصاً با تأکيد بر روش‌هاي متفاوتي که مردم متون فرهنگي را مي‌خوانند و دريافت و تفسير مي‌کنند، به چالش مي‌کشند. اين ديدگاه‌هاي متمايز، نقطه تمرکز را از توليد محصولات تغيير داده‌اند و در عوض، مي‌گويند که مصرف محصولات از آن‌جا که مصرف‌کنندگان معناهايي به آنها مي‌دهند، اهميتي برابر دارد. بعضي، عمل خريد را به هويت پيوند زده‌اند. استوارت هال در اين گشايش‌ها، مؤثّر بوده است. بعضي مفسّران تغيير به سوي معنا را به عنوان چرخش فرهنگي، توضيح داده‌اند.

 

در زمينه مطالعات فرهنگي، انديشه متن‌بودگي، نه تنها شامل زبان نوشتاري، بلکه فيلمها، عکس‌ها، مد يا آرايش مو هم مي‌شود: متن‌هاي مطالعات فرهنگي شامل همه مصنوعات معنادار فرهنگ‌اند. به همين ترتيب، مطالعات فرهنگي مفهوم فرهنگ را گسترش مي‌دهد. فرهنگ، براي پژوهشگر مطالعات فرهنگي، فقط شامل فرهنگ متعالي سنّتي و فرهنگ همه‌پسند نيست؛ بلکه شامل معناها و رويه‌هاي روزمره هم مي‌شود. دو تاي آخر – يعني فرهنگ همه‌پسند و زندگي روزمره – نقطه تمرکزهاي اصلي مطالعات فرهنگي هستند.

چهره‌هاي مؤثر

در انگلستان، ريموند ويليامز، در نوشته‌هايش با حفظ پيوندهايي با موضع چپ و به‌عنوان سوسياليست ولزي اروپايي، به نوشتن مقالات و طرح تحليل‌هاي گسترده‌اي از فرهنگ و تاريخ فرهنگي پرداخت. ويليامز، منتقد، رمان‌نويس و آکادمسين بسيار تأثيرگذار ولزي بود. نوشته‌هاي او درباره سياست، فرهنگ و رسانه‌هاي توده‌اي و ادبيات، بينش مارکسيستي او را نمايان مي‌سازند. او، چهره‌اي مؤثّر در چپ جديد بود. ريچارد هاگرت - که متخصّص مطالعات فرهنگي انگليسي‌ست – بيشتر به خاطر کتابي که در ۱۹۵۷ نوشت – يعني کاربردهاي سواد – مشهور است. اين کتاب، سوگواري بر گم‌گشتِ فرهنگ اصيل همه‌پسند و تقبيح تحميل فرهنگ توده‌اي به وسيله صنايع فرهنگي است. در کتاب، هاگرت از توان‌هاي به خطرافتاده فرهنگ طبقه کارگر در يورکشاير سخن گفت. او هم‌چنين مرکز مطالعات فرهنگي معاصر را در بيرمنگام تأسيس کرد. سي‌سي‌سي‌اس، مرکز پژوهشي در دانشگاه بيرمنگهام بود که در ۱۹۶۳ به‌وسيله هاگرت – نخستين مديرش – تأسيس شد. هدف پژوهشي مرکز، حوزه جديد مطالعات فرهنگي را پديد آورد. مرکز، مکان جغرافيايي آن‌چيزي بود که بعدها به مکتب بيرمنگهام در مطالعات فرهنگي يا کلّي‌تر، مطالعات فرهنگي انگليسي مشهور شد.

بعضي حوزه‌هاي پژوهشي مرکز بيرمنگهام، شامل خرده‌فرهنگ، فرهنگ همه‌پسند و مطالعات رسانه‌ مي‌شد. مرکز بيرمنگهام در مطالعات فرهنگي و نظريه‌هاي وابسته، گرايش به اخذ ديدگاه بينارشته‌اي در فرهنگ، از جمله مؤلّفه‌هاي متفاوت مارکسيسم، پساساختارگرايي، فمينيسم و نظريه انتقادي نژادي و متدولوژي‌هاي سنّتي‌تر مثل جامعه‌شناسي و مردم‌نگاري داشت. مرکز بيرمنگهام، بازنمايي‌هاي گروه‌هاي متفاوت در رسانه‌هاي توده‌اي را مطالعه و تأثيرات و تفسيرهاي اين بازنمايي‌ها نزد مخاطب را وارسي مي‌کرد. براي توليد بسياري از مطالعات و پژوهشگران کليدي اين موضوع برجسته و جالب‌ توجّه است. استوارت هال – که در ۱۹۶۸ مدير مرکز شد – در همين‌جا الگوي رمزگذاري/رمزگشايي بدوي خود را توسعه داد.

پژوهشگران تجربي شامل ديويد مورلي و شارلوت برانسدن، پروژه سراسري (سراسر کشور) را در مرکز اجرا کردند. تحقيق دوروتي هابسون درباره دريافت از نوشته تقاطع جادّه‌ها مبتني بر مقاله فوق ليسانسش بود. برنامه مرکز در سال ۲۰۰۲ خاتمه يافت. امروزه، مرکز که زادگاه مطالعات فرهنگي بوده است، تعطيل مي‌باشد.

اعضاي مرکز، مانند استوارت هال، به انتشار آثارشان درباره فرهنگ جوانان، رسانه‌ها و آموزش و ... مشغول گشتند. نظريه‌پردازان مکتب بيرمنگام به مخالفت با زيبايي‌شناسان و محافظه‌کاران فرهنگي چون ماتيو آرنولد، اف. آر. لويس و تي‌. اس. اليوت و ارتگا يي گاست – که مطالعه فرهنگ را بررسي آثار بزرگ فرهنگ والا مي‌دانستند – پرداختند.

استوارت هال (متولّد ۱۹۳۲ در کينگستون جامائيکا) نظريه‌پرداز فرهنگي انگليسي‌ست. هال، آثار کليدي در فرهنگ و رسانه و سياست دارد. در سال ۱۹۵۱، هال به بريستول جايي که پيش از تحصيل در آکسفورد زندگي مي‌کرد، رفت. او محصّل دانشگاه آکسفورد بود و فوق ليسانسش را از کالج مرتون گرفت. هال در دانشگاه بيرمنگهام، جايي‌که راهنماي مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگهام بود، مشغول به کار شد. بين سال‌هاي ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۷ در دانشگاه آزاد صاحب مقام بود. در دهه ۱۹۵۰، و در احياي استيلاي شوروي در سال ۱۹۵۶ بر مجارستان (جايي که هزاران عضو، حزب کمونيست را ترک کردند و جايگزين‌هايي براي راست‌کيشي‌هاي گذشته مي‌جستند) هال به اي. پي. تامپسون، ريموند ويليامز و ديگران جهت آغاز کار دو نشريه سوسياليست راديکال ملحق شد: خردِ نو و بررسي چپ جديد.

موقعيت شغلي او بعد از نوشتن هنرهاي همه‌پسند در ۱۹۶۴، سرعت پيدا کرد. نتيجه مستقيم اين کار، دعوت هال براي پيوستن به سي‌سي‌سي‌اس در بيرمنگهام، از سوي ريچارد هاگرت بود.

در ۱۹۶۸ استوات هال، مدير بخشي در دانشگاه بيرمنگهام شد. او تعدادي کتاب تأثيرگذار در سال‌هاي پيش رو نوشت؛ شاملِ موقعيت‌يابي مارکس: ارزيابي‌ها و انحرافات (۱۹۷۳) و رمزگذاري و رمزگشايي در گفتمان تله‌ويزيون (۱۹۷۳) و پليسي‌کردن بحران (۱۹۷۸). پس از انتصاب به عنوان پروفسور جامعه‌شناسي در دانشگاه آزاد در [[]]۱۹۷۹، هال چند کتاب تأثيرگذار ديگر نوشت. شاملِ راهِ دشوارِ تجدّد (۱۹۸۸)، مقاومت از طريق مناسک (۱۹۸۹)، شکل‌گيري مدرنيته (۱۹۹۲)، مسايل هويت فرهنگي (۱۹۹۶) و بازنمايي‌هاي فرهنگي و رويه‌هاي دلالت‌گر (۱۹۹۷). هال در ۱۹۹۷ از دانشگاه آزاد بازنشسته شد.

استوارت هال، يکي از مهمترين توضيح‌دهندگان نظريه دريافت است. اين رويکرد به متن‌کاوي بر نقطه توجّه مذاکره و مخالفت در سهم مخاطب متمرکز است. به اين معنا که متن – چه کتاب باشد چه فيلم – منفعلانه از سوي مخاطبان پذيرفته نمي‌شود؛ بلکه مؤلّفه‌هاي فعّالانه را هم شامل مي‌شود. فرد، درباره معناي متن مذاکره مي‌کنند. معنا به پس‌زمينه فرهنگي فرد وابسته است. پس‌زمينه، مي‌تواند توضيح بدهد که چطور بعضي خوانندگان قرائت خاصّي از متن را مي‌پذيرند در حالي‌که ديگران ردّش مي‌کنند.

اين انديشه‌ها بعدتر در الگوي هال درباره رمزگذاري/رمزگشايي گفتمان‌هاي رسانه‌اي توسعه يافت. معناي متن، جايي بين توليدکننده و خواننده قرار دارد. با اينکه توليدکننده متن را به روش خاصّي رمزگذاري مي‌کند، خواننده آن‌را در مفهومي کمي متفاوت، رمزگشايي مي‌نمايد – آن‌چيزي که هال، حاشيه فهم مي‌خواند. اين خط فکري به ساخت‌گرايي اجتماعي پيوند دارد.

آثار هال، به شکل گسترده‌اي تأثيرگذار تلقّي مي‌شوند، مثل مطالعاتي که نشان‌دهنده پيوند بين پيش‌داوري‌هاي نژادي و رسانه‌اند. اين آثار هم‌چنين به عنوان آثار پايه‌اي مطالعات فرهنگي معاصر اهميت دارند. هال، به همراهي توني جفرسون با نوشتن مقاومت از طريق مناسک به گروه‌هاي خرده‌فرهنگي و زندگي روزمره آن‌ها توجّه نشان داد. کاري که با ديک هبيج و اثرش خرده فرهنگ: معناي سبک و پل ويليس و کتابش آموزش به کار ادامه يافت. ديويد مورلي به قوم‌نگاري در حيطه مطالعات فرهنگي روي آورد (کاري که در حيطه زنان از سوي دوروتي هابسون ادامه يافت و نمونه جالبي از آن در کار ين انگ قابل مشاهده است). هوارد بکر، با نوشتن غريبه‌ها و توجّه به کلوب‌هاي جاز در تحقيقات مربوط به حوزه کجروي و نيز فرهنگ عامّه، تحوّل ايجاد کرد. نوشته‌هاي استنلي کوهن درباره کجروي و نظريه برچسب، ديدگاه غالب در توليد هراس اخلاقي در مورد گروه‌هاي خرده‌فرهنگي را نشان داد. نقد آنجلا مک‌رابي، درباره حذف زنان در مطالعات فرهنگي بيرمنگام، مطالعات زنان را به کارهاي اين مکتب افزود و مطالعات نژادي نيز با کارهاي پل گيلروي رونق گرفت.

پل گيلروي در سال ۱۹۵۶ در شرق لندن در از والديني انگليسي – گوياني به دنيا آمد. او متخصّص سياه‌پوست انگليسي مطالعات فرهنگي و فرهنگ آفريقايي‌ست. او نويسنده کتابهاي هيچ سياه‌پوستي در انگلستان نيست (۱۹۸۷)، برضد نژاد (۲۰۰۰) و ماليخولياي پسااستعماري (۲۰۰۴) و آثار ديگر است. رئيس دپارتمان مطالعات آمريکايي‌هاي آفريقايي‌تبار و استاد جامعه‌شناسي در دانشگاه ييل، اکنون مقام کرسي آنتوني گيدنز در مدرسه اقتصادي لندن را دارد. گيلروي در ضمن، نويسنده کتاب امپراتور باز مي‌گردد: نژاد و نژادپرستي در دهه ۱۹۷۰ در انگلستان (۱۹۸۲) است؛ کتابي که دستاورد جمعي‌ست و تحت نام سي‌سي‌سي‌اس در دانشگاه بيرمنگهام در دوره‌اي که دانشجوي دکتري متفکّر جامائيکايي، استوارت هال بوده است، چاپ شده.

نوشته‌هاي ميشل دوسرتو درباره زندگي روزمره تحت تأثير آنري لفور و تا حدودي موريس بلانشو، غناي بيشتري به مفاهيم مربوط به مطالعات فرهنگي بخشيد. گرچه مطالعه در مورد زندگي روزمره، به آثار گئورگ زيمل باز مي‌گردد. از سوي ديگر، کارهاي دو سرتو، در کنار کارهاي جان فيسک مفهوم لذّت را به عرصه مطالعات فرهنگي کشاند.

انديشه ويليامز که «فرهنگ امري عادّي است» در تقابل با انحصارات گزينشي فرهنگ بود که آن‌را چيزي فراتر از آن‌چه در متن روزمره زندگي يافت مي‌شود، مي‌دانستند. پير بورديو، جامعه‌شناس فرانسوي وجود ذائقه را به سبک زندگي و سرمايه فرهنگي فرد مربوط دانست. ولي از سوي ديگر، تئودور آدورنو و ماکس هورکهايمر بين فرهنگ والا و فرهنگ عامّه شکاف‌هايي ديده بودند. اين در حالي‌ست که والتر بنيامين ديگر، عضو شاخص مکتب فرانکفورت از تکثير مکانيکي اثر هنري و از بين رفتن هالهي اثر هنري سخن راند.

پروژه پاساژها، پروژه تمام‌عمر بنيامين، مجموعه‌اي بزرگ مي‌شد از نوشته‌هايي درباره زندگي شهري در پاريس قرن نوزدهم، خصوصاً در ارتباط با پاساژهاي مسقّف که زندگي خياباني متمايز و فرهنگِ پرسه‌زني را پديد آوردند. پروژه، که بسياري از متخصّصان معتقدند به يکي از بزرگترين متون انتقادي فرهنگ در قرن بيستم تبديل مي‌شد، ناتمام ماند؛ و پس از مرگ بنيامين، در شکل ناقص‌اش به بسياري زبان‌ها، ويرايش و چاپ شد.

بنيامين، به شکل گسترده‌اي با تئودور آدورنو و برتولت برشت در ارتباط بود و گهگاه وجوهي از مکتب فرانکفورت، تحت مديريت آدورنو و هورکهايمر دريافت مي‌کرد. تأثيرات هم‌زمانِ مارکسيسم برشت (و بعدتر، نظريه انتقادي آدورنو) و عرفان يهودي دوستش گرشوم شولم در کار بنيامين مرکزي‌ست، با وجودي‌که هرگز به طور کامل تفاوت‌هايشان را از بين نبرد. مقاله درباره مفهوم تاريخ، در ميان کارهاي آخر بنيامين، بيشترين نزديکي را به چنين ترکيب‌هايي دارد و در ميان مقاله اثر هنري در عصر بازتوليد مکانيکي، بيش از ديگر آثارش خوانده مي‌شود. مؤسّسه فرانکفورت، مشارکت‌هاي بزرگي در دو حوزه مرتبط با امکان سوژه‌هاي انساني عقلاني – يعني افرادي که مي‌توانند عاقلانه عمل کنند تا مسؤوليت جامعه و تاريخ‌شان را به دوش بکشند – انجام داده است. اوّلي، شامل پديده‌هاي اجتماعي مي‌شد که قبل‌تر در مارکسيسم به عنوان روبنا يا ايدئولوژي به آن‌ها پرداخته مي‌شد: شخصيت، خانواده و ساختارهاي اقتدار (اوّلين کتابي که در مؤسّسه چاپ شد، مطالعات اقتدار و خانواده نام داشت) و حوزه زيبايي‌شناسي و فرهنگ توده. اين پژوهش‌ها توجّه مشترکي به توانايي سرمايه‌داري براي تخريب پيش‌نيازهاي آگاهي انتقادي و انقلابي داشتند. يعني، رسيدن به آگاهي پيشرفته‌اي از ابعاد عميقي که ستم اجتماعي پايداري خودش را حفظ مي‌کند. اين در ضمن به معناي شروع بازشناسايي ايدئولوژي به مثابه بخشي از بنياد ساختار اجتماعي از سوي نظريه انتقادي‌ست. مؤسّسه و همراهان متنوّعش تأثيري ژرف بر دانش اجتماعي (خصوصاً در آمريکا) از طريق اثرشان شخصيت اقتدارطلب گذاشتند. اين کتاب تحقيق تجربي وسيعي را با استفاده از مقوله‌هاي جامعه‌شناختي و روان‌شناختي، براي رسيدن به توصيفي از نيروهاي راهبرِ افراد به پذيرش و حمايت از جنبش‌ها و احزاب فاشيستي هدايت مي‌کند. شخصيت اقتدارطلب، در ظهور تحقيق‌هاي مربوط به ضد فرهنگ‌ها، ايفاي سهم کرد.

پس از اين مرحله در مکتب فرانکفورت، آدورنو، که موسيقي‌داني آموزش‌ديده بود، فلسفه موسيقي مدرن را نوشت و در آن، ذاتِ زيبايي را به جدل کشيد؛ چراکه زيبايي بخشي از ايدئولوژي جامعه پيشرفته صنعتي و آگاهي کاذب است که از طريق آراستن و زيباکردن آن، در سلطه نقش دارد. هنر آوانگارد و موسيقي از حقيقت به‌وسيله تسخير واقعيت رنج انساني، دفاع مي‌کند. بنابراين، آن‌چه موسيقي راديکال درک مي‌کند، رنج تغييرشکل‌نيافته انسان است.

اين نگاه به هنر مدرن به مثابه توليد حقيقت تنها از طريق خالي‌کردن زيبايي‌شناسي سنّتي و هنجارهاي سنّتي از زيبايي به خاطر اينکه ايدئولوژيک شده‌اند، ويژگي آدورنو و در کل مکتب فرانکفورت است. اين ديدگاه از سوي کساني‌که ادراک از جامعه‌ مدرن به عنوان چيزي سراپا نادرست – که مفاهيم سنّتي منسوخ را ارائه مي‌دهد و زيبايي و هماهنگي را مجسّم مي‌کند – نمي‌پذيرفتند، نقد شد.

 نظريات انتقادي و از آن جمله مکتب فرانکفورت در مطالعات فرهنگي در سنّت مارکسيستي ريشه دارد. اشکال گوناگون مارکسيسم، با تأکيد بر تفکيک طبقاتي، دولت، سلطه و از همه مهمتر طرز کار ايدئولوژي، تأثيري ژرف بر مطالعات فرهنگي داشته‌اند. آثار آنتونيو گرامشي و تلقّي‌اش از استيلا (هژموني)، نوشته‌هاي گئورگ لوکاچ درباره کالايي‌شدن و مارکسيسم ساختاري لويي آلتوسر بر مطالعات فرهنگي بي‌تأثير نبوده‌. مي‌توان ساختارگرايي تکويني لوسين گلدمن را به آن‌ها افزود.

هژموني مفهومي بود که پيشتر از سوي مارکسيست‌هايي نظير لنين براي مشخّص ساختن رهبري سياسي پرولتاريا در انقلابي دموکراتيک، استفاده شده بود. ولي به وسيله آنتونيو گرامشي در تحليلي زيرکانه گسترش پيدا کرد تا چرايي عدم اتّفاق افتادن انقلاب گريزناپذير پيش‌بيني‌شده مارکسيسم ارتدوکس را در آغاز سده بيستم توضيح دهد. در عوض پيش‌بيني مارکسيسم ارتدوکس، به نظر مي‌آمد سرمايه‌داري بيش از هميشه رخنه کرده و ماندگار شده. گرامشي مي‌گويد کاپيتاليسم کنترل را نه تنها از طريق خشونت و اجبار سياسي و اقتصادي، بلکه همچنين به شکل ايدئولوژيک از طريق فرهنگ مستولي و هژمونيکي برقرار مي‌کند که در آن ارزش‌هاي بورژوازي به ارزش‌هاي عمومي همگاني مبدّل مي‌گردند. به اين ترتيب، فرهنگ مورد وفاقي گسترش مي‌يابد که در آن طبقه کارگر خير خود را مطابق با خير بورژوازي تشخيص مي‌دهند و به ابقاي وضع موجود به جاي طغيان ياري مي‌رسانند.

طبقه کارگر نيازمند توسعه فرهنگي از آنِ خود است تا اين تصوّر را که ارزش‌هاي بورژوازي، ارزش‌هاي طبيعي و هنجارمند جامعه را بازنمايي مي‌کنند، به زير افکند و نظر طبقات ستم‌ديده و روشنفکر را به انگيزه پرولتاريا جلب کند. لنين معتقد بود که فرهنگ فرعِ اهداف سياسي‌ست؛ ولي براي گرامشي براي دستيابي به قدرت، دستيابي اوّليه به استيلاي فرهنگي اصل بود. در ديدگاه گرامشي، هر طبقه‌اي که خواهان سلطه در دوران مدرن باشد، براي ايفاي رهبري عقلاني و اخلاقي، و براي برپاساختن اتّخاد و مصالحه با نيروهاي متنوّع، بايد از علايق محدود «اقتصادي-شراکتي» گذر کند. گرامشي به اين اتّحاد نيروهاي اجتماعي «انسداد تاريخي» مي‌گفت؛ اصطلاحي که از جورج سورل سنديکاگرا اخذ کرده بود.

گرامشي با اين آغاز کرد که در غرب، ارزش‌هاي فرهنگي بورژوايي به مسيحيت گره خورده، و بنابراين جدل عليه فرهنگ مستولي، بيشتر آداب و ارزش‌هاي مذهبي را بايد هدف بگيرد. او تحت تأثير قدرتي که کاتوليسيسم رومي بر اذهان مردم داشت و مراقبتي که کليسا از مانع شدن فاصله افتادن بين دين تحصيل‌کرده‌ها و غيرآن مي‌ورزيد، قرار گرفت. گرامشي معتقد بود که وظيفه مارکسيسم اين بود که انتقاد کاملاً عقلاني از دين را – که در انسان‌گرايي رنسانس اتّفاق افتاد – با مؤلّفه‌هايي از اصلاح‌گري – که درخواست عمومي بود – پيوند بزند. در نظرگاه گرامشي، مارکسيسم در صورتي مي‌توانست دين را ملغا کند که به نيازهاي روحي مردم توجّه مي‌داشت و با اين‌کار مردم بايد تشخيص مي‌دادند که اين تجلّي تجريه خودشان است.

در ساختارگرايي فرهنگي، ديدگاه ساختارگرا و آراي فردينان دو سوسور زبان‌شناس و کلود لوي استروس انسان‌شناس، از طريق نوشته‌هاي نشانه‌شناس فقيد فرانسوي رولان بارت و نشانه‌شناس ايتاليايي اومبرتو اکو در مطالعات فرهنگي ظهور پيدا کرده است.

اشتغال زاينده و طولاني بارت از روزهاي نخستين زبان‌شناسي ساختارگرا در فرانسه به قلّه پسا-ساختارگرايي رسيد. آثار بارت متون کليدي در ساختارگرايي و پسا-ساختارگرايي محسوب مي‌شوند. از آن‌جايي که بارت هم‌جنس‌خواه بود، هرچند تا سال‌هاي پاياني عمرش مشهود نشد، بعضي او را پيشگام تئوري هم‌جنس‌خواهي مي‌دانند. افزون بر اين کيفيت‌هاي خودزندگي‌نامه‌اي و زيبايي‌شناختي بسياري از متون بارت، آن‌ها را به حق، به آثاري ادبي مبدّل کرده‌اند و از سوي علاقمندان به سبک، ادّعا شده که اين نوشته‌ها نوع جديدي از نوشتنِ اجرايي است.

 بارت در نوشته سال ۱۹۶۸ خود مرگ مؤلف، بحث جدلي قوي‌اي عليه مرکزيت چهره مؤلّف در مطالعه ادبي راه انداخت که با اين جمله بسيار نقل‌قول‌شده پايان مي‌پذيرد: «تولّد خواننده بايد به هزينه مرگ مؤلّف انجام شود.» با بخشيدن نقش بزرگ‌تر به خواننده در ساخته‌شدن معنا، بارت آثار ادبي را قابل مقايسه با آثار موسيقيايي مي‌داند: ساختارهايي که بايد حين تفسير، نواخته و ساخته شوند (مقاله بعدتر ميشل فوکو مؤلّف چيست؟ واکنش به جدل بارت با تحليل اجتماعي و ادبي کارکرد مؤلّف بود.)

در نوشته سال ۱۹۷۱ از اثر به متن، بارت اين ايده را بيشتر گسترش داد و بحث کرد که درحالي‌که يک «اثر» (مثلاً يک کتاب يا فيلم) حاوي معنايي‌ست که بي‌دردسر قابل ردگيري تا مؤلّف است (و بنابراين معنا، محدود است)، يک «متن» (همان فيلم يا کتاب) در واقع چيزي‌ست که باز وانهاده مي شود. مفهوم نتيجه‌گيري شده يعني بينامتنيت، ايجاب مي‌کند که معنا از طريق مخاطب به موضوعي فر هنگي آورده مي‌شود و ذاتاً در موضوع مستقر و نهفته نيست.

کتاب اس/زد اغلب شاهکار نقد ادبي پسا-ساختارگرا خوانده مي‌شود. بارت در اس/زد، داستان سارازين بالزاک را مفصّلاً، جمله به جمله، با ارجاع هر جمله يا کلمه به يک يا چند کد و سطوح معنا در داخل داستان، کالبدشکافي مي‌کند. در اس/زد، بارت همچنين مفهوم آثار خواندني و نوشتني را معرّفي مي‌کند.

نقد فرهنگي ساختارگراي پيشين بارت، که در چند جلد شامل اسطوره‌شناسي‌ها چاپ شده است که اثر کليدي متقدّم براي مطالعات فرهنگي بعدي‌ست و شامل کاربست تکنيک‌هاي نقد ادبي و اجتماعي به فرهنگ توده‌اي مي‌شود. اسطوره‌شناسي‌ها مجموعه‌اي از تحليل‌هاي واقعاً خلاصه و روشن از موضوعات فرهنگي از باغ‌وحش تا موزه و مد است (موضوعي که بعدها با جزئيات بيشتر در نظام مد شرح مي‌دهد.)

بعضي از آثار بعدي بارت، با حفظ جنبه انتقادي، شخصي و عاطفي هم هستند. معروف‌تر از همه کتابش رولان بارت (که اغلب به اسم بارت نوشته بارت مي‌شناسندش) خودزندگي‌نامه‌اي نظري‌ست که در بخش‌هايي به ترتيب الفبا به جاي ترتيب زماني تنظيم شده. کتاب آخر او، اتاق روشن، يادداشتي شخصي و وفات‌نامه‌اي براي مادرش (و براي خودش) است و مطالعه‌اي‌ست در عکّاسي.

تأثير زبان‌شناسي نشانه‌شناسانه رومان ياکوبسن و فرماليست‌هاي روس، مانند آلگيرداس ژولين گريماس و تزوتان تودوروف در کار بارت نيز نمايان است. به اين‌ها مي‌توان آشنايي‌زدايي ويکتور اشکلوفسکي را اضافه کرد و البتّه نبايد از تأثير ميخائيل باختين و مفهوم امر کارناوالي و بينامتنيت که ريشه در منطق گفتگو دارند، غافل ماند. تأثير ديدگاه‌هاي هرمنوتيکي به فرهنگ، مانند نظريات کليفورد گيرتز را که ريشه در نظريه‌هاي ولاديمير پراپ و نورتروپ فراي دارند – آنجا که فرهنگ را به مثابه روايت و متن مي‌بينند – نبايد از خاطر دور نگاه داشت. نيز نوشته‌هاي مابعد ساختارگراي ميشل فوکو درباره اشکال قدرت و دانش و ژاک دريدا درباره ساختارشکني متن، تأثيرگذار بوده‌اند.

ميشل فوکو، فيلسوف فرانسوي صاحب کرسي تاريخ نظام‌هاي انديشه در کولژ دو فرانس بود. نوشته‌هاي او بر آثار تخصّصي ديگر تأثيري عظيم داشت. اثرگذاري فوکو در علوم انساني و اجتماعي و بسياري حوزه‌هاي کاربردي و تخصّصي پژوهش گسترش يافته. ميشل فوکو، بيش از همه براي نقدش بر نهادهاي اجتماعي متنوّع و از همه قابل ملاحظه‌تر، روانپزشکي، پزشکي و نظام زندان و همين‌طور انديشه‌هايش درباره تاريخ جنسيت، مشهور است. نظريه عمومي او قدرت و روابط بين قدرت و دانش را مورد بررسي قرار مي‌دهد. انديشه‌هاي مرتبط با گفتمان، در ارتباط با تاريخي انديشه غربي به صورت گسترده بحث و به کار بسته شده. فوکو، در ضمن ناقد ساخت‌هاي اجتماعي‌ست که بر هويت دلالت دارند و شامل همه چيز از هويت مردانه/زنانه و هم‌جنس‌خواه تا فعّاليت‌هاي سياسي و گناهکارانه مي‌شود. مثال فلسفي از نظريه‌هاي فوکو درباره هويت نگاه به تاريخ هويت همجنس‌خواهانه است که در طول سال‌ها از عمل ضمني به هويت ضمني پيشرفت کرده.

 آثار او از سوي مفسّران و منتقدان معاصر، اغلب پست‌مدرنيستي يا پسا-ساختارگرايانه توصيف مي‌شوند. هرچند، در سال‌هاي ۱۹۶۰، او بيش از همه با جنبش ساختارگرا همراهي کرد. گرچه در آغاز از اين‌که ساختارگرا توصيف شود، راضي بود؛ بعدتر به اين دليل که برخلاف ساختارگراها، ديدگاه فرماليست را قبول ندارد، بر فاصله‌اش از رويکرد ساختارگرا تأکيد کرد. همچنين فوکو، علاقه‌مند نبود که برچسب پست‌مدرن به کارش بخورد و مي‌گفت که ترجيح مي‌دهد در اين‌باره بحث کند که مدرنيته چگونه تعريف شده است.

ژان فرانسوا ليوتار، در پست‌مدرنيسم با نقد فراروايتها و ابراز ناباوري نسبت به آنها، نظريه فرهنگي را قدمي به جلو برد. فردريک جيمسون تفسيري مارکسيستي از فرهنگ در دوره پست‌مدرن به‌دست داد و ژان بودريار، با طرح وانمودهها و مفهوم حادواقعيت، و با نظريات راديکالش گامي مهم و البتّه جنجالي در شناخت مظاهر فرهنگي برداشت. بودريار، تحت تأثير نوشته‌هاي مارسل موس و ژرژ باتاي بوده است.

از سوي ديگر، نظريات پسااستعمارگرايي ادوارد سعيد و هومي بهابها را مي‌توان در همين ديدگاه طبقه‌بندي کرد. چراکه آنها، نشان مي‌دهند چطور غرب، شرق را به‌عنوان ديگري اسرارآميز مطرح کرده و اوهام و خيالات جنسي و غيرجنسي خود را در آينه آن ديده است. به اين دو تن مي‌توان مطالعات مربوط به فرودستان گاياتري چاکراورتي اسپيواک را نيز افزود. در حوزه نقّادي مربوط به سياهان، هنري لوئيس گيتس، با اثر مشهورش ميمون دلالت‌گر و در حوزه نقّادي فمنيستي سياه‌پوستانه، بل هوکس با کتاب مگر من يک زن نيستم؟ شهرت دارند.

مطالعات مربوط به مصرف، ريشه در کارهاي کارل مارکس و ماکس وبر دارد. تورستن وبلن با نوشتن نظريه طبقه مرفّه گام مهمّي در مطالعات مربوط به مصرف برداشت و آثار بورديو و پيروانش مانند دانيل ميلر در اين زمينه مهم است. از سوي ديگر، بودريار هم مصرف را به امر نمادين مربوط ساخت؛ مفهومي که در کارهاي سوزان لانجر مشهود است. آثار هربرت مارکوزه هم با ابعاد رواني مصرف سر و کار دارند.

رويکردهاي روانکاوانه به فرهنگ، تحت تأثير ديدگاه‌هاي زيگموند فرويد به‌عنوان مبدع روان‌کاوي و مفهوم ناخودآگاهش است. ديدگاه‌هاي پسينيانِ او و از همه مهمتر ژاک لاکان و روان‌کاوي ساختارگرايانه‌اش، در روان‌کاوي فرهنگ عامّه و مسايل مربوط به زبان مهم تلقّي مي‌شوند. ژيل دولوز و فليکس گاتاري با نوشتن آنتي‌اديپ، به مبارزه با اقتدار مارکسيسم و فرويديسم شتافتند. از نظر آن‌ها روانکاوي نظامي سرکوب‌گر است که افراد را به تبعيت از هنجارهاي محدودکننده رفتار اجتماعي وا مي‌دارند. منتقدان پسافمنيست با ديدگاه روانکاوي مانند لوس ايريگاراي، جوليت ميچل و ژوليا کريستوا نيز در اين ميان، روان‌کاوي ارتدوکس را به چالش کشيدند.

اين فهرست خلاصه از چهره‌ها و تئوري‌هاي مطالعات فرهنگي - که مي‌تواند بيش از اين گسترش يابد – تا حدي نشان‌دهنده تنوّع آراي مطرح در اين حوزه مي‌باشد.

منابع

 * مايکل پين (ويراستار) (۱۳۸۳)؛ فرهنگ انديشه‌ي انتقادي: از روشنگري تا پسامدرنيته؛ ترجمه‌ي پيام يزدانجو؛ چاپ دوّم، تهران: نشر مرکز

 * سايمون ديورينگ (ويراستار) (۱۳۸۲)؛ مطالعات فرهنگي: مجموعه‌ي مقالات؛ ترجمه‌ي نيما ملک‌محمدي و شهريار وقفي‌پور؛ چاپ اوّل، تهران: تلخون

 * Chris Barker )2004(, Cultural Studies : Theory and Practice. London,Thousand Oaks and New York, Delhi : SAGE (2 nd edition)

 * مدخل مطالعات فرهنگي در ويکي‌پدياي انگليسي [1]

مقاله 3

مکتب بيرمنگام (مطالعات فرهنگي بريتانيا)

مطالعات فرهنگي بريتانيا

 در حاليکه مکتب فرانکفورت شرايط فرهنگي مرحله سرمايه داري انحصاري دولتي و يا فورديسم را که با رژيم توليد انبوه و مصرف انبوه همراه است، بيان مي کرد، مطالعات فرهنگي بريتانيا در دهه 60 پديدار شد. زماني که اولا، مقاومت جهاني گسترده اي در برابر سرمايه داري مصرفي و عروج جنبش هاي انقلابي وجود داشت و در درجه بعد، ظهور مرحله جديد سرمايه بود که با اصطلاحاتي چون "فرافورديسم" ، "پست مدرنيته" يا ديگر واژه هايي توصيف شده است که ناظر بر شکل بندي فرهنگي اجتماعي متنوع تر و رقابتي تر است. اشکالي از فرهنگ که مرحله اوليه مطالعات فرهنگي بريتانيا در دهه 50 و ابتداي دهه 60 به آن پرداخته اند، شرايط دوراني را بيان مي کرد که هنوز تنش قابل ملاحظه اي بين فرهنگ قديمي طبقه کارگر و فرهنگ توليد انبوه شده اي که نمونه بارز آن محصولات صنايع فرهنگي آمريکا بود، در انگلستان و بسياري از کشورهاي اروپايي وجود داشت. پروژه اوليه مطالعات فرهنگي که توسط ريچارد هوگارت، ريموند ويليامز و اي-پ-تامپسون توسعه يافت، تلاش در جهت حفظ صيانت فرهنگ طبقه کارگر در مقابل يورش فرهنگ توده اي توليد شده توسط صنايع فرهنگي داشت. پژوهش هاي تامپسون در مورد تاريخ نهادها و مبارزات طبقه کارگر بريتانيا و دفاع هوگارت و ويليامز از فرهنگ طبقه کارگر و حمله آنها به فرهنگ توده اي، بخشي از پروژه سوسياليستي و کارگري بود که فرض مي کرد طبقه کارگر صنعتي نيروي مترقي اجتماعي است که مي تواند به منظور پيکار عليه نابرابري هاي جوامع سرمايه داري موجود و برقراري جوامع برابر تر سوسياليستي بسيج و سازماندهي شوند. درگيري شديد ويليامز و هوگارت در پروژه هاي آموزش کارگران و جهت گيري آنها در راستاي سياست هاي سوسياليستي طبقه کارگر باعث مي شود مطالعات فرهنگي در نزد آنان به صورت ابزاري براي تغيير مترقي اجتماعي ديده شود.

نقد موج اول مطالعات فرهنگي از آمريکايي گرايي و فرهنگ توده اي توسط هوگارت، ويليامز و ديگران در اواخر دهه 50 و اوايل دهه 60 مشابه با انتقادات مکتب فرانکفورت بود با اين تفاوت که آنها طبقه کارگر را درعصر فاشيسم در آلمان و بسياري از کشورهاي اروپايي تباه شده مي ديدند که هرگز نمي توانست منبعي قدرتمند براي دگرگوني دهايي بخش اجتماعي باشند.فعاليت دهه 60 مکتب بيرمنگام در امتداد راديکاليسم موج اول مطالعات فرهنگي بريتانيا ( سنت " فرهنگ و جامعه " هوگارت، تامپسون، ويليامز ) و همچنين برخي جنبه هاي مهم مکتب فرانکفورت بود. اما پروژه بيرمنگام همچنين راه را براي چرخش پوپوليستي پست مدرن در مطالعات فرهنگي هموار کرد.

اينکه مرحله دوم مطالعات فرهنگي بريتانيا – که با بنيان گذاري مرکز مطالعات فرهنگي معاصر در دانشگاه بيرمنگام توسط استوارت هال آغاز شد- در بسياري از چشم اندازهاي کليدي با مکتب فرانکفورت سهيم بوده است، مورد تصديق همگان نيست. مرکز در اين دوران طيفي از رويکردهاي انتقادي را براي تحليل، تفسير و نقد محصولات فرهنگي توسعه داد. ( نگاه کنيد به هال 1980ب، جانسون 1986/ 1987، مک گوگان 1992 و کلنر 1995 ). گروه بيرمنگام از ميان مجموعه اي از بحث هاي دروني، و واکنش به جنبش ها و مبارزات اجتماعي در دهه 60 و 70، درگير تأثيرات متقابل بازنمائي و ايدئولوژي هاي طبقه، جنسيت، نژاد، قوميت و مليت در متون فرهنگي و از جمله رسانه ها شدند. پژوهشگران مرکز بيرمنگام از جمله نخستين کساني بودند که تأثيرات روزنامه ها، راديو، تلويزيون، فيلم و ديگر اشکال فرهنگي عامه پسند بر مخاطبين را مطالعه کردند. آنها همچنين متمرکز شدند بر اينکه چگونه مخاطبين مختلف به روش هاي متنوع و در زمينه هاي مختلف فرهنگ رسانه اي را به کار مي برند و تفسير مي کنند و به تحليل عواملي پرداختند که عکس العمل مخاطبين را به متون رسانه اي به شيوه هاي متفاوت شکل مي دهد.

دوره کلاسيک مطالعات فرهنگي بريتانيا از اواخر دهه 70 تا اوايل دهه 80 با تطبيق رويکردهاي مارکسيستي بويژه رويکردهاي متأثر از آلتوسر و گرامشي با مطالعه فرهنگ ادامه يافت. ( به خصوص نگاه کنيد به هال 1980 الف) گرچه هال معمولا مکتب فرانکفورت را در شرح خود قلم مي اندازد، اما برخي از کارهاي انجام شده توسط گروه بيرمنگام مواضع مشخص و کلاسيک مکتب فرانکفورت را ، از نظريه اجتماعي و متدولوژي انجام مطالعات فرهنگي تا چشم اندازها و استراتژي هاي سياسي، منعکس کرده اند. مطالعات فرهنگي بريتانيا همچون مکتب فرانکفورت جذب و ادغام طبقه کارگر و کاهش آگاهي انقلابي آن ها را مشاهده کرد و شرايط چنين فاجعه اي را براي پروژه مارکسيستي انقلاب مطالعه کرد. مطالعات فرهنگي بريتانيا مانند مکتب فرانکفورت نتيجه گرفت که فرهنگ توده اي نقش مهمي را در ادغام طبقه کارگر در جوامع سرمايه داري موجود بازي مي کند و اينکه فرهنگ رسانه اي و مصرفي، شيوه نويني از هژموني سرمايه داري شکل مي دهد.

هر دوي اين سنت ها درگير فصل مشترک فرهنگ و ايدئولوژي شدند و نقد ايدئولوژي را کانون مطالعات فرهنگي انتقادي ديدند. هر دو، فرهنگ را به مثابه شيوه و بازتوليد ايدئولوژيکي و هژموني فهميدند به گونه اي که اشکال فرهنگي به شکل دادن به شيوه هاي تفکر و رفتاري کمک مي کند که اشخاص را با شرايط اجتماعي جوامع سرمايه داري تطبيق مي دهد. همچنين هر دو فرهنگ را به مثابه شکل توانمند مقاومت در برابر جامعه سرمايه داري مورد ملاحظه قرار دادند. هم طليعه داران اوليه مطالعات فرهنگي بريتانيا به خصوص ريموند ويليامز و هم نظريه پردازان مکتب فرانکفورت فرهنگ بالا را بعنوان حاملين نيروهاي مقاومت در برابر مدرنيته و ايدئولوژي سرمايه داري مي نگريستند. بعدتر مطالعات فرهنگي بريتانيا به لحظات مقاومت در فرهنگ رسانه اي و تفاسير و کاربرد مخاطب از محصولات رسانه اي بها داد، در حاليکه مکتب فرانکفورت جدا از برخي استثنائات گرايش داشت فرهنگ توده اي را به عنوان شکل قدرتمند و هماهنگ سلطه، مفهوم پردازي کند. تفاوتي که به تقسيم بندي جدي اين دو سنت منجر مي شود.

مطالعات فرهنگي بريتانيا از آغاز خصلتي شديدا سياسي داشت و امکانات بالقوه مقاومت را در خرده فرهنگ ها بررسي مي کرد. بعد از ارزش گذاري نخست آنها به فرهنگ طبقه کارگر، آنها ( در مرحله بعد ) نشان دادند که چگونه فرهنگ جوانان مي تواند در برابر اشکال هژمونيک سلطه سرمايه داري مقاومت کند. بر خلاف مکتب کلاسيک فرانکفورت ( اما مشابه با هربرت مارکوزه )، مطالعات فرهنگي بريتانيا به سوي فرهنگ جوانان به عنوان منبعي که اشکال نوين بالقوه مخالفت و دگرگوني اجتماعي را فراهم مي آورد،توجه کردند. مطالعات فرهنگي بريتانيا از خلال مطالعه خرده فرهنگ جوانان نشان داد که چگونه فرهنگ اشکال متمايز هويت و عضويت گروهي را شکل مي دهد و همچنين به ارزيابي پتانسيل اعتراضي خرده فرهنگ هاي متعدد جوانان پرداخت.( نگاه کنيد به جفرسون1976 و هبداژ1979 ) مطالعات فرهنگي توجه خود را به اين نکته متمرکز کرد که چگونه گروه هاي خرده فرهنگي در برابراشکال مسلط فرهنگ و هويت مقاومت مي کنند و سبک و هويت خود را مي سازند. کساني که خود را با رمزهاي مد و لباس مسلط و رفتار و ايدئولوژي سياسي مسلط تطبيق مي دهند هويت خود را در درون گروه هاي اصلي به عنوان اعضاء گروه هاي معين اجتماعي مي سازند. ( به عنوان مثال آمريکايي هاي سفيد، طبقه متوسط و محافظه کار ) اشخاصي که با خرده فرهنگ ها هويت مي يابند، همچون فرهنگ پانک يا خرده فرهنگ ملي گرايان سياه به شکلي متفاوت از جريان اصلي به چشم مي آيند و عمل مي کنند و نتيجتا هويت هاي اعتراضي مي سازند که آنها را در تقابل با مدل هاي استاندارد تعريف مي کند.

  مقاله 4

اما مطالعات فرهنگي بريتانيا برخلاف مکتب فرانکفورت به اندازه کافي درگير جنبش هاي زيبايي شناختي آوانگارد و مدرنيستي نشد و توجهش را به طور گسترده محدود به توليدات فرهنگ رسانهاي و عامه ÷سند کرد. به هر حال توجه مکتب فرانکفورت به هنر آوانگارد و مدرنيسم در اشکال گوناگون ان محتملا بارآورتر از ناديده گرفتن مدرنيسم و تا حد زيادي فرهنگ بالا از سوي مطالعات فرهنگي بريتانيا بود. به نظر مي رسد اشتياق فراوان مطالعات فرهنگي بريتانيا به مشروعطت بخشي به مطالعه فرهنگ عامه و توجه به محصولات فرهنگ رسانه اي، به روي گرداني از آنچه فرهنگ بالا ناميده مي شود به سوي فرهنگ عامه شد. اما چنين چرخشي ديدگاه هاي ممکن به تمام اشکال فرهنگ را قرباني مي کند و تقسيم حوزه فرهنگ به دو بخش عاميانه و نخبه گرا را باز مي تابد. ( که همان ارزش گذاري قديمي تر تمايز مثبت/منفي فرهنگ بالا و پست را باز مي تاباند ) مهم تر از اين اين مسأله منجر شد به قطع ارتباط مطالعات فرهنگي از کوشش براي توسعه اشکال اعتراضي نوعي فرهنگ که با " آوانگارد تاريخي" تداعي مي شود.( برگر 1984 ) جنبش هاي آوانگارد مانند اکسپرسيونيزم، سوررئاليزم و دادا خواستار تکاملي در هنر بودند که بتواند جامعه را به صورت انقلابي دگرگون کند و آلترناتيوهايي براي اشکال هژمونيک فرهنگ ارائه مي کردند.

پتانسيل اعتراضي و رهايي بخش جنبش هاي آوانگارد هنري مضمون مهم مکتب فرانکفورت و به خصوص آدورنو بود که به طور عمده اي توسط محققين مطالعات فرهنگي بريتانيا کنارگذاشته شد. با اين حال اين امر جالب توجه است که توجه به جنبش ها و اشکال آوانگارد در مرکز توجه پروژه اسکرين بود که به نوعي آوانگارد هژمونيک نظريه فرهنگي در بريتانياي دهه 70 بود و تا قبل از برتري يافتن مکتب بيرمنگام تأثير نيرومندي بر پيرامون خود داشت. در اوايل دهه 70 اسکرين تمايزي بنيادين ميان رئاليزم و مدرنيزم را مطرح کرد و مجموعه اي از انتقادات به هنر رئاليست بورژوايي و وضعيت فرهنگ رسانه اي که رمزهاي ايدئولوژيک رئاليزم را بازتوليد مي کرد وارد آورد. اين پروژه نظريه اسکرين را در ارتباطي عميق با مکتب فرانکفورت و بويژه آدورنو قرار داد، اگر چه اختلافات جدي اي نيز موجود بود.

 در دهه 79 و اوايل دهه 80 مطالعات فرهنگي بريتانيا انتقادات نظام مندي را از مواضع نظري اسكرين به عمل آورد كه در حقيقت هيچگاه پاسخي به آنها داده نشد. (هال و ديگران 1980) در واقع آنچه كه به عنوان نظريه اسكرين شناخته مي شد خود به عنوان يك گفتمان نظري منسجم و يك برنامه عملي در دهه 80 متلاشي و منحل شد. در حاليكه بسياري از انتقادات مطالعات فرهنگي بريتانيا به نظريه اسكرين متقاعد كننده بود. تأكيد بر عمل آوانگارد كه توسط اسكرين و مكتب فرانكفورت دفاع مي شود آلترناتيوي بارآور را در مقابل حذف چنين اعمالي از سوي مطالعات فرهنگي كنوني بريتانيا و آمريكاي شمالي فراهم مي آورد.

مطالعات فرهنگي بريتانيا نيز همچون مكتب فرانكفورت بر اين نكته تأكيد مي كند كه فرهنگ را بايد در درون روابط اجتماعي و نظامي كه فرهنگ در آن توليد مي شود و به مصرف مي رسد مورد مطالعه قرار داد. همچنين اينكه مطالعه فرهنگ با مطالعه جامعه. سياست و اقتصاد پيوند خورده است. مفهوم كليدي گرامشي يعني هژموني به مطالعات فرهنگي بريتانيا ياري كرد تا اينكه دريابند چگونه فرهنگ رسانه اي مجموعه اي از ارزش ها. ايدئولوژي هاي سياسي و اشكال فرهنگي مسلط را در قالب يك پروژه هژمونيك پيوند مي زند و بيان مي كند تا بتواند باعث ادغام افراد در يك آگاهي مشترك شود. مثلا آن گونه كه افراد در جامعه مصرفي و يا پروژه هاي سياسي همچون تاچريسم و ريگانيسم ادغام مي شوند. (نگاه كنيد به هال 1988) اين پروژه در بسياري از جوانب مشابه اظهارات مكتب فرانكفورت است. چشم اندازي فرانظري كه اقتصاد سياسي. تحليل متني و مطالعه دريفت مخاطب را در چهارچوب نظريه اجتماعي انتقادي تركيب مي كند.

مطالعات فرهنگي بريتانيا و مكتب فرانكفورت هر دو به مثابه تلاش هايي بنيان گذاري شدند كه به لحاظ بنيادين بين رشته اي بودند و در برابر تقسيم كار دانشگاهي مقاومت مي كردند. در واقع مرز شكني آنها و انتقاداتشان بر تأثيرات مضر انتزاع كردن فرهنگ از زمينه اجتماعي-سياسي آن باعث خصومت در ميان متعصبين رشته هاي دانشگاهي متفاوت و نيز كساني شد كه براي مثال به استقلال فرهنگ معتقدند و قرائت هاي سياسي و جامعه شناختي را مورد انتقاد قرار مي دهند. مطالعات فرهنگي در تقابل با فرماليسم و تفكيك گرايي دانشگاهي تأكيد داشت كه بايد فرهنگ را در درون نظام روابط اجتماعي بررسي كرد كه فرهنگ در آن توليد مي شود و به مصرف مي رسد و اينكه در نتيجه تحليل فرهنگ به مطالعه جامعه. سياست و اقتصاد گره خورده است. تلاش شد تا با استفاده از مدل گرامشي از هژموني و ضد هژموني. نيروهاي مسلط فرهنگي و اجتماعي حاكم و يا داراي هژموني تحليل شود و نيروهاي ضد هژمونيك مقاومت و مبارزه جستجو شود. اين پروژه قصد دگرگوني اجتماعي را داشت و تلاش مي كرد تا نيروهاي سلطه و مقاومت را به منظور كمك به فرآيند مبارزه سياسي و رهايي از ستم و سلطه مشخص كند.

برخي از كارهاي معتبر اوليه مطالعات فرهنگي بريتانيا بر اهميت رويكرد مين رشته اي در مطالعه فرهنگ تأكيد داشتند كه اقتصاد سياسي. فرآيند توليد و توزيع. محصولات متني و دريافت آن توسط مخاطب را تحليل كند. مواضعي كه به طور قابل توجهي مشابه مواضع مكتب فرانكفورت بود. براي مثال استوارت هال در مقاله كلاسيك خود "رمز گذاري. رمز گشايي" با نظر به گروندريسه ماركس به عنوان مدلي براي ترسيم پيوند هاي " جرياني مداوم" كه دربرگيرنده "توليد-توزيع-مصرف-توليد" بود تحليل خود را آغاز كرد. (1980b:128ff) هال با تمركز بر اينكه چگونه نهادهاي رسانه اي معنا توليد مي كنند. چگونه آنرا در جريان مي گذارند و مخاطب چگونه متن ها را به منظور توليد معنا استفاده يا رمز گشايي مي كند. اين مدل را انضمامي كرد. علاوه بر او ريچارد جانسون در يك سخنراني در سال 1983 كه در سال 85 منتشر شد مدلي شبيه به مدل متقدم تر هال ارائه كرد كه مبتني بود بر دياگرامي از گردش توليد. متنيت و دريافت. [ اين مدل ]با گردش سرمايه ماركس متناظر بود كه توسط دياگرامي كه بر اهميت توليد و توزيع تأكيد داشت نشان داده شده بود. اگر چه جانسون بر اهميت تحليل توليد در مطالعات فرهنگي تأكيد داشت و اسكرين را به دليل رها كردن اين چشم انداز به نفع رويكردهاي متن گراتر و ايده آليستي تر مورد انتقاد قرار داد اما غالب كارهاي مطالعات فرهنگي بريتانيا و آمريكاي شمالي اين ناديده گرفتن را تكرار كردند.

( اين مطلب بخشي از مقاله « مارکسيسم فرهنگي و مطالعات فرهنگي» نوشته داگلاس کلنر است که ترجمه کامل آن را در فصلنامه اقتصاد سياسي شماره ۱۰ آمده است

مقاله 5

نگاهي کلي به تاريخچه ظهور مطالعات فرهنگي

بد نيست نگاهي كلي به روندي داشته باشيم كه به ظهور مركزمطالعات فرهنگي بيرمنگام توسط هوگارت در دهه 60 منجر شده است. به طور كلي به نظر مي رسد كه داستان اين ظهور متاثر از دو جريان بوده است. الف ـ مطالعات فرهنگي ريشه در نقد ادبي يا سنت منتقدان فرهنگ به ويژه جريان موسوم به ليوسيسم دارد و ب ـ مطالعات فرهنگي از دل پروبلماتيك يا مسئله عمدة ماركسيسم غربي يعني تلاش براي تعديل استعارة ساختماني زيربنا ـ روبناي ماركسي تحت عنوان كلي تر چپ نو دارد. اهميت اين جريان تا بدانجاست كه استوارت هال ( مدير مركز مطالعات فرهنگي معاصر بيرمنگام كه بعد از هوگارت ده سال مدير اين مركز بود)پروژة مطالعات فرهنگي را محصول نقد تقليل گرايي به ويژه از نوع اقتصاد گرايي آن مي داند. دو نكته در اينجا مهم است: اولاً، نبايد فراموش كرد كه اين پروژه كه از اساس به دنبال نقش نسبتاً مستقلي براي فرهنگ در فرماسيون هاي اجتماعي است بعدها در مطالعات فرهنگي دچار تغيير شد. دوم، نمي توان مرز دقيقي ميان دو جريان پيشگفته ترسيم كرد.

همانطور كه در يادداشت هاي قبل ديديم، آثار تامپسون، ويليامز و هوگارت زمينه ظهور اين رشته را هموار ساختند. اين آثارويژگي هاي خاصي دارند كه توجه به طبقة كارگرو فرهنگ آنها و زوال اين فرهنگ و رويكرد نوستالژيك به آن بخشي از خصائص مذكور است. اين نكته اي مهم است كه شايد بتوان گفت دغدغة اصلي پيشگامان مطالعات فرهنگي صرفاً از بين رفتن فرهنگ طبقه كارگر نبوده است بلكه موضوع اصلي نگراني بر سر اين نكته بوده است كه فرهنگ هر چه بيشتر به امري سازمان يافته در دستان دولت يا صنعت فرهنگ تبديل شده است. تصور آنها از فرايند مطلوب، گسترش فرهنگ به منزلة تجلي زندگي روزمره گروهي است نه دستگاهي در درون نظام سياسي يا اقتصادي. اين موضوع شاهد ديگري است بر حضور دو دغدغه پر رنگ در پيدايش مطالعات فرهنگي: از يك طرف دغدغه از بين رفتن پويايي هاي زندگي روزمره در اثر فرهنگ توده و از سوي ديگر دغدغه چپ كه ناظر بر كاركردهاي سياسي فرهنگ و نقد بلوك قدرت است.

استوارت هال سنت سه بنياتگذار را سنت يا پارادايم فرهنگ گرايي در مطالعات فرهنگي مي خواند. ( بعدها خواهيم ديد كه پارادايم ديگر به اعتقاد استوارت هال پارادايم ساختارگرايي است ) در توصيف اين سنت مي توان به موارد زير اشاره كرد:

· تكيه بر دستنوشته هاي اقتصادي سياسي 1844 ماركس كه بر جنبه هاي انسان گرايانه ماركسيسم تاكيد دارد.

· به دنبال تاكيد برمورد بالا نقد از خود بيگانگي و تكيه بر خلاقيت نفس انسان

· اعتقاد به توان بالقوة سوسياليسم براي رهايي انسان

· تاكيد بر نقش فرهنگ در فرايند تاريخي

· تاكيد بر تجربة زيسته و زندگي روزمره و تلاش براي احياي پراكسيس

· تكيه بر عامليت (ذهنيت گرايي )، تجربه و انسان گرايي در تحليل فرهنگي

  تا سال 1970 هوگارت رئس مركز مطالعات فرهنگي بيرمنگام بود. پس از آن استوارت هال مدير مركز شد. دورة طولاني مديريت استوارت هال تا سال 1980 به درازا كشيد. اين دوره به دورة كلاسيك و اوج فعاليت هاي مركز تبديل شد. نبردهاي فرهنگي فرصت مناسبي جهت حرکت کردن از فرهنگ به سوي مطالعات فرهنگي فراهم ساخت، زيرا بخشي از آنچه که بر اثر پيامدهاي اثر‌گذار اين نبردها در معرض خطر بود، دقيقا منزلت اين «نخستين - رشته» جديد در آموزش عالي آمريکايي بود. چنان که بارها گفته شده است مطالعات فرهنگي هنوز عميقاً وامدار فعاليت پيشرو مرکز بيرمنگهام است. اين مرکز که در سال 1964 به عنوان واحد پژوهشي فارغ‌التحصيلي تحت مديريت ريچارد هوگارت، که آن زمان استاد ادبيات انگليسي در بيرمنگهام بود، تأسيس شد و به زودي هم در بريتانيا و هم به صورت بين‌المللي به محل نهادي- فکري بارز مطالعات فرهنگي در سراسر دهه‌هاي 1970 و 1980 تبديل شد. آنتوني ايست هوپ، استاد متوفي انگليسي و مطالعات فرهنگي در دانشگاه متروپل منچستر، کار مرکز بيرمنگهام را مهمترين «اقدام در مطالعات فرهنگي در بريتانيا» مي‌داند (اسيت هوپ، 1988، ص 74). لارنس گراسبرگ، استاد کنوني ارتباطات و مطالعات فرهنگي در کاروليناي شمالي، تأييد مي‌کند که: «آنجا - يا دقيق‌تر سنت مطالعات فرهنگي بريتانيا، به ويژه فعاليت‌هاي مرکز مطالعات فرهنگي معاصر- هنوز همچون يک مرکز است» (گراسبرگ و ديگران، 1988، ص8). گرايم ترنر، سردبير مؤسس «نشريه استراليايي مطالعات فرهنگي» و مدير کنوني مرکز مطالعات فرهنگي و انتقادي در کوينزلند، اين اظهار نظر را تکرار مي‌کند: «مرکز بيرمينگهام مي‌تواند به نحو قابل دفاعي مدعي شود که مهمترين نهاد در تاريخ اين رشته است» (ترنر، 1996، ص 70). بر اين اساس است که وسوسه مي‌شويم، بيرمينگهام را الگوي مطالعات فرهنگي تلقي کنيم. با وجود اين، اين نشانه [مطالعات فرهنگي] باز هم شديداً چند معنايي است، زيرا الگوي بيرمينگهامي واحدي وجود ندارد، بلکه تکثر گريز‌ناپذيري از الگوهاي رقيب و اغلب متناقض وجود دارند.

ويژگي شديداً چند معنايي مطالعات فرهنگي به طور يکسان هم در مورد اصطلاح «مطالعات» و هم در مورد «فرهنگ يا فرهنگي» صدق مي‌کند: نه فقط بر سر موضوع مطالعه بلکه بر سر شيوه انجام اين مطالعه نيز توافق روشني وجود ندارد. به نظر مي‌رسد معاني متعدد مطالعات فرهنگي در چهار معناي اصلي خلاصه شوند: در مقام يک امر بين رشته‌اي يا فرا رشته‌اي؛ به عنوان مداخله‌اي سياسي در رشته‌هاي دانشگاهي موجود؛ به عنوان رشته‌اي کاملاً جديد که بر مبناي موضوعي کاملاً جديد تعريف مي‌شود؛ به عنوان رشته‌اي جديد که بر مبناي پارادايم نظري جديدي تعريف مي‌شود. هوگارت در طرح اوليه تأسيس مرکز، آشکارا مطالعات فرهنگي را داراي ويژگي لزوما بين رشته‌اي دانست، اما در عين حال مطالعات ادبي را يگانه و «عمده‌ترين» رکن آن تلقي کرد (هوگارت، 1970، ص 255). يک ربع قرن بعد از آن، ديدگاه وي همچنان اين بود: «دانشجو بايد بيرون از مطالعات فرهنگي، قبلاً در يک رشته‌اي علمي بوده باشد و از تربيت فکري و آکادميک محکمي برخوردار باشد» (هوگارت، 1955، ص 173). مفهوم مد روز مطالعات فرهنگي «فرا رشته‌اي» که در شماره‌هاي نخستين نشريه بين‌المللي مطالعات فرهنگي بررسي شد، تفاوت اندکي با مفهوم بين رشته‌اي هوگارت دارد (هرتلي، 1998؛ ص 8-5). اما تلقي مطالعات فرهنگي به مثابه گونه‌اي مداخله سياسي که بيش از همه به استوارت هال، جانشين مستقيم هوگارت در مديريت بيرمنگهام، بر‌مي‌گردد، واقعاً چيز متفاوتي است. به نظر هال، اهميت مطالعات فرهنگي در «سويه سياسي» آن نهفته بود. او مصّر بود که: «در مطالعات فرهنگي چيزي در معرض تهديد قرار مي‌گيرد. به طرزي که ... در مورد بسياري ديگر از ... فعاليت‌هاي فکري ... صدق نمي‌کند» (هال، 1992، ص 278). تعبيرهاي سياسي همانند اين در ادبيات مربوط به مطالعات فرهنگي به وفور يافت مي‌شوند. طبق نظر دورينگ، اين نوع تحليل که داراي التزام سياسي است يکي از بارزترين مشخصه‌هاي ممتاز اين رشته است (دورينگ، 1999، ص2).

تعبير يا تلقي سوم، مطالعات فرهنگي را رشته‌اي کاملاً جديد مي‌داند که بر مبناي موضوعي جديد تعريف مي‌شود: يعني مطالعه فرهنگ عامه. موضوع نبردهاي فرهنگي آمريکا، اساساً نژاد، قوميت، جنسيت و تمايلات جنسي بود. اما اين نبردها تا آنجا که سبب ايجاد کشمکش بين نخبه‌گرايي فرهنگي و پوپوليسم فرهنگي شدند، صريحاً با موضوع فوق ارتباط داشتند. از ديد نخبه‌گرايان فرهنگي نظير هارولد بلوم، استاد علوم انساني در دانشگاه ييل، مطالعات فرهنگي گرايش دارد کمدي‌هاي باتمن، پارک‌هاي يک منظوره مورمون، تلويزيون، فيلم‌ها، و موسيقي راک را جايگزين چاوسر، شکسپير، ميلتون، وردس ورث و استيونس والس کند (بلوم، 1994، ص 519). به نظر پوپوليست‌هاي فرهنگي نظير گراسبرگ، اين کار وعده اصلي مطالعات فرهنگي است. ترديد نمي‌توان کرد که مطالعات فرهنگي در واقع به واسطه نوعي واکنش شبه -پوپوليستي عليه نخبه‌گرايي اشکال قديم‌تر مطالعه ادبي ظهور کرد.

هر سه «بنيانگذار» بريتانيايي مشهور اين رشته - خود هوگارت، اي. پي. تامپسون، و ريموند ويليامز- تعهد آشکاري به مطالعه فرهنگ عامه و فرهنگ طبقه کارگر داشتند. با وجود اين، هيچيک از آنها واقعاً فکر نمي‌کردند که مطالعات فرهنگي همگام و همقدم با مطالعه «هنرهاي عامه پسند» رشد و گسترش مي‌يابد. تحول ديگري که باز هم خلاف مسير تعيين شده در هنگام تأسيس مرکز بيرمنگهام بود رواج روز افزون تعبيري از مطالعات فرهنگي بود که آن را نوعي جامعه‌شناسي مصرف رسانه‌هاي توده‌اي مي‌دانست، تحولي که انتصاب هال براي کرسي جامعه‌شناسي دانشگاه بريتانيايي اُپن مظهر بارز آن بود. از ديدگاه ما، در اينجا نيز مطالعات فرهنگي باز هم اشتباه تعبير شده است؛ به اين دليل که سيستم دوتايي فرهنگ «نخبگان» و فرهنگ «عامه» دارد جايش را به حجم عظيمي از بازارهاي فرهنگي جاافتاده مي‌دهد، بازارهايي که خود تحت سلطه همان شرکت‌هاي مختلط رسانه‌اي بين‌المللي هستند و از طرف همان نهادهاي رسانه‌اي و دانشگاهي مورد تفسيرهاي متعدد انتقادي و غير انتقادي قرار مي‌گيرند.

فرانسيس مولرن براي اشاره به موضع نخبه‌گرايانه در اين مناقشه، از اصطلاح آلماني «Kulturkritik» (نقد فرهنگي)، و براي اشاره به موضع پوپوليستي از واژه «مطالعات فرهنگي» استفاده مي‌کند. دليل موجهي براي اين شيوه استفاده وجود دارد.

هم هارتمن و هم ويليامز اهميت فوق‌العاده‌اي براي ميراث رمانتيسم آلماني در تاريخچه اصطلاح فرهنگ قايل بودند، مکتبي که در آن اصطلاح آلماني «Kulture» به معناي سرشت انساني، در نقطه مقابل اصطلاح فرانسوي «Civilizatian» به معناي مهارت فني قرار مي‌گرفت (هارتمن، 1997؛ صص7-205؛ ويليامز، 1976، صص 80-78). درست همين ميراث است که مولرن در بهره‌گيريش از اصطلاح «نقد فرهنگي» (Kulturkritik‌) به آن استناد مي‌جويد و بدين طريق نه فقط به خود سنت آلماني بلکه به سنت انگليسي ماتيو آرنولد، اليوت، وليوس نيز به طور جداگانه اشاره مي‌کند (مولرن، 2000، صص xv-xvi). در حالي که «نقد فرهنگي» به هنر متعالي اهميت مي‌دهد، مطالعات فرهنگي مورد نظر مولرن مدنيت همگاني را مي‌ستايد. اما به نظر مولرن، اين دو موضع آن اندازه هم که در ظاهر به نظر مي‌رسند متضاد نيستند زيرا مطالعات فرهنگي در واقع سبب باز توليد همان شکل استدلالي «فرا فرهنگي» مورد نظر سنت «نقد فرهنگي» مي‌شود (ص، 156). به نظر او، در هر دو شيوه، گفتمان فرا فرهنگي «سوژه‌اي مقتدر به اسم فرهنگ «خوب» (فرقي نمي‌کند اقليت يا عامه) را جعل مي‌کند که نقش آن مرتفع کردن تناقضات مدرنيته سرمايه سالار به واسطه يک راه حل نمادي فرا سياسي است» (ص، 169).

نکات بيشتري مي‌توان بر اين بحث افزود، اما مقولات مولرن هرگز آن اندازه که خود وي ادعا مي‌کند جامع نيستند. همان طور که مولرن تصديق مي‌کند، آثار ويليامز تا آن جا که سبب پايه‌ريزي نوعي «سياست فرهنگ» جداگانه (ص،72) در مقابل نخبه‌گرايي «نقد فرهنگي» و پوپوليسم مطالعات فرهنگي شد، استثنايي مهم بر قاعده فوق است. با وجود اين، ما اين نکته را نيز اضافه مي کنيم که، کاملاً بيرون از اين موضوعات سياسي مشخص، هميشه شق [تعبير] چهارمي در کار بوده است که در آن مطالعات فرهنگي به عنوان چيزي تلقي شده است که تعمداً درصدد پيوند زدن مطالعه امر عامه‌پسند با مطالعه امر «ادبي» است. اين تعبير نمايانگر تغييرو تحولي در پارادايم نظري و نه در موضوع تجربي مورد مطالعه اين رشته است. اين تعبير از نظر ويليامز بسيار مهم بود، کسي که کارهاي «تجربي»او به طرزي کاملاً حساب شده مرزهاي بين فرهنگ عامه پسند و فرهنگ نخبگان را پشت‌ سر گذاشت. اما اين تعبير، في‌المثل، در برداشت ايست هوپ از «مطالعه ادبي»، به منزله شاخه‌اي که تميز آن از مطالعات فرهنگي روز به ‌روز سخت‌تر مي‌شود، نيز حضور دارد (اسيت هوپ، 1991، ص 65)، يا در تلقي بنت از مطالعات فرهنگي به عنوان رشته‌اي که اساساً به بررسي «روابط بين فرهنگ و قدرت» مي‌پردازد (بنت، 1998؛ ص 53)، و يا در تفسير استفان گرين بلات از اثر خودش درباره ادبيات رنسانس که آن را «نوعي تاريخ‌گرايي جديد در مطالعات فرهنگي» مي‌داند، ساري و جاري است. شکي نيست که مي‌توان درباره هر چهار تعبير فوق ويژگي مشترکي ذکر کرد‌: تک‌ تک آنها نمايانگر سويه‌هاي مهمي از مراحل مختلف توسعه مطالعات فرهنگي هستند. اما با اين همه، نوعي منطق انباشتي وجود دارد که به ما نشان مي‌دهد تعبير چهارم در بر‌دارنده نويد و دستاورد بيشتري است: نه در کشف يک موضوع مطالعه جديد، نه حتي در «واسازي» مرزهايي رشته‌اي که سبب جدا گشتن ادبيات از قصه، هنر از فرهنگ و نخبگان از عامه شده‌اند؛ بلکه در تکوين روش‌هاي نوين تحليل براي هر دو. آندرو ميلنر به شکلي تقريباً جدي مطالعات فرهنگي را «علوم اجتماعي مطالعه توليد، توزيع، مبادله و دريافت معناي درون متني مي‌داند» (ميلنر، 2002، ص 5) و ما نيز در اينجا از اين تعريف استفاده مي‌کنيم. ما نيز مثل او از اصطلاح علوم اجتماعي براي اشاره به رشته‌اي استفاده مي کنيم که عمده‌ترين هد‌‌ف‌هاي آن نه قضاوت يا قداست‌بخشي بلکه توصيف و تبين است. همچنين منظور ما از «معناي درون متني» اشاره به کل فعاليت‌هاي معنادار است و نه صرفاً به ادبيات و هنر و رسانه‌هاي گروهي. سرانجام منظور ما از به‌ کارگيري عبارت «توليد، توزيع، مبادله و دريافت» نشان دادن علاقه به بررسي اين نکته است که متون گوناگون چگونه در بافت‌هاي اجتماعي معين توليد و توزيع و مبادله و دريافت مي‌شوند، همچنين براي نشان دادن علاقه به متوني که «جداگانه» مورد بررسي قرار مي‌گيرند. اگر در حقيقت اين همان چيزي است که ما از مطالعات فرهنگي مد نظر داريم، در آن صورت مي‌توان نتيجه گرفت که تازگي و غرابت فکري اين رشته نه چيزي ذاتي بلکه اساساً نظري است. چيزي که ما را به موضوع محوري مورد مطالعه اين کتاب رهنمون مي‌سازد: [اين موضوع‌] بيشتر نظريه فرهنگي به طور خاص است تا مطالعات فرهنگي به صورت عام.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:48  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:0  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

تئودور آدورنو (1998) سه مشخصه‌ي اصلي را براي موسيقي عامه پسند مطرح مي‌‌سازد :‌
  1. هنجارين شدگي به منظور بهره‌برداري براي مقاصد تجاري .
  2. ترويج گوش‌سپاري منفعلانه ؛ طبق نظريه‌ي وابستگي مخاطبان ، مخاطب عنصري وابسته به رسانه تلقي مي شود . مخاطب به خاطر وجود دو نياز به رسانه‌ها وابسته ‌مي‌شود : يکي نياز به دانستن و دوم نياز به ندانستن . نياز به دانستن اخبار ، اطلاعات و آگاهي‌هايي که براي زندگي به آن نياز دارد و نياز به ندانستن : فرار از واقعايت ، تفريح و سرگرمي . بر اين اساس ، انسان براي فرار از واقعيت به جلوه‌هايي از فرهنگ مانند موسيقي عامه پسند ، پناه مي‌برد . در اين معنا ، مخاطبان ،موسيقي عامه پسند را جايگزين خستگي روزمره مي‌کنند . اما در نظر آدورنو موسيقي فاخر (مثل موسيقي بتهوون) موجب التذاذ تخيل‌گونه مي‌شود که به فرد اين مجال را مي‌دهد که به امور آنگونه که مي توانند باشند و نه صرفاً آنگونه که هست ، بپردازند. از سويي مصرف کردن اين نوع موسيقي مستلزم بي‌توجهي و حواس‌پرتي است و از سوي ديگر مصرف آن باعث بي توجهي مصرف کننده نيز هست . اما به نظر من (نگارنده) آنچه باعث مي‌شود موسيقي عامه در اين رويکرد نسبت به موسيقي فاخر به حاشيه رانده شود ، اثر موقت اين حواس‌پرتي است . بر اين مبنا موسيقي عامه را مي‌توانيم در عرض زندگي قلمداد کنيم در حاليکه طبق نگاه آدورنو موسيقي فاخر در طول زندگي مورد توجه قرار مي‌"يرد .
  3. موسيقي عامه پسند بصورت عامل تحکيم بخش اجتماعي مي باشد . کارکرد اجتماعي رواني آن عبارتست از ايجاد سازگاري رواني با ساز و کارهاي زندگي امروز درمصرف کنندگان موسيقي عامه پسند که اين سازگاري گاه بصورت "موزون" و با ضربآهنگ و گاه بصورت "احساسي " با بيان سوز و گداز همراه است که گرچه با لذت همراه است اما مايه‌اي از غفلت از پيرامون را نيز در خود دارد . در همين راستا و البته از منظري ديگر راسلسن (1979، 1-50) بر اين باور است که موسيقي پاپ درباره‌ي دنيايي که اکثر مردم در آن زندگي م‌کنند يا درباره‌ي‌ عشق و کار ، هيچ حرف ارزشمندي نمي‌تواند بزند . در مقابل موسيقي عاميانه به سبب کارکرد ضد تجاري آن در نظام سرمايه‌داري و بخاطر خاستگاه آن در جوامع پيشا‌سرمايه‌داري ، بديل مناسبي براي موسيقي پاپ است . در هر حال بايد توجه داشت که امروزه بيش از هر دوره‌ي ديگري صنعت موسيقي‌سازي از قدرت اقتصادي  و فرهنگي برخوردار است تا آنجا که نمي‌توان براحتي از کنار مصرف‌کنندگان عامه پسند گذشت . بر اين مبنا صنعت موسيقي‌سازي نه تنها فقط بازاري منفعل را تعيين نمي‌کند بلکه حتي به سختي مي‌تواند پسند مصرف کننگان توده را کنترل کند . اين وضعيت ناشي از آن است که بين ارزش مبادله (ارزش اقتصادي ) و ارزش مصرف (ارزش فرهنگي) تفاوت وجود دارد و دراين اوضاع صنعت موسيقي ‌سازي مي‌تواند اولي را کنترل کند اما مصرف کنندگان اند که دومي را بوجود مي‌آورند لذا صنعت موسيقي سازي بر ارزش فرهنگي مصرف کنندگان فعال کنترلي ندارد . حتي بايد گفت بقاي صنعت موسيقي به نشان دادن عکس العمل سريع و به موقع به مصرف فعالانه مخاطبان است . همانگونه که فريت متذکر گرديده‌است : صنعت موسيقي سازي ، هيچ انديشه‌ي واحد و همگني را به معرض فروش نمي‌گذارد بلکه بيشتر واسطه‌اي عرضه مي‌کند که صدها انديشه‌ي رقيب در آن جريان دارند . (1983: 270)

[1] منبع :‌ استوري ، جان ، مطالعات فرهنگي درباره ي فرهنگ عامه ، مترجم: حسين پاينده ، انتشار آگاه ، 1386.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:57  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

موضوعات فرهنگ عامه مانند مهره‌هاي به هم پيوسته‌اي هستند که عامل پيوستگي آنان مطالعه‌ي فرهنگ روزمره با نگاهي از حس مقاومت مي‌باشد . خمير‌مايه‌اي از مبارزه و جدال و کشمکش بر سر معنا که به مثابه‌ي قلبي تپنده ، اين مفاهيم و معاني را در رگهاي فرهنگ عامه پُنپاژ مي‌کند و هر بار در هر شاخه‌اي از مطالعات فرهنگي خوني تازه را به جريان مي‌اندازد . در مطبوعات عامه پسند نيز اين جريان ديده مي‌شود . مطبوعات عامه ، امر شخصي را در خواننده فعال مي کنند . بر اين اساس چارچوبي تبييني در خواننده فعال مي‌شود که حتي در صورتي که اخبار منعکس شده در مطبوعات عامه همان اخبار مطبوعات وزين باشد باز هم صورت انعکاس آن با هم متفاوت خواهد بود. (اسپارکس ، 1992)

نکته‌ي مهم اينجاست که امر شخصي در مطبوعات عامه به صورت قالبي تبييني در مي‌آيد . مخاطب فعال را درگير امر شخصي ميکند ،‌چنانکه در مورد تلويزيون عامه‌پسند نيز ما شاهد آن بوديم به اين طريق مخاطب با طيفي از منابع جور و واجور روبه‌رو نمي‌شود بلکه درچارچوب تبييني بي واسطه‌اي بر حسب علت و معلول‌هاي انفرادي و شخصي قرار مي‌گيرد .(اسپارکس ، 1992، 40) با اين معنا توليد ثانويه توسط مطبوعات عامه با در نظر گرفتن جرح و تعديل معاني مورد توجه قرار مي‌گيرد . « اين روزنامه‌ها گرچه مطالب را به نحوي بيان مي‌کنند که توده‌هاي مردم آن را کما بيش به زبان خودشان مرتبط مي‌دانند ، ليکن فقط مي‌توانند از دل نگراني‌ها و شادي‌ها و نارضايتي‌هاي مردم در چارچوب محدوديت‌هايي سخن به ميان آورند که ساختار کنوني جامعه براي آنها مقرر کرده است »(28) اما جان فيسک به مطبوعات عامه نيز با نگاه ترقي‌خواهانه و نه بنيادستيز مي‌نگرد . بر اين اساس مطبوعات عامه عملکردشان معطوف به تغيير يا بي‌ثبات ساختن نظم اجتماعي است و نه بر اندازي يا مقابله‌ي مستقيم با نطم اجتماعي که در جامعه وجود دارد . (فيسک ، 1989، الف ، 31) به اعتعاد فيسک مطبوعات عامه از سويي به قلمرو خصوصي مربوط مي‌شوند و از سوي ديگر به قلمرو عمومي .بر اين اساس هم واقعيت و هم تخيل ، هم اخبار و هم مطالب مهيج و سرگرم‌کننده ، هم جدي و هم شوخي را با يکديگر آميخته است (48) فيسک نيز در ادامه رويکرد استوارت هال به تقابل مردم در برابر جبهه‌ي قدرت توجه دارد و براين اساس ، فرهنگ مثل سياست عرصه‌ي جدال بر سر قدرت است . به نحوي که بلوک قدرت سعي در تحميل معناي مورد نظر خود را دارد اما مخاطب مقاومت کرده ، معناي خود را رمز‌گشايي مي‌کند . فيسک معتقد است که مقاومت بخاطر متن است. خود متن ابهاماتي دارد . با اين مبنا نه تنها مطبوعات عامه که فرهنگ عامه هميشه عناصر مقامت را درون خودش دارد و به همين خاطر مورد تجليل اين گونه افراد مي‌باشد . فيسک مطبوعات رسمي را مبيّن منافع جبهه‌ي قدرت معرفي مي‌کند که اطلاعات در اين حالت بصورت مکانيکي از بالابه پايين جريان مي‌يابد . مي‌توانيم اين نوع از اخبار را در مطبوعات وزين ، اطلاعات فرمايشي نام‌گذاريم .اطلاعاتي که با نظم و ترتيبي خاص در پس مفاهيمي چون "مسئوليت " ، " تربيت سياسي" و "منفعت ملي " و... پنهان شده است و بر اين مبنا آنچه مردم بايد بدانند تا يک حکومت ليبرال دموکراسي بتواند کارکردي بدون اختلال داشته باشد ،‌مفهومي است که سرکوب را از طريق لفاظي لبيرال و قدرت را تحت لواي کثرت گرايي پنهان ميکند. (1992،الف : 49) نکته‌ي ديگري که فيسک به آن توجه کرده است مفهوم سوژه‌ي باورکننده است که در اين معنا مخاطب فعال وقتي با روزنامه رسمي روبرو مي شود ، به قول جمالزاده ،‌خنده‌اي نمکين به روزنامه مي کند و با خودش مي‌گويد :من که فريب تو را نمي خورم . در واقع اين رويکرد مطبوعات وزين، دستمايه‌ي قدرت‌هاي سياسي براي توجيه اعمال و افعالشان يا درست کردن اشکالات و به عبارت بهتر اصلاح افتضاحاتشان مي‌گردد .اما همانگونه که بيان شد متن ، عرصه‌ي جدال بر سر معناست و بر اين مبنا مخاطب معنايي ديگر را رمز‌گشايي ميکند . اينجا محل تفاوت برداشت عامه با قدرت است . قدرت همواره در پي نمايش نظم و انضباطي بي تناقض است . اما عامه با يورش به اين حوزه ، خيال‌پردازي ها را گسترش مي‌دهد .اين گسترش دامنه‌ي خيال پردازي ها گاه حتي وارد حريمي مي‌شود که قدرت براي نظم و انضباط رسمي ايجاد کرده است . اين معاني در صورت‌هاي گوناگوني در جوامع و فرهنگ‌هاي مختلف به چشم مي‌خورد و چنانکه در جامعه‌ي خودمان صور مختلف اين نوع از امور غير عادي را در اشکال خرافات تعبير مي‌نماييم مثل موضوع طالع‌بيني که حتي در مطبوعات نيز بازتاب داشته است. نکته‌ي مهم از منظر فيسک اين نيست که طالع‌بيني واقعيت دارد يا نه بلکه مسئله‌ي قابل تأمل اينجاست که تقابل بين آگاهي مردم و آگاهي جبهه‌ي قدرت چگونه‌ برقرار مي‌گردد ؟ (البته مثال فيسک در مورد اخباري است که درباره‌ي وجود موجودات فضايي در کره‌ي زمين بوده‌است .) اينجا ما پيوندي بين نگاه فيسک و فوکو که در مطالب پيش به آن اشاره کرديم ، مي‌بينيم . فوکو در کتاب بيمارستان خود به روال حاکميت پزشکي دهن کجي ميکند و مي‌گويد : اين قدرت است که باعث شده گفتمان پزشکي غالب شود و گفتمان جادو و جادوگري به حاشيه رانده شود اصلاً اگر مردم از حکيمان و جادوگرن جواب نمي‌گرفتند چگونه اين مدت طولاني اين پديده‌ها عمر کردند و حتي هنوز هم هستند. با نگاه فوکو طالع‌بيني هم قابل تفسير است چه اينکه حتي شعبه اي از جادوگري هم به شمار مي‌رود . بنابراين منظور اين است که ما در برخي خيالپردازي‌ها و حتي خرافات فرهنگ عامه و خصوصاً درموضوع بحث ما هم (مطبوعات عامه ) شاهد تقابلي با عادي‌سازي و نظم رسمي و فرمايشي جبهه‌ي قدرت با آگاهي عامه مردم هستيم . لذا مطبوعات عامه با خيال‌پردازي‌هاي پي‌درپي با ارائه‌ي شکل ديگري از ادراک از جهان واقعيت عادي جبهه‌ي قدرت را به چالش مي‌کشاند . بر اين اساس فيسک توضيح مي‌دهد: «تشخيص اين موضوع ما را ملزم مي‌‌سازدکه مردم را کنشگران اجتماعي بداينم و نه سورژه‌هايي اجتماعي . چندگانگي تناقضات و حال ناشده ‌ماندن آنها مانع از هرگونه انسجام مي‌گردد حال آنکه انسجام ، لازمه‌ي ايجاد و استقرار فاعليت ذهني است خواه فاعليتي يکپارچه و خواه فاعليتي تجزيه شده و اين تناقضات در عوض مستلزم کنشگران اجتماعي فعالي هستند تا توسط آنان جرح و تعديل شوند » (فيسک ، 1992، الف :53)  فيسک بر اساس رويکردي که دوسرتو (1984) مورد نظر قرار مي دهد ،عملکرد مطبوعات رسمي را ساماني کتاب مقدس گونه قلمداد مي‌کند که در پي رمزگشايي مخاطبان مي‌باشند و نه در پي قرائت متن از سوي آنان و البته اين معنا از فيسک که دنبال جرح و تعديل متن است ، کاملاً قابل درک مي‌نمايد . جرح و تعديلي بين متني توليد شده از بالا و قرائتي از پايين . بر اين اساس قرائت در بستر تکوين يافته‌ي فرد محقق مي‌شود . در حاليکه رمز‌گشايي بر مبناي ادراک و پذيرش فاصله ،‌تفسير ميگردد . او بر اين نکته اهميت مي‌ورزد که حتي اخبار رسمي هم اگر بخواهند عامه‌پسند باشند بايد توسط مردم بازتوليد شوندو الا نسبتي با زندگي روزمره نخواهند داشت واين موضوعي است که نشريات عامه پسند را با مردم پيوند مي دهد مثلاً وقتي يک نشريه عامه پسند زندگي مرفهين و ثروتمندان جبهه‌ي قدرت را نشان مي‌دهد ، دو نوع رويکرد را در مواجهه‌ با اين پديده شاهد هستيم :

 
  • رويکرد فيسک : که اين بازتاب باعث انزجار مردم از جبهه‌ي قدرت مي‌شود .
  • رويکرد کانل : بجاي ايجاد انزجار از جبهه‌ي قدرت اين حس در مردم پديداد مي‌شود که چرا آنها از اين امکانات برخوردار نيستند يعني آنها خود را در وضعيت مشابه قرار مي‌دهند و زندگي خود را با آن نوع نگاه معنا مي‌کنند . چون در پيوند با زندگي خودشان به نتيجه‌اي نمي‌رسند لذا تفسيري تقابل‌جويانه از نشريات عامه دارند. (کانل ، 1992)
 

بر اين اساس اين اخبار و گزارشات ، جهان پيرامون ما را دارا و نادارا تقسيم مي کند . ضمن پرداختن به امتياز هاي دارندگان قدرت به بيان بي کفايتي‌هاي آنان نيز مي پردازد . گرچه اين نوع پرداختن به جبهه‌ي قدرت معنايي بنيادستيز در خواننده ايجاد نمي‌کند . اما در بستري از تنفر و البته محافظه کاري با تضعيف اقتدار آنان ، مشروعيت اعمال و افعال آنان را زير سؤال مي‌برند .(کانل ، 1992)

 

[1] منبع :‌ استوري ، جان ، مطالعات فرهنگي درباره ي فرهنگ عامه ، مترجم: حسين پاينده ، انتشار آگاه ، 1386.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:1  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

فرهنگ

در اين بخش مي خواهيم خلاصه اي از مقاله‌ي از فرهنگ تا هژموني اثر ديک هبديج را ارائه کنيم . البته اين مقاله‌،‌ مقدمه‌ي کتاب خرده فرهنگ : معناي سبک است که کوشيده شده با بررسي تاريخي مطالعات فرهنگي توجيهي نظري براي مطالعه‌ي خود درمورد خرده فرهنگ‌ها ارائه دهد . اين مقاله با رويکردي چند معنايي و بر اساس نشانه‌شناختي بارتي و تحت تاثير نظريه‌ي سياسي گرامشي نگاشته شده است . هبديج اينگونه استدلال مي‌نمايد که خرده‌فرهنگ‌ها ،‌ معاني و نشانه‌هايي را که در چارچوب نظام بزرگتر فرهنگ صنعتي متأخر در دسترس َآنها قرار دارد را بر مي‌گيرند و از آنها عليه نظام استفاده مي‌نمايند . آنها از طريق فرآيندهاي "مبادله و پيوندزني"hybridization"" سبک‌ها و هويت هاي ضد هژمونيک خود را بيان مي‌کنند . پانک آميزه‌اي منحصر به فرد از يک راهبرد فرهنگي پيشتاز بود و در شرايطي بوجود آمد که جوانان انگليسي دسترسي محدودي به بازار‌هاي مصرف داشتند . واقعاً رمزگذاري بين خرده فرهنگ به عنوان نوعي مقاومت و فرهنگ تجاري به عنوان يکي از ابعاد هژموني بسيار سخت است به‌ويژه وقتي که با بازار جوانان روبرو هستيم . ما بهتر است بجاي تامل درباره‌ي تضاد مقارمت و هژموني از طريق چند معنايي بيشتر درباره‌ي رابطه‌ي بين ساختارهاي مادي و رويه‌هاي زندگي مردم در زمان‌ها و مکان‌هاي خاص بيانديشيم . هبديج همانطور که گفتيم با بحثي تاريخي موضوع خود را آغاز مي‌کند . بنابراين ضمن تعريف فرهنگ از oxford English pictionary  به بيان پيچيدگي امر فرهنگ مي‌پردازد . وي فرهنگ را امري مبهم تلقي ميکند . حقيقتاً اين واژه همانگونه که کوين و مالکاهي مي گويند يکي از 2-3 واژه‌ي پيچيده در زبان انگليسي مي‌باشند . اين واژه طي کردن متمادي متفاوت وحتي متضاد به خود گرفته‌اند . از اواخر سده ‌ي هجدهم به طور خاص روشنفکران انگليسي و شخصيت‌هاي ادبي از اين اصطلاح براي توجه انتقادي به طيفي از مسائل جنجالي استفاده کردند . کيفيت زندگي ، مکانيزاسيون ،‌ تقسيم کار و ... همه و همه در چارچوب بزرگتري قرار ميگيرد که ويليامز آن را مناظره در باب فرهنگ و جامعه مي‌نامد . بر اين اساس روياي جامعه به مثابه‌ي اندامي يکپارچه باقي ماند . اين رويا دو مسير اصلي داشت که يکي به گذشته و آرمان فئودالي جماعتي با نظم سلسله‌مراتبي راه مي‌برد . در اين معنا ، فرهنگ هماهنگ کننده بود . در مسير ديگر آرمان شهري سوسياليستي وجود داشت که در آن تمايز بين کار و تفريح منسوخ مي شد . اما دو تيپ تعريف از فرهنگ ارائه مي‌شود که يکي بر اساس نگاه کلاسيک است که مبتني بر فضيلت زيبايي شناختي است و ديگري تعريفي است که ويليامز هم آنرا بيان مي‌دارد و ريشه‌ در انسان‌شناختي دارد يعني شيوه‌ي خاص زندگي که معاني و ارزش‌هاي خاصي را نه تنها در هنر فراگيري بلکه در نهاد‌ها و رفتار‌ عادي متجلي مي‌سازد . تحليل فرهنگ از منظر چنين تعريفي همانگونه که ويليامز ياد‌آور مي‌شود تنها در صورتي مي‌تون چنين تعريفي از فرهنگ بيان کرد که نوآوري نظري جديدي بوجود آيد . نظريه‌ي فرهنگ متضمن مطالعه ي روابط بين عناصر در کليت يک شيوه‌ي زندگي است يعني به جاي تاکيد بر ملاک‌هاي ثابت بر ملاک‌هاي تاريخي و بجاي ثبات بر تحول تاکيد مي‌شود . ويليامز بر اين اساس مطالعه‌ي ارزش‌ها و معاني خاص را نيز نه براي مقايسه که براي کشف شيوه‌هايي که بتوان توسط آنها تحولات تاريخي اجتماعي را درک کرد ، پيگيري مي‌نمايد . صورت‌بندي ويليامز از رابطه‌ي فرهنگ و جامعه بوسيله‌ي ارزش‌ها و معاني خاص در پي علل عام و روند‌هاي وسيع اجتماعي است که در پشت پرده‌ي زندگي روزمزه قرار دارند .

در نخستين روز‌هاي شکل‌گيري مکتب مطالعات فرهنگي به عنوان يک رشته‌ي علمي دانشگاهي تعريف مشخصي از فرهنگ به عنوان معيار برتري و مزيت يا فرهنگ به عنوان شکلي از زندگي نمي‌توانست مشخص کند . در واقع نمي‌توانست بگويد کدام يک از اين دو مفيدتر است ؟‌هوگارت و ويليامز فرهنگ طبقه‌ي کارگر را در گزارشي دقيق به تصوير کشيدند . ( از شهر ليدز و دهکده‌اي درولش ) که حاکي از فروپاشي جماعات سنتي طبقه‌ي کارگر به رغم برخورداري از ارزش‌هاي آزموده بود. هوگارت در سال 1966 اصول اساسي مطالعات فرهنگي را اينچنين توصيف نمود . اولاً بدون درک ارزش ادبيات خوب نمي‌توان سرشت جامعه را کاملاً درک کرد ، ثانياً تحليل ادبي انتقادي را مي‌توان به برخي ديگر از پديده‌هاي اجتماعي غير از ادبيات مورد احترام مراکز علمي و فرهنگي بسط داد تا معناي آنها براي افراد و جوامعشان روشن شود . (هوگارت 1966 ) اين دو موضوع که امکان سازش دو برداشت از فرهنگ را بيان مي‌کند و هاله‌اي از تناقض در خود دارد را در آثار بارت مي‌توانيم بيابيم .

بارت : اسطوره ها و نشانه ها

بارت با بهره‌گيري از مدل‌هاي ساختار‌گراي دوسوسور تلاش مي‌کرد سرشت‌ دل‌بخواهانه پديده‌هاي فرهنگي و معاني مخفي زندگي روزمره را آشکار سازد . بارت مثل هوگارت دنبال تشخيص خوب از بد در فرهنگ نبود بلکه مي‌خواست نشان دهد چگونه همه‌ي آيين‌ها و صور بظاهر خودجوش جوامع بورژوازي معاصر تابع نوعي تحريف نظام‌يافته مي‌باشند و در هر لحظه مستعد آنند که از آنها تاريخ‌زدايي شده و به اسطوره مبدل گردند.

بارت همه‌ي جلوه‌هاي زندگي را وابسته به بازنمايي بورژوازي از روابط بين انسان ها و جهان معرفي مي‌کند . زندگي روزمره براي بارت فريب‌آميزتر و البته نظام‌يافته‌تر است که پوششي از معني را در بردارد . او نقطه‌ي آغاز خود را اين اصل قرار مي‌دهد که " اسطوره نوعي کلام است . " بارت در کتاب اسطوره‌ها مي‌کوشد که مجموعه‌اي از قواعد ، رمز‌ها و عرف‌هايي را که بطور عادي پنهان هستند را بررسي کند . از اين طريق معاني خاص يک گروه اجتماعي خاص ، جهانشمول و مسلم تلقي مي‌شود . بر اين اساس همه‌ي پديده‌هاي پيرامون ما در معرض عبارت‌پردازي غالباً يکساني قرار دارد که به شدت تحت تاثير فهم متعارف انسان‌هاست . بر اين اساس از يک سرشت مصنوعي يکسان و يک هسته ي ايدئولوژيک تشکيل مي‌شوند . بارت به عنوان مثال از عکسي در پاري مچ ياد مي‌کند که سربازي سياهپوست زير پرچم فرانسه اداي احترام مي‌کند . جلوه‌هاي مصنوعي اين عکس ژست وفاداري سرباز است اما هسته‌‌ي ايدئولوژيک آن که در نظام معناشناختي جنبه‌ي اسطوره به خود مي‌گيرد . اين موضوع است که فرانسه امپراطوري عظيمي است و همه‌ي فرزندان آن فارغ از هر نوع تبعيض نژادي باوفاداري زير پرچم آن خدمت مي‌کنند . اين نوع نگاه بارت افق‌هاي جديدي را فراروي مکتب بير منگام قرار مي‌دهد . نشانه‌شناسي بارت در واقع بين دو تعريف متعارض از فرهنگ در مطالعات فرهنگي سازش ايجاد مي‌کند . البته نشانه‌شناسي به سادگي در چاچوب پروژه‌ي مطالعات اجتماعي جذب نمي شود . چنانکه باور‌هاي مارکسيستي بارت براي سنت بريتانيايي "تفسير اجتماعي متعهد " بيگانه مي‌نمود . تامپسون به اين تعريف ويليامز از نظريه‌ي فرهنگ به عنوان "نظريه‌ي روابط ميان عناصر در يک شيوه‌ي کلي زندگي "تعريف مارکسيستي تر خود را اينگونه بيان مي‌کند " مطالعه‌ي روابط در يک شيوه‌ي کلي تعارض"بر اساس تعريف تامپسون ايدئولوژي به عنوان بخشي از فرآيند نظريه‌پردازي طيف گسترده‌اي از معاني را در بر مي‌گرفت . بنابراين بارت " ايدئولوژي بي‌نامي " را در همه‌ي سطوح حيات اجتماعي وارد مي‌سازد اما واقعاً چگونه مي‌توانيم ايدئولوژي با اين همه وسعت در معنا و مفهوم را بي‌نام بدانيم ؟

ايدئولوژي : رابطه‌اي زنده

مارکس در ايدئولوژي آلماني نشان مي‌دهد که چگونه بنيان ساختار اقتصادي سرمايه‌داري از آگاهي کارگزاران توليد پنهان مانده است . برعکس ، ايدئولوژي بنا به تعريف در سطح زير آگاهي قرار دارد . در اينجا يعني در سطح "فهم عادي متقارف (normal common sense)" است که چاچوب سنجش ايدئولوژيک به شدت ته نشين شده و بسيار کاراست . زيرا در اينجا است که سرشت ايدئولوژيک آن به مؤثرترين شکل مخفي مي‌شود . ايدئولوژي را نميتـوان به مجموعه‌اي منحصر به "عقايد سياسي " يا " ديدگاه ‌هاي تعصب‌آلود" طبقه‌بندي کرد . همچنين نمي‌توان آن را به ابعاد انتزاعي يک "جهان‌بيني " تقليل داد يا در معناي خام ماکسيستي ، "آگاهي کاذب " خواند. در عوض، همان‌گونه که لويي آلتوسر اشاره مي‌کند :«... ايدئولوژي يک نظام بازنمايي است اما در اکثر موارد ، اين بازنمايي‌ها ربطي به "آگاهي " ندارد . معمولاً بازنمايي‌ها به شکل تصاوير و گاه مفاهيم هستند ، اما بالاتر از همه به عنوان ساختار است که بر اکثريت انسان‌ها تحميل مي‌شوند و آن هم نه از طريق آگاهي‌شان» (آلتوسر ، 1969) .

بنابراين افراد فرايند‌ها و روابط اجتماعي را تنها از طريق صورت‌هايي درمي‌يابند که آن فرايند‌ها و روابط در قالب آنها به ايشان عرضه شده‌اند . اما ، اين صورت ها به هيچ وجه شفاف نيستند و در لفافه‌ي فهم متعارف پوشيده شده ‌اند که به طور همزمان آنها را معتبر و پر رمز و راز مي‌سازد . اين صورت‌ها و ابژه‌هاي فرهنگي پذيرفته شده ، جهت کشف و بررسي نياز به نشانه‌شناسي دارند . نشانه‌ها عبارتند از عناصري در نظام‌هاي ارتباطي که تحت حاکميت قواعد و رمز‌هاي معناشناختي اي قرار دارند که خود به شکلي مستقيم از طريق تجربه درک نمي‌شوند . در هر نشانه‌اي يک بعد ايدئولوژيک وجود دارد . جهت روشن شدن اين بعد نخست بايد بکوشيم که رمزهايي را بگشاييم که معنا از طريق آنها سازمان مي‌يابد . هال مي‌گويد : « ... آنها چهره‌ي زندگي اجتماعي را مي‌پوشانند و آن را قابل طبقه‌بندي ، قابل فهم و معنادار مي‌سازند . »(هال ، 1979) اين نشانه‌ها و رمز‌ها ، نقشه‌هاي معني هستند .همان‌اندازه که ما به آنها مي‌انديشيم ،‌آنها به مي‌انديشند و اين في نفسه طبيعي است . به اين ترتيب ، همه‌ي جوامع انساني از طريق فرايند "طبيعي جلوه‌دادن" (naturalization) خود را بازتوليد مي‌کنند . از طريق اين فرايند – نوعي بازتاب‌گريز‌ناپذير کل حيات اجتماعي – است که مجموعه‌هاي خاص روابط اجتماعي و طرق خاص سازماندهي جهان ،‌چنان در نظر ما جلوه مي‌کنند که گويي جهانشمول و خارج از سيطره‌ي زمان (timeless) هستند . آلتوسر مي‌گويد :‌« ايدئولوژي هيچ تاريخي ندارد»(آلتوسر و باليبار ، 1968) اما سوال اصلي آن است که در جوامع پيچيده‌ ، در لحظه‌ي خاص و در وضعيت مشخص ، کدام ايدئولوژي‌ها مسلطند و نماينده‌ي کدام گروه‌ها و طبقات‌ خاص هستند . براي پاسخگويي به اين پرسش ،‌نخست بايد به چگونگي توزيع قدرت در جامعه‌مان توجه کنيم . وقتي به زير سطح "ايدئولوژي در کل " به چگونگي کارکرد ايدئولوژي‌هاي خاص مي‌نگريم و در مي‌يابيم که چگونه برخي مسلط مي‌شوند و ديگران در حاشيه باقي مي‌مانند ، مي‌توانيم ببينيم که در نظام‌هاي مردم سالارانه‌ي پيشرفته‌ي غربي ، حوزه‌ي ايدئولوژيک به هيچ وجه بي‌طرف نيست . مي‌توانيم دريابيم که اين نقشه‌هاي معنا ، معنايي بالقوه انفجارآميز دارند زيرا در امتداد خطوطي‌اندکه گفتمان‌هاي مسلط در باره‌ي واقعيت يا ايدئولوژي‌هاي مسلط آنها را ترسيم کرده‌اند .بنابراين به نحوي مبهم و تناقض‌آميز علايق و منافع گروه‌هاي مسلط را در جامعه نمايندگي مي‌کنند . اين ،‌پايه‌ي نظريه‌ي آنتونيو گرامشي قرار مي‌گيرد که به رساترين شکلي توضيح مي‌دهد که چگونه سلطه‌ در جوامع سرمايه‌داري پيشرفته حفظ مي‌شود .

هژموني : تعادل پويا

واژه‌ي هژموني به وضعيتي اشاره دارد که در آن ، ائتلافي موقت از برخي گروه‌هاي اجتماعي مي تواند "اقتدار اجتماعي تامي" را بر ساير گروه‌هاي فرودست اعمال کند . اين اعمال نه تنها از طريق زور و تحميل مستقيم افکار حاکم نيست ، بلکه از راه «تأمين رضايت و شکل دادن به آن است تا آنکه قدرت طبقات مسلط هم مشروع و هم طبيعي جلوه کند . هژموني را تنها تا زماني مي‌توان حفظ کرد که طبقات مسل در شکل دادن به همه‌ي تعاريف رقيب در چارچوب طيف مورد نظر خودشان موفق باشند.» (هال ، 1977) اگر هم گروه‌هاي فرودست تحت نظارت و کنترل کامل در نيايند، حداقل در محدوده‌ي معناي ايدئولوژيکي مهار مي‌شوند که به هيچ وجه به نظر نمي‌رسد . جنبه‌ي "ايدئولوژيک" دارد بلکه دائمي و طبيعي جلوه مي‌کند و چنان است که گويي خارج از تاريخ و فراتر از منافع خاص است .

به گفته‌ي بارت ، از اين طريق است که «اسطوره » کار ويژه‌ي حياتي‌اش را که طبيعي و عادي جلوه دادن است، به انجام مي‌رساند . اما گرامشي اين قيد مهم را نيز اضافه مي‌کند که قدرت هژمونيک ، دقيقاً به اين دليل که به رضايت اکثريت تحت سلطه نياز دارد ، هرگز نمي‌تواند به طور دائمي از سوي ائتلاف واحدي از «پاره‌هاي طبقه» مسلط اعمال شود .همان گونه که اشاره شد ، «هژموني ... جهانشمول نيست و به حکومت هميشگي و مداوم يک طبقه‌ي خاص «تفويض » نشده اشت . بايد تامين شود ، بازتوليد گردد و حفظ شود . همان گونه که گرامشي گفته است ، هژموني يک «تعادل پويا » (moving equoilibrium) است که روابط نيروهاي مساعد يا نامساعد براي اين يا آن گرايش را در بر مي‌گيرد .(هال و جفرسون ، 1976)

حال مي توانيم به معناي خرده‌فرهنگ‌هاي جوانان بازگرديم ، زيرا ظهور چنين گروه‌هايي به نحوي چشمگير ، فروريختن اجماع حاکم در دوران پس از جنگ را نشان مي دهد . با وجود اين‌، چالش عليه هژموني که اين خرده فرهنگ‌ها نماينده ي آن هستند ، به شکلي مستقيم از سوي آنها شکل نمي‌گيرد . بلکه به شکلي غير مستقيم در سبک [خاص آنها] بيان مي‌شود .

بنابراين مبارزه ميان گفتمان‌هاي مختلف ، تعاريف و معاني متفاوت در درون يک ايدئولوژي هميشه به طور همزمان مبارزه‌اي در درون [نظام] دلالت نيز هست : مبارزه‌اي بر سر تملک نشانه‌ که تا دنيوي ترين حوزه‌هاي زندگي روزانه بسط پيدا مي کند . اشياي محقر را مي‌توان به شکلي سحر آميز تخصيص داد ؛ گروه‌هاي فرودست آنها را مي‌ربايند و وامي‌دارند تا حامل معاني پنهان باشند : معاني‌اي که به شکل رمزي تجلي شکلي از مقاومت در مقابل نظم [موجود] هستند ، نظمي که ضامن انقياد هميشگي آنها است .

به اين ترتيب ، سبک در خرده فرهنگ آبستن معاني است . مسير تحولات آن « بر خلاف طبيعت» است و فرايند عادي جلوه‌دادن را مختل مي‌کند . پس مي‌توان گفت که سبک‌ها نوعي ژست هستند ‌، حرکاتي به سمت کلامي که "اکثريت خاموش " را دل‌آزرده مي‌سازد ، اصل وحدت و انسجام را به چالش مي‌کشد و در تضاد با اسطوره‌ي اجماع است . وظيفه‌ي ما نيز مانند بارت آن است که پيام‌هاي پنهاني را تشخيص دهيم که به رمز بر سطوح صاف سبک حک شده‌اند و آنها را به عنوان نقشه‌هاي معنا دنبال کنيم ؛ نقشه‌هايي که به شکل مبهم تضادهايي را باز مي نمايد که علي‌القاعده بايد حل يا پنهان کنند .

[1] منبع : سايمون دورينگ ، مطالعات فرهنگی ، ترجمه حميرا مشيرزاده ، موسسه فرهنگی آينده پويان تهران ، 1378.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:38  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

قبلاً بیان کردیم که استوارت هال با استناد به پژوهش های جامعه شناسی به نام فرانک پارکین (1971) سه جایگاه فرضی برای رمزگشایی مطرح می نماید که بعد از او دیوید مورلی (1980 ) بر اساس این دسته بندی هال پژوهش هایی را انجام داد که نتیجه ی آن تایید نگرش هال بود اما آن سه دسته بندی اجمالاً به این ترتیب بود :
  1. رمز گشایی مسلط هژمونیک : مخاطب بی درنگ و بطور کامل پیام را بر حسب رمزگان مورد نظر فرستنده رمزگشایی می کند . (هال ، 1980)
  2. رمزگشایی توافقی : ترکیبی از عناصر توافقی و تخالفی را شامل می شود لذا برای قواعد کلی استثناهایی قائل می شود .
  3. رمزگشایی متضاد که رمزگان مرجح متن را ، مخاطب تشخیص می دهد با این حال تصمیم می گیرد که گفتمان مورد نظر خود را رمزگشایی نماید .

 البته این دسته بندی هال خالی از اشکال و انتقاد نیست چنانکه دایر (1977)نیز به آن پرداخته است . [ هال نخستین بار مباحث خود را در شورای گفتگوی اروپا ، سپتامبر 1973 ارائه داد و همان سال نیز چاپ گردید اما نسخه ی تجدید نظر شده آن در سال 1980 به چاپ رسید بنابراین انتقاد دایر به موضوعات هال به اولین سالهای انتشار این نوع نگرش باز می گردد . ] الگوی پیشنهادی هال فرض می کند که رمزگذاری همیشه از جایگاه ایدئولوژی مسلط صورت می گیرد . اگر آنچه رمزگذاری شده پیامی ترقی خواه باشد تکلیف ما با این الگو چگونه خواهد بود ؟! اشکال ديگر هال این است که فرض می کند ما قادریم نیتی را که انگیزه ی نوع خاصی از رمزگذاری بوده است کشف کنیم . الگوی پیشنهادی هال گرچه به وضوح با مفهوم هژمونی گرامشی پیوند خورده است اما به میزان بسیار زیاد به مفهوم "ایدئولوژی مسلط " وابسته است . (ر . ک دایر 1977، استوری 1996)

[1] منبع :‌ استوري ، جان ، مطالعات فرهنگي درباره ي فرهنگ عامه ، مترجم: حسين پاينده ، انتشار آگاه ، 1386.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

مسئله فوکو نیز مانند گرامشی "قدرت " است از این منظر استفاده ای که استوارت هال از آراء گرامشی درمکتب بیرمنگام کرده در این حوزه نیز باید مورد نظر واقع شود. فوکو قدرت را در شکل گیری ارزش ها چه در سیاست و چه در عقلانیت مهم ارزیابی مي‌کند به این معنا آنچه باعث می شود یکی عاقل و دیگری مجنون قلمداد شود همان قدرت عاقل است .حال شاید این قدرت در کثرت هم باشد ، مضافاً باید بر این نکته تکیه کرد که اغلب حرف های مهم و حسابی را افرادی گفته اند که در جامعه خود در اقلیت بوده اند و حتی به آنها نیز برچسب مجنون زده اند . بزرگان علوم مثل گالیله مثل پاستوزر و ... هم بخاطر در اقلیت بودن متهم به جهالت و نادانی می شدند تا آنجا که حتی پايشان به دادگاه کشیده و اخراج شدن از آکادمی هم اتفاقی قابل پیش بینی برای آنان بود . فوکو نقدی درباره‌ي بیمارستان دارد و می گوید در قدیم افراد به جادوگر مراجعه می کردند به این خاطر که نتیجه می گرفتند و الا نمی رفتند . آن چیزی که اشخاص را شبانه به خانه حکیم می کشاند چیزی جز ایمان به طب قدیم نبود اما امروز تنها چیزی که فرق کرده " تحول گفتمان " است که طب قدیم را جاهلی و دروغ می خواند و طب جدید را علم و پیشرفت!اما به راستی ما از روی تحقیقات علمی به این نتیجه رسیده ایم که طب قدیم آدم های بسیاری را کشته و طب جدید چه بسیار اشخاصی را که نجات نداده ! اگر طب قدیم جواب نمی داد پس چرا قرون متمادی یگانه منبع مراجعه‌ی افراد و یگانه ملجأ آسودگی بیماران بود ؟! فوکو علت را در قدرت می یابد . چراکه آنچه که تغییر کرده این است که این نوع دانایی در مسند قدرت قرار گرفته و دانایی قدیم قدرت خود را از دست داده است و به حاشیه رانده شده‌است . نمود قدرت در اندیشه ی گرامشی خود را بصورت روابط تولید با مصرف در مطالعات فرهنگی نشان می دهد اما تجلی این مفهوم در نظرات فوکو خود را در هیئت بازنمایی و یا مولّد بازنمایی) در مکتب مطالعات فرهنگی ،پدیدار می سازد . مطالعات فرهنگی نگرشی برسازنده درباره ی بازنمایی دارد . (هال ، 1997)پدیده‌های فرهنگی فی حد ذاته فاقد دلالت هستند . بنابراين معنای این پدیده ها از طریق فرهنگ بازنمایی می شوند. درست است که جهان مستقلاً موجود است اما معنادار شدن جهان با بازنمایی تجلیات آن ممکن می گردد لذا می توان گفت که بازنمایی ،  رفتاری است که از طریق آن ما واقعیت را واجد معنا می سازیم (استوری ريال1996) براین اساس معنا واجد هویتی ثابت نیست بلکه از بازنمایی های خاص طبیعت در فرهنگ ناشی می شود . لا معنایي هیچ چیزی لایتغیر و واحد نیست . پس معنای هر چیز بر اساس شرایط و مقتضیات بر آمدن آن و بازنمایی آن و مناسبات قدرت در مورد آن می باشد . در اندیشه‌ي فوکو بازنمایی همواره در یک گفتمان صورت می گیرد و گفتمان تعیین می کند که درباره ی یک متن خاص چه چیزی می توان گفت یا چه چیزی نمی توان گفت . البته فوکو به این موضوع اشاره دارد که منظور انکار واقعیت عمیقاً مادی جهان نیست بلکه منظور اصرار بر این مطلب است که جهان صرفاً در چارچوب گفتمان معنادار میشود (فوکو ، 1972) معنا در انواع گفتمان ساخته می شود و به علاوه در گفتمان است که قدرت دانش را بوجود می آورد . قدرت و دانش به نحوی مستقیم مسلزم یکدیگرند. آن کسانی که به سبب برخورداری از قدرت می توانند شیوه های خودشان برای شناخت جهان را به طرزی گفتمانی اشاعه دهند . انگاره های غالب برای شناخت جهان را ایجاد می‌کنند و همین انگاره ها موجب انتظام حقیقت می شوند . بعد همین نظام ها به شیوه ی تفکر و رفتار ما انسان ها تبدیل می گردد. (فوکو ، 1979) مطالعات فرهنگی با بهره گیری از اندیشه ی فوکو که قدرت را شکل دهنده ی حقیقت می داند. قدرت را تولید کننده و سازنده‌يِ واقعیات و قلمروها و محدودیت ها برشمرده و با توجه به مناسبات بین فرهنگ و قدرت به معانی منبعث شده از مفهوم بازنمایی جهان اهمیت میدهد .

[1] منبع :‌ استوري ، جان ، مطالعات فرهنگي درباره ي فرهنگ عامه ، مترجم: حسين پاينده ، انتشار آگاه ، 1386.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:22  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

در اوايل قرن بيستم ، نقد ادبي در استيلاي زيباشناساني چون اف آر لويسروتي ، سراليوت بود . آنها مدعي بودند که مطالعه ي فرهنگ بايد منحصراً درباره‌ي بررسي آثار بزرگ فرهنگ والا باشد . آنها اعتقاد داشتند که آن آثار ، بذرهاي بينش معنوي و اخلاقي جهان را در بردارند و خواننده وظيفه دارد که آنها را کشف کند و برعکس ، فرهنگ عامه‌ي مردم وقتي با ملاک هاي وضع شده ي کلاسيک ها ، سنجيده شود ، مبتذل ، بي ارزش و معيوب است . ريموند ويليامز که بر آمده از پس زمينه ي عادي اجتماعي بود در نظام آموزشي بزرگ کار مي‌کرد و با جهان بيني بسيار متفاوتي روبروي شد . او دريافت که رويکردهاي موجود نسبت به مطالعه‌ي فرهنگ چندان بازتابي از دل مشغولي ها و ارزش‌هاي دانش آموزان ميان سال وابسته به طبقه‌ي کارگر نيست . ويليامز نتيجتاً از لزوم درک فرهنگ مردمي و تجارت طبقه‌ي زحمت کش به شيوه‌اي که تحقيرکننده نباشد ، آگاه شد .  

او در يکي از آثار اوليه‌اش به نام "فرهنگ و جامعه" (1971) نشان داد که چطور کاربردهاي فرهنگ در طول زمان و در پاسخ به تغييرات دراز مدت اقتصادي ، سياسي و اجتماعي دگرگون شده است . او آشکارا اين نکته را نشان مي‌دهد که " تاريخ ايده‌‌ي فرهنگ ، پيشينه‌ي ثبت و ضبط شده‌اي از واکنش‌هاي ما ، در انديشه‌ و احساس به شرايط دگرگون شده‌ي زندگي عمومي ماست " (1971:258 ) کتاب ويليامز بحث‌هاي مهمي را در باب "فرهنگ توده " و فرهنگ طبقه‌ي کارگر نتيجه مي‌گيرد و دوباره اينها را در برنامه‌ي فکري اثرش مي‌گنجاند .

کار عمده‌ي بعدي ويليامز ، "انقلاب طولاني" (1961) (The long revolution) از جايي آغاز مي‌شود که اثر قبلي خود ، فرهنگ و جامعه را به پايان رسانده بود ، ولي آنچه که انقلاب طولاني را بارز مي‌کند تغيير کانون به سمت رويکردي جامعه شناختي‌تر به تحليل فرهنگي است . وي مي‌کوشد که به ادراکي از فرهنگ که معرّف کل زندگي باشد ، نزديک شود . به نظر ويليامز در طول دو يا سه قرن گذشته "انقلابي طولاني " در حال وقوع بوده که در کار سطوح فزاينده‌ي صنعت ، سواد و دموکراسي بوده است . اينها در همه‌ي عرصه‌هاي فعاليت اجتماعي به شيوه‌هايي پيچيده درهم تنيده اند . تعاريف و فلسفه‌هاي غير نخبه گرا از فرهنگ ،‌که امروز به کار مي‌بريم ، ‌همين فرايند را منعکس مي‌کنند . امروز انقلاب طولاني ، نه چندان به خاطر بحثي که ويليامز از چنين تغيير تاريخي دراز مدتي مي‌کند ، بلکه بيشتر به خاطر مفهوم "ساختار احساس" است که به شدت مورد اشاره است . مفهوم اين اصطلاح تقريباً نظير مفهوم " روح عصر " (Zeitgeist) است . چون در تلاش است تا حالت فرهنگي مفروض و شيوه‌هايي را درک کند که مردم به آن طريق ، اين حال و هوا را در لحظه ي به خصوصي از تاريخ تجربه مي‌کنند . ويليامز درباره‌ي چيزي که سعي دارد به وصف در آورد ، مي‌نويسد : « اين [حال و هوا ] همان استحکام و قطعيت ساختار را پيش مي‌کشد ، با اين حال در ظريف ترين و ناملموس ترين اجزاي فعاليت ما عمل مي‌کند.» (48: 1961) به اعتقاد ويليامز ، ساختار احساسي ، امري فردي نيست بلکه در ميان جامعه يا نسل نيز مشترک است و تنها بايد با به‌کارگيري "فرهنگ مستند" ،‌زور بزنند تا به ساختار احساس دست يابند . فرهنگ مستند عبارت است از شواهد مادي از قبيل نوشته‌ها ، بناها و سبک‌هايي که « آن زندگي را ، هنگامي که شاهدان زنده خاموش‌اند ، مستقيماً » بيان کنند . (49: 1961)

ويليامز مي‌گويد که فرهنگ مستند هر قدر هم کامل باشد ، فقط امکان مي‌دهدکه تخميني ارائه دهيم از يک "فرهنگ زيسته " با ساختار احساس متمايزش . در دهه‌ي 1970 ، کار ويليامز با انتشار اثري جديد با عنوان "مارکسيسم و ادبيات" ([1977] 1985) به چرخش نظري قاطع ديگر دست يافت . او همواره تمايلات چپ گرايانه داشت ، ولکن " کارهاي فرهنگي و ادبي و نيز مسئله‌ي پژوهشي خود را با نوعي فاصله‌گيري عمدي و آگاهانه از آن تمايلات انجام مي‌داد " (2: 1985) ويليامز تحت تاثير آشنايي با " چپ جديد " و خواندن آثار بنيامين ،‌لوکاچ ، آلتوسر و گرامشي در دهه‌ي 1960 و اوايل دهه‌ي 1970 سرانجام آن فاصله را برداشت و مارکسيسم ار به قلب کارهاي دانشگاهي وارد کرد . براي مثال ، او مي‌گويد که « ساختارهاي متفاوت احساس ،‌رابطه‌ي پيچيده‌اي با طبقات متفاوت اجتماعي دارند.»(134 : 1985) او مدعي است که بايد به طور کلي تر با استفاده از مفاهيم سروري (هژموني ) و ايدئولوژي ادبيات و فرهنگ ،‌ هردو را به طور کلي تر فهميد .

 [1] منبع : اسميت ، فيليپ ، درآمدي بر نظريه‌ي فرهنگي ، ترجمه‌ي حسن پويان ، دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي و مرکز بين المللي گفتگوي تمدن‌ها ، تهران ، 1383.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:23  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:20  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

ميشل دوسرتو در مقاله‌ي راه رفتن در شهر با حفظ محتاطانه توازن بين شعر و نشانه‌شناسي يکي از ابعاد خاص خود يا به تعبير دوسرتو rhetoric خاص خود را دارد . rhetoric در معناي مدرن يعني " فصاحت تصنعي " که در مقابل گفتمان جدي و علمي قرار مي‌گيرد . اما فرا تجددگرايان آن‌ را در معناي کلاسيک خود يعني ارائه‌ي هنرمندانه ي ايده‌ها همراه با بازي نماد‌ها و ساختن معاني در متني باز که طرح از پيش تعيين شده‌اي ندارد و نمي‌خواهد نگاهي هژمنيک را تحميل کند . کسي که در شهر قدم مي‌زند ، نظم شهر را به پرده‌ي ابهام مي‌برد ، مقاله‌ي دوسرتو ، آرماني است و امر روزانه را متفاوت از امر رسمي مي‌داند که راه رفتن بي هدف مورد توجه قرار مي‌دهد . چنانچه والتر بنيامين نيز در معناي ولگرد اين موضوع را جستجو مي‌کرد . دوسرتو از طبقه‌ي صد و دهم مرکز تجارت جهاني که آن موقع هنوز دستخوش بازي انفجار نشده بود ، مَنهَتَن را نگاه مي‌کند . او به تفاوت‌ها و تضاد‌هايي که در شهر وجود دارد ،‌ به افراط و تفريط ‌ها توجه مي‌کند . نظاره‌گر، شهري متشنج را در اوج آرامش نگاه مي‌کند . بالا رفتن تا بلندترين نقطه‌‌ي مرکز تجارت جهاني به معناي بيرون رفتن از چنگال شهر است . چنگالي که سرشار از قوانين ناشناخته است . اين اوج‌گيري جهاني را که انسان در متن آن گرفتار شده است را تغيير مي‌دهد و به او اجازه مي‌دهد تا آن‌را قرائت کند . ميل ديدن شهر از بالا در نقاشان قرون وسطي نيز ديده مي‌شود ، افسانه‌اي تخيلي که تماشاگر قرون وسطي را به چشمي آسماني مبدل مي ‌سازد . اين چشم کل نگر در پيشرفت‌هاي ما نيز تداوم يافته است و آن آرمان شهر ديروز را که روي پرده نقاشي بود در معماري منعکس کرده و نتيجه آن برج‌هاي 420 متري است که از بالاي آن مي‌توان ، پيچيدگي شهر را ديد و قرائت کرد . شهر از يک چشم‌انداز دور ، تمثالي نظري (بصري) است ، تصويري که شرط امکان آن فراموش کردن اعمال و رويه‌ها و فهم غلط آنها است.

اما افراد عادي شهر عملاً آن پايين زندگي مي کنند و صورتي ابتدايي از زندگي را تجربه مي‌کنند و خط به خط متن زندگي را بي‌آنکه بدانند چه مفهومي دارد دنبال مي‌کنند . در فضاهايي زندگي مي ‌کنند که قدرت شناخت آنها را ندارند. انگار اعمال آنها ناخوانا است ، شبکه‌هاي اين نوشته‌هاي متحرک و متقاطع داستاني چند لايه را تشکيل مي‌دهند که نه مولف دارد و نه تماشاگر . اين داستانها در ارتباط با بازنمايي‌ها بصورت امري روزانه و به شکلي نامشخص باقي مي‌ماند . شهر آکنده ازتحرک مبهم و غير قابل خواندني است که در فضاي پرهياهوي شهر معنا پيدا مي‌کند .

اراسموس ، حکيم هلندي ، مي‌گويد شهر يک صومعه‌ي بزرگ است ، تصوير مورد انتظار از آينده‌اي فرافکنانه از گذشته‌اي مهم و آينده‌اي مبهم که انسان با آن روبرو مي‌شود و اين گذشته‌ي مهم و آينده‌ي مبهم، آغاز تبديل " واقعيت شهري " به مفهوم " شهر " در قرن 16 مي‌باشند . طراحي يک شهر هم به معناي تصور کثرت واقعيت است و هم به معناي کارا ساختن آن طرز فکر در مورد کثرت . در واقع اين طراحي به منزله‌ي دانستن چگونگي بيان و توان انجام آن است .

شهري که گفتمان آرماني آن را بنا نهاده با امکان عملياتي سه لايه تعريف مي‌گردد :

  1. توليد فضاي خاص : سرکوب آلودگي‌هاي فکري سياسي فيزيکي با سازماندهي عقلاني
  2. قراردادن نظامي همزمان (synchronic) يا بي‌زمان بجاي مقاومت‌هاي تعيين ناپذيري که سنت‌ها ارائه مي‌کنند . بايد راهبرد‌هاي عملي تک معنا را جايگزين تاکتيک‌هايي کرد که موجب ابهامات تاريخي مي‌شوند .
  3. آفريدن سوژه‌اي جهانشمول و گمنام که خود شهر است به اين ترتيب شهر شيوه‌اي براي تصور و بر ساختن فضا بر اساس تعدادي محدود از ويژگي‌هاي ثابت و به هم پيوسته‌اي است که در عين حال مي توان آنها را از بقيه‌ جدا کرد .

امروز صرف نظر از تجسم عيني اين مفهوم، بايد به اين نکته توجه کنيم که اگر شهر به عنوان واقعيتي تماميت بخش براي راهبرد‌هاي اقتصادي و سياسي عمل مي‌کند ، زندگي شهري به شکلي فزاينده ظهود مجدد عنصري را اجازه‌‌ مي‌دهد که پروژه‌ي شهرنشيني را بيرون مي‌گذارد.  زبان قدرت في نفسه "شهري کننده " است . اما شهر با تعارضات مختلفي روبرو مي‌شود که قدرت را تعديل و ترکيب مي‌کند . با گسترش فريبکاري و ترکيب قدرت‌هايي که قابل خواندن نيستند ، گفتمان‌هايي که به شهر جنبه‌ي ايدئولوژيک مي دهند ، غير شفاف غير عقلاني و غير قابل مديريت مي‌شوند . شهر مفهومي رو به زوال است اما بايد در اين مورد کمي محتاطانه تر عمل کنيم . خدمت‌گزاران شناخت همواره فرض کرده اند که بروز تغييراتي که ايدئولوژي ها و مواضع آنها را در معرض خطر قرار مي‌دهد ،‌تهديدي براي کل عالم است . با زوال اين نظام اما خصوصيت‌هاي ميکروب‌گونه‌اي که در يک نظام شهرنشيني مورد انتظار است هنوز باقي مي‌ماند . فعاليت‌ اين عناوين عدم مشروعيت را درنظام تقويت مي‌کنند . در شبکه‌هاي نظارت توسعه‌يافته و بر اساس تاکتيکي غير قابل خواندن اما ثابت ترکيب مي‌شوند. اين راه را مي‌توان پيامد و نيز در مقابل تحليل فوکو از ساختارهاي قدرت تلقي کرد . او تحليل خود را به سمت ساز‌و کارها و روند‌هاي فني معطوف کرده ابزارهاي کوچکي که با هدف سازماندهي به جزئيات مي ‌توانند مجموعه اي انساني را به جامعه‌اي منظم تبديل کند و همه‌ي انحراف‌ها را همه‌ي سطوح را طبقه کرده و در نظمي سلسله مراتبي قرار دهد ولي برخي روند‌هاي چندشکلي مقاوم و سرسخت هم وجود دارد که از انضباط بگريزند . اين روندها مي توانند ما را به نظريه‌اي در باب رويه‌هاي روزانه ، فضائي که در آن زندگي م‌کنيم و به عبارت ديگر آشنايي اضطراب‌آور شهر رهنمون شوند.

هم‌سرايي گام‌هاي بيهوده : داستان ما با گامهايي آغاز مي‌شود که هر کدام ماهيتي ويژه دارند. گام‌هايي که بي‌شمارند ، انبوهي بي‌شمارش از فرديت‌ها . راه‌هاي در هم پيچيده ‌ي آنها به فضاها شکل مي‌دهد ، حرکت‌هاي فرد پياده يکي از نظام‌هاي واقعي را تشکيل مي‌دهد که موجوديت آنها را در واقع شهررا به وجود مي‌آورد . در واقع‌ آنها هستند که مکان و فضا را ايجاد مي‌کنند . نقشه‌برداري از شهر مسير راه‌رفتن را نشان ميدهد اما عمل گذر را از قلم مي‌اندازد .

عمل راه رفتن و پرسه زدن به نقاطي تبديل مي‌شود که خط تماميت بخشي را روي نقشه مي‌کشند . خطي که با اينکه حسب ظاهر قابل رؤيت است اما در واقع عمل ما را غير قابل رويت مي‌کند . ردپاي ما جايگزين عمل ما مي‌شود . اين موضوع ، ويژگي افراطي نظام جغرافيايي را نشان مي‌دهد که مي‌تواند کنش را به خوانايي تبديل کند اما اين کار باعث مي‌شود يکي از راه‌هاي بودن در جهان فراموش شود .

قدم برداشتن در يک مسير ،‌تاليف آن سير است و اين هنري است که سبک‌ها و کاربرد‌ها به طور ضمني در خود دارد و آنها را ترکيب مي‌کند . سبک ساختاري زباني را مشخص مي‌کند که در سطح نمادين متجلي مي‌شود و يک راه بنيادين فردي براي بودن در جهان را عنوان مي کند . سبک و کاربرد هر دو بايد به شيوه‌ي عمل خواه در سخن گفتن يا در راه رفتن بپردازند اما سبک متضمن پردازش خاص و شيوه‌ي عمل کردن است را تشکيل مي‌دهند . نام کوچه‌ها و خيابان‌ها در نوع راه رفتن ما در شهر جمله‌اي را تشکيل مي‌دهد که قدم ناخود‌آگاه آنها را ترکيب مي‌کنند . اين نام به ميدان مغناطيسي خط مسير ‌ها جهت مي‌دهند که دائماً روياها و افکار را در پيش چشم انسان متبلور مي‌سازد . البته اگر کسي اين راه رفتن بر اساس نام کوچه و خيابان را سرکوب کند و در مسيرهايي گام بردارد که تابلو و اسم ندارند باز هم تحت کنترل منفي اسامي قرارگرفته است . در واقع اين واژه‌ها در يک نظام معناشناختي سلسله‌ي مراتب شهر را مشخص مي‌نمايند . آنها ترتيبات زماني و توجيهاتي تاريخي را با خود دارند . اما به مرور زمان مثل سکه‌هاي قديمي طرح روي خود را از دست مي‌دهند . اين اسامي جايگاه خود را از دست داده و به نقاطي خيالي در تقاطع کوچه و خيابان مبدل مي‌شوند که هرگز ارزش اوليه‌ي خود را ندارند .اين اسامي اين فهرست‌هاي عجيب و غريب مانند جغرافيايي مدآلود بر فرار شهر معلق اند. اين منظومه‌هاي معلق بر فراز شهر‌ها البته به رفت و آمد شهري الگو مي‌دهند . آنها ستاره‌هايي هستند که خط سير را جهت مي‌دهند . به اين معنا ميدان انقلاب اسلامي وجود ندارد ، يک ايده است بلکه بيشتر از يک ايده . مجموعه‌اي کامل از مقايسه‌هايي که براي توضيح قدرت سحر‌آميزي که اسامي خاص از آنها برخوردارند ، مورد استفاده قرارگرفته است . مسافران نيز اين اسامي را به عنوان نشانه با خود مي‌برند . اين اسامي با ايجاد پيوند بين اعمال و گام‌ها و گشودن معاني و خط سيرها به فضايي آزاد شده ، مبدل مي‌گردند که مي‌توان آنها را تسخير نمود . پس راه رفتن اين معنا را در مورد واژه‌ها به دنبال دارد که من اين فضاي بزرگ خامي را با نامي زيبا پر مي‌کنم . لذا اين اسامي يا هيچ نيستند يا تقريباً‌ هيچ نيستند جز نماد گام‌هاي راه‌پيمايان که آنها جهت مي‌دهند و سر انجام از آنجا که اسامي خاص نام مقامات محلي يا خرافات هستند ،‌جاي خود را به شماره‌ها مي‌دهند . آنها بر اساس منطق ساختار فني تحت تعقيب قرار مي‌گيرند . نابود کردن آنها شهر را به يک نظم نمادين معلق تبديل مي‌کند . بر اين اساس هيچ محل خاصي جز خانه‌ي خودم وجود ندارد . فقط همين و بس . و غير از خانه تنها مکان‌هايي وجود دارد که فرد در آنها ديگر نمي‌تواند به هيچ چيز باور داشته‌باشد . بر اين اساس داستان‌هاي مربوط به اسامي خاص ،‌تدابيري موقتي به حساب مي‌آيند . اين عناصر ناهمگن و حتي متضاد بر صور همگن داستان‌هاي مربوط حاکم است چيز‌هاي ديگري نيز وارد چارچوب پذيرفته شده و نظم تحميلي مي‌شوند به اين ترتيب رابطه‌ي بين رويه‌هاي مکاني و نظم بر ساخته همه‌ي انواع ادغام‌ها ، حرکات بي هدف و نفوذ معاني را تحت فشار قرار مي‌دهد. به اين ترتيب نظمي سوراخ سوراخ را پديدار مي‌سازد .

[1] منبع : سايمون دورينگ ، مطالعات فرهنگی ، ترجمه حميرا مشيرزاده ، موسسه فرهنگی آينده پويان تهران ، 1378.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:23  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

هژموني گرامشي(1971) با دو راه بر مطالعات فرهنگي اثر گذاشت .

نخست اينکه اين موضوع باعث بازانديشي در خصوص جنبه ي سياسي فرهنگ عامه شد به نحوي که پس از آن "فرهنگ عامه" و "توليد و باز توليد هژموني" در ارتباطي تنگاتنگ با يکديگر قرار گرفتند . بر اين اساس فرهنگ عامه صحنه منازعه و مذاکره بين منافع گروههاي اجتماعي و منافع گروه هاي مسلط گرديد .

هژموني گرامشي به توان دولت و طبقه ي حاکم در نظم دادن و هدايت باورها در جامعه مدني توجه دارد .با اين نگاه ما شاهد اطاعت توأم با رضايت هستيم (هم اطاعت و هم خوشحالي از اطاعت کردن ) بر اساس انديشه ي گرامشي کارکرد باورهاي هژمونيک در چهار حوزه مورد توجه قرارمي گيرد :

  1. تشديد نابرابري و بي عدالتي . اين مسئله در جوامع صنعتي سرمايه داري نمود بيشتري دارد از نظر جنسيت ، نسل ، گرايش جنسي و طبقه ي اجتماعي . مطالعات فرهنگي وارد اين تقسيمات مي شود و صحت آنها را به چالش مي کشاند .
  2. ستيز با انديشه انتقادي که جامعه را در برابر نابرابري ها مسئول نميداند .
  3. تسهيل فرمانروايي و فرمانبرداري بر اساس بي عدالتي هاي رايج در جامعه.
  4. کاهش سطح نيروي مورد نياز براي حفظ نظم اجتماعي .

گرامشي بار حکومت هژمونيک را بر عهده ي "روشنفکران ارگانيک "(اصحاب فکر و قلم )مي داند. در واقع اينها رابط بين حاکم و محکوم هستند تا محکومين به حاکم را براي حکومت حاکم توجيه کنند . در او حس رضايت از حاکم و حکومت را پديدار سازند . اما در مقابل جبهه ي همبستگي در تلاش براي ايجاد چتري در مقابل بلوک هژمونيک است. لذا در پي شکستن اين اقتدار ، در پي هدايت روشنفکران به سمت طرفداري از مردم و در پي بازسازي استقلال نهادهاي جامعه ي مدني و بازسازي تعاليم ديني براي رهبري اقشار فرودست است . (اسميت ، 1964) قهراً ما در اين معنا شاهد يک نوع بازخواني جديد از دين خواهيم بود که برخي از مفاهيم حاشيه راني و برخي مفاهيم برجسته سازي مي شود . در واقع در خوانش جديد از دين با مبناي گرامشي ما مفاهيمي چون مبارزه ، مقاومت و استقلال را در دين بازيابي کرده و برجسته مي کنيم . درمقابل جبرگرايي و مفاهيم از اين دست را حاشيه راني مي نماييم. عملاً اين کار از حمله به مواضع ايدئولوژيک و سياسي دولت حاکم بسيار موثرتر خواهد بود . چنانکه جبهه ي هژمونيک را بابحراني سياسي و فرهنگي مواجه خواهد کرد .

اما استوارت هال با بهره گيري از هژموني گرامشي و با استفاده از آراء "لکلاو " و " موفه "(1985) به منظور تبيين فرايندهاي مبارزه ايدئولوژيک ، مفهوم "ترکيب بندي [1]" را بکار برد .(1996) اين لغت در انگليسي به معناي بند ، مفصل بندي ، تلفظ شمرده و طرز گفتار است . (آريانپور ، 1358) هال نيز مبارزه ايدئولوژيک را از اين جهت به نوعي ترکيب بندي تلقي مي کند که بايد بيان شود. از منظري ديگر مبارزه ي ايدئولوژيک ترکيب بندي است به لحاظ اينکه معنا و متن مانند مفصل به يکديگر متصل شده اند . يعني دو متن متفاوت ، دو معناي متفاوت در پي خواهد داشت . لذا متن جايگاهي براي ترکيب بندي معاني مختلف مي باشد . از سوي ديگر چون متون داراي وجوه چندگانه هستند افراد مختلف در زمينه هاي مختلف در راستاي سياست هاي مختلف مي توانند متون را با تاکيداتي متفاوت ترکيب بندي کنند بدين ترتيب مي توان گفت معنا همواره عرصه ي مذاکره و تعارض است .عرصه اي که برخي گروه هاي اجتماعي در آن به هژموني نائل مي شوند و برخي ديگر هژموني خود را از دست مي دهند. (هال 1998)

تاثير دومي که هژموني در عرصه ي مطالعات فرهنگي داشت اين بود که موجب بازانديشي در خصوص مفهوم فرهنگ عامه گشت (هال 1996 الف ، استوري 2001 الف ) هژموني باعث همگرايي دو نگرش غالب در فرهنگ عامه شد يعني هژموني حلقه ي اتصالي شد که فرهنگ عامه را به عنوان فرهنگ تحميلي سرمايه داري به مردم با فرهنگ عامه به معناي فرهنگ خود جوش مردم را با هم پيوند داد. بر اين مبنا فرهنگ عامه نه صرفاً از سوي سرمايه داري و نه از منبع جوشان مردم بلکه " موازنه اي مبتني بر مصالحه " بين اين دو تعريف شد. (گرامشي 1971) بر اين اساس فرهنگ عامه پارادوکسي از نيروهاي فروتر و برتر است، هم تجاري است هم اصيل ، هم شامل ساختار مي شود هم شامل کنش گران . هژموني با نشان دادن اين معنا عملاً علاوه بر پرداختن به فرهنگ عامه به ما گوشزد مي کند که نبايد شرائط محيطي را که در آن هستيم فراموش کنيم که "محدود کننده ی مصرف فرهنگ عامه" است . اين معنا که انسان ها فرهنگ را مي سازند و توسط فرهنگ ساخته مي شوند همواره در طول توجه تاريخ مطالعات فرهنگي بوده است . بر اين  اساس ما شاهد رابطه اي ديالکتيک بين کنشگران (فهم کارکرد فرهنگ ) و ساختار ( قدرت حاکم ) خواهيم بود . مصرف کننده ی فرهنگي در يکسري زمينه هاي اجتماعي به متن نگاه مي کند . اما از سوي ديگر متن هم به مصرف کننده ي بر آمده از شرائط خاص اجتماعي، طيفي از معاني انتقال مي دهد . بنابر اين مصرف کننده با جرح و تعديل متن فرهنگ را مي سازد . ايجاست که مفهوم همگرايي ادغام و مقاومت در برابر متن در مکتب مطالعات فرهنگي وضوح مي يابد به اين معنا که يک تلقي از متن در شرائطي مقاومت و در زمينه اي ديگر ادغام محسوب مي شود . (استوري 1999و 2001)



[1] artculation

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:22  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

مطالعات فرهنگي و نقد ادبي پيوندي عميق با يکديگر دارند . چنانکه همانطور که ما با منطق بيرمنگام متون ادبي را مي خوانيم ، همانطور هم تلويزيون ، سينما ، تئاتر ، موسيقي و ... را به مثابه ي يک متن مورد نقد و بررسي قرار مي دهيم. بر همين اساس است که بارت ، فوکو ، دريدا ، دانشمنداني قهّار در علوم اجتماعي اند  همچنين در نظريه و نقد ادبي هم افرادي شاخص به شمار مي آيند . با اين رويکرد ما با ابزار مطالعات فرهنگي ، متن را نقد مي کنيم و با نگرش نقادانه ي ادبي ، متون فرهنگي را به عرصه ي انتقاد مي کشانيم . لذا مي توانيم اين مکتب را کلاف در هم پيچيده اي از رشته هاي گوناگون به حساب آوريم که در حوزه هاي علوم انساني از جمله ادبيات محل سخن و تأمّل است .

مطالعات فرهنگي مجموعه اي همگن از نظريه ها و روشهاي تحقيق نيست . استوارت هال (1992) مطالعات فرهنگي را صاحب گفتمان هاي مختلف و تاريخ هاي متنوع مي شمارد . براين مبنا مطالعت فرهنگي هيچ گاه مجموعه اي تغيير ناپذير از شکل بندي ها نبوده ، خط سير واحد ي نداشته . با درنظر گرفتن اين سخن از هال ما بايد مشخصه ي اصلي اين مکتب را " مجادله و اختلاف نظر و مطرح شدن نظرات گوناگون " بدانيم . در واقع بايد بگوييم با اين رويکرد مطالعات فرهنگي همواره دريچه ي بازتوليد خود را بروي همگان بازگذاشته است . چنانکه تا 40 سال پيش مفهوم طبقه در اين مکتب از جايگاهي برخوردار بود اما ورود فمينيست به اين حوزه و مخدوش کردن مفهوم طبقه ،اين لفظ در مکتب از سکه افتاد . جالبتر اينجاست که در و پنچره هاي باز مکتب بيرمنگام اينقدر متکثر و متنوع و ملوّن است که فرق بين ديوار و پنجره به سختي نمايان مي شود . اين موضوع است که ما را در دستيابي به يک خاستگاه مشخص براي اين مکتب با مشکل روبرو مي کند شايد به نظر برسد که مکتب بيرمنگام اساساً در بريتانيا شکل گرفته اما بايد گفت بُنمايه ي آن در ساير کشورها ايجاد شده است . در فرانسه (آلتوسر ، بارت ، بورديو ، دوسرتو ، فوکو ، ژاک لاکان ) ،در اتريش (فرويد )، در آلمان (مارکس )، در ايتاليا (گرامشي ) ،در روسيه (ميخائيل باختين ، ولنتين و لوشينوف )، در سوئيس (فردينان دوسوسور)( استوري 1996)

بنابراين گرچه منشأ اين مکتب در نوشته هاي امثال هال و ويليامز وهوگارت در بريتانيا رخ مي نماياند اما دخل و تصرف هاي گوناگون در اين حوزه اين معنا را به سختي قابل فهم مي نمايد .

مطالعات فرهنگي به نوعي رويکرد دموکراتيک دارد يعني بر خلاف مکتب فرانکفورت که هاله اي از تقدس از فرهنگ والا درست مي کند و نظامي از خوب و بد و بلکه خوبتر و بدتر ارائه مي دهد، بيرمنگام خوب و بد را درهم نگاه مي کند و همه و همه را لايق فکر کردن و انديشيدن و بلاخره بيان کردن مي بيند . بر اين اساس تعريف فرهنگ ، جريان سازي در ميان مردم خواهد بود . فرهنگ آن چيزي نيست که ما از بالا به آن نگاه مي کنيم ، فرهنگ آن چيزي نيست که ما از پايين به آن نگاه مي کنيم بلکه فرهنگ آن چيزي است که در کنار ماست و بلکه خود ماست . شيوه ي زندگي ماست . فرهنگ عبارتست از نحوه ي زندگي کردن ما انسانها در طبيعت . فرهنگ آن معاني مشترکي است که ما در زندگي روزمره ايجاد کرده و با آنها سروکار دارريم . فرهنگ يعني رفتارها و فرآيندهاي معناسازي با متوني که در زندگي روزمره با آن زندگي مي کنيم. بر اين اساس ما معنا را زندگي مي کنيم . سهيم شدن در يک فرهنگ يعني تفسير جهان يعني معنادار ساختن جهان به شيوه اي مشابه با ساير افراد جامعه . البته بايد توجه داشت که اين رويکرد به معناي پذيرش فرهنگ به عنوان کليتي هماهنگ و اندام وار نيست . چه آنکه مطالعات فرهنگي براين باور است که متون برسازنده ي فرهنگ ، واجد تاکيد هاي چندگانه هستند . (ولوشينوف ، 1973) لذا متون را مي توان به شيوه هاي گوناگون معنادار نمود . پس در پي معناي درست بودن يک خطاست . نگاه  ما به معنا در ميان آحاد جامعه ، عرضي است نه طولي . همه معاني در عرض يکديگر قرار گرفته و ترجيح يکي بر ديگري بلامرجّح است . البته که اين موضوع پُلي خواهد بود که ما را به ارتباط بين فرهنگ و قدرت رهنمون مي شود . تعارضي که بين اين دو وجود دارد ، توجه بيرمنگامي ها را به خود جلب کرده . استوارت هال يکي از موثرترين انديشه ها بر مطالعات فرهنگي را ايده هاي فوکو و گرامشي تلقي مي کند . (هال 1996 الف ) هال مکرر و مکرر نقش بنيادي اين دو نفر را در مکتب مطلاعات فرهنگي بيان مي دارد . در مقاله ي بعدي به نقش گرامشي در مطالعات فرهنگي مي پردازيم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

شكل گيري مطالعات فرهنگي به دهه 1960 دانشگاه بيرمنگام انگلستان به مركز مطالعات فرهنگي معاصر ، برمي گردد . اين مركز ابتدا توسط « هوگارت » در دهه 1960 تأسيس شده است . كه ظهور اين مركز متاثراز 2 جريان فكري بوده است .

الف – مطالعات فرهنگي ريشه در نقد ادبي يا سنت منتقدان فرهنگ به ویژه جريان ليو سيسم دارد .

ب – مطالعات فرهنگي از دل پروبلماتيك يا مسئله عمده ماركسيسم غربي يعني تلاش براي تعديل استعاره ساختماني زيربنا – روبناي ماركسي . تحت عنوان كلمات « چپ نو » دارد . اهميت اين جريان تا بدان جاست كه « استوارت هال » ( مدير مركز مطالعات فرهنگي معاصر بيرمنگام بعد از هوگارت ) پروژه مطالعات فرهنگي را محصول نقد تقليل گرايي بويژه از نوع اقتصادگرايي آن مي داند .

از « ريچارد هوگات » با كتاب « كاربردهاي سواد » آغازگر مطالعات فرهنگي ياد مي شود . وي در اين كتاب تغييراتي را كه در بريتانياي پس از جنگ در زندگي طبقه كارگر پديد آمده بود ، از حلال تجربيات شخصي اش تبيين مي كند . وي قصد داشت نشان بدهد كه آن تغييرات چگونه « كليت شيوۀ زندگي » فرد را تحت تاثير قرار مي دهد . « ريموند ويليامز » با كتاب « فرهنگ و جامعه » پايه گذار ديگر مطالعات فرهنگي به شمار مي آيد . وي در اين كتاب عواقب جدا كردن « فرهنگ » از «جامعه» ، و « فرهنگ والا » از « فرهنگ به منزله كليت شيوۀ زندگي » را به نقد مي گيرد .

آثار «استوارت هال» نيز به عنوان يكي از تاثيرگذارترين افراد در مطالعات فرهنگي اهميت بسزايي دارد . وي در « جامائيكا » متولد شده و براي تحصيل به « آكسفورد » مي رود . در آكسفورد با سياست در هند غربي و به طور كلي با استعمارگري و نيز با رشد تحول چپ جديد در بريتانيا آشنا مي شود .

استوارت هال در دانشگاه بيرمنگام جايي كه راهنماي مركز مطالعات فرهنگي بود ، مشغول بكار مي شود . استوارت هال به « اي . پي . تامپسون » ، و « ريموند ويليامز » و ديگران جهت آغاز به كار 2 نشريه سوسياليست راديكال « خرِد نو » و « بررسي چپ جديد » ملحق مي شود . وي بعدها در مقام مركز مطالعات فرهنگي معاصر در بيرمنگام جانشين هوگارت مي شود .

استوارت هال يكي از مهم ترين توضيح دهندگان نظريه دريافت است . دريافت كنندگان پيام چه متن و چه فيلم دريافت كنندگان منفعلي نيستند . نظريه هاي انتقادي از رهگذر مفهوم « صنعت فرهنگ » بر مدل تك خطي رابطه ميان فرستنده و گيرندگان يكسان « ايدئولوژي » تلويزيون تاكيد مي كردند . اما استوارت هال اعتقاد دارد كه در مدل « رمز گذاري ، رمز گشايي و گفتمان تلويزيوني » مخاطبين پيام را يكسويه دريافت نمي كنند . استوارت هال و توني جفرسون ، در كتاب « مقاومت از طريق مناسك : خرده فرهنگ هاي جوانان در بريتانياي كبير پس از جنگ » به مسأله فروپاشي فرهنگ سنتي طبقه كارگر پرداخته و تصديق و تاييد مي كنند كه طبقه كارگر دچار شکاف شده است ؛ يك بخش به شغل هاي تخصصي و مهارتي كشانده شده و نظير قشر خاصي از طبقه متوسط زندگي مي كنند ، و بخش ديگر به شغل هاي غيرتخصصي ، با منزلت و پايگاه اجتماعي پايين رو مي آوردند . اين گروه دوم را جوانان فقير و آسيب پذير تشكيل مي دهند و از اصول جاري در زندگي خانوادگي، نه حس و معناي شديدي از هويت جمعي به ارث برده بودند و نه چيز زيادي از آن ارزش ها . همين ها بودند كه طبقه خرده فرهنگ را گسترش مي دادند . به هر حال استوارت هال و جفرسون با نوشتن مقاومت از طريق مناسك به گروه هاي خرده فرهنگ و زندگي روزمره آنان توجه نشان دادند .

طبق نظر هال هر پارادایمی حاصل گسست از پارادایم قبلی در چگونگی طرح موضوعات و روش تحقیق آن است . از نظر استوارت هال تولد مطالعات فرهنگی حاصل چنین گسستی در جامعه شناسی است.او دو پارادایم را مطرح می کند:

۱- پارادایم فرهنگ گرایی با محوریت نظرات ویلیامز

۲- پارادایم ساختارگرایی با محوریت نظرات تامپسون.

فرهنگ از نظر ویلیامز مجموعه توصیف هایی است که جوامع مختلف برای درک و باز نمایی تجربه های مشترک شان از آنها استفاده می کنند .از دیدی دیگر او فرهنگ را نه مانند ایده ال گرایان عصاره ودستاورد نهایی یک تمدن ، بلکه آنرا امری معمولی و روزمره می داند. از نظر او فرهنگ شیوه کلی زندگی است . او حتی هنر را فعالیتی همانند دیگر فعالیتها (تولید، سیاست،تجارت و...)می داند.

ویلیامز در مطالعات فرهنگی حوزه ای از نیروهای دارای قدرت تعیین کنندگی متقابل اما نا برابر را جایگزین مفهوم زیر بنا - روبنا در نظریه مارکس می کند . او همانند گلدمن رابطه بین واقعیت های اجتماعی و ادبی را رابطه ای بین محتوای واقعیت های اجتماعی و محتوای واقعیتهای ادبی نمی داند بلکه آنرا رابطه بین ساختارهای ذهنی این دو دسته می داند .از نظر او همسانی محتوای آثار یک نویسنده و محتوای جهان اجتماعی او اهمیت کمتری دارد تا همسانی سازمان یا ساختار آثار او با جهان اجتماعی او. ویلیامز تاکید می کند باید تمام کردارها و فعالیتها را درون کلیت عمل واقعی تجزیه ناپذیر بررسی و مطالعه کرد.

اما در پارادایم دوم :

تامپسون که پیشتاز آن است ؛ فرهنگ چه چیزاست؟ و چه چیز نیست ؟را مد نظر قرار می دهد.به گفته اوهر نظریه ای در باب فرهنگ باید مفهوم تعامل دیالکتیکی بین فرهنگ وآنچه که فرهنگ نیست را مورد توجه قرار دهد .

تامپسون و ساختار گرایان تاکید فراوانی بر شرایط تعیین کننده داشتند. به گفته آنها انسانها تاریخ خود را می سازند اما تحت شرایطی که دلخواه و مطلوب آنها نیست .آنها انتزاع را امری ضروری دانسته و آن را ابزار تفکر برای درک روابط واقعی می دانند. از نظر ساختار گرایان تفکر باز نماگر واقعیت نیست بلکه با واقعیت ترکیب شده و آن را برمی گیرد.ساختارگرایی از تجربه که محور بحث فرهنگ گرایان است مرکز زدایی نموده و در عوض ایدئولوژی را بسط می دهد . (علیرضا احمدپور مطالعات فرهنگی: دو پارادایم)

از دیدگاه استوارت هال فرهنگ چیزی در باب " معنای مشترک " است و این " معنا " در درون زبان و از طریق آن تولید می شود ، تغییر می کند ،منتقل می گردد و از طریق زبان در دسترس عموم قرار می گیرد.

هال چهار دسته تعریف از مفهوم فرهنگ ارائه می دهد :

· 1 – فرهنگ شامل برترین گفته ها ، نوشته ها و تفکرات یک جامعه است.

در این معنا ، فرهنگ به عنوان یک " امر والا " مطرح می شود (High Culture)و عمده ترین متفکر این دسته "ماتیو آرنولد " است که معتقد است روشنفکران به عنوان کارگزاران اجتماعی حوزه های اصلی فرهنگ (ادبیا ت و هنر ) و طبقه متوسط جدید به عنوان گروه هدف آموزش فرهنگ وظیفه اشاعه فرهنگ والا در جامعه را به عهده دارند.

در نقد تعریف این گروه به این نکته می توان اشاره کرد که امروزه شاهد فروپاشی تمایز میان امر والا و امر پست هستیم و مفهوم مورد نظر این دیدگاه نیز از مقیولیت افتاده است .

· 2-فرهنگ اشکال وسیعی از موسیقی پاپ ، هنر ، مکتوبات ، طرح ها ، متون ادبی ، اوقات فراغت وسرگرمی ها که زندگی روزمره را می سازد در بر می گیرد.در این دیدگاه ، فرهنگ معادل با فرهنگ توده ای در نظر گرفته می شود ( mass culture ) . ریموند ویلیامز که عضو برجسته این دسته است در دو اثر عمده اش " فرهنگ و جامعه " و " انقلاب طولانی" از مضامینی همچون "ضرورت توجه به بازارهای فرهنگی و فرهنگ توده ای " ؛ " فرهنگ توده ای همچون ابزار ایدئولوژیک جامعه "و"فرهنگ توده ای به مثابه کنشگری سیاسی " بحث می کند . او از مفهوم جدید فرهنگ عامه به عنوان فرهنگی که مردم آن را برای خودشان خلق کرده اند با تمام اینها متفاوت است .این فرهنگ اغلب با فرهنگ قومی اشتباه گرفته شده و به گذشته پیوند داده می شود اما در عین حال یک تاکید مدرن مهم است.

در نقد این دیدگاه می توان گفت که فرهنگ توده ای به پبام گیران به چشم توده ای منفعل ، سست ، کم توقع ، آسیب پذیر ، قابل کنترل ،قابل استثمار و احساساتی می نگرد که در مقابل چالش ها و انگیزه های روشنفکری مقاوم هستند و به دام مصرف گرایی، تبلیغات و رویاها می افتند در حالی که وجود پیام گیران توده ای خود جای مناقشه است ، ضمن آنکه منفعل یا فعال بودن آنها نیز جای بحث دارد .

· 3-فرهنگ شامل هر آنچه که روش های زندگی یک گروه اجتماعی ، ملت ، جماعت یا مردمی را مشخص می سازد ، می باشد .هال معتقد است که این دیدگاه ، نظری جامعه شناسانه در باب فرهنگ است و به معنای ارزشهای مشترک یک گروه یا جامعه می باشد .

آنچه روش های زندگی را تا حدود زیادی مشخص می سازد ، فرایندی است که از آن به " اجتماعی شدن " یاد می شود و بر طبق آن فرد در گروهی معین ، از طریق درونی ساختن شیوه های تفکر ، احساس و عمل و الگوهای فرهنگی ادغام می شود . دورکیم و پارسونز دو متفکر عمده این دیدگاه به حساب می آیند . این گونه برداشت ها از اجتماعی شدن و در ادامه از فرهنگ ، تقدم جامعه بر فرد را طلب می کند ضمن آنکه پارسونز به داشتن نگاه جبرگرایانه فرهنگی مشهور است .

· 4 – از دیدگاه استوارت هال ، فرهنگ لزوما مجموعه ای از چیزها ( شامل رمان ها ، نقاشی ها ، متون ادبی ، برنامه های تلویزیون و ......) یا به عنوان فرایند و مجموعه ای از اعمال نیست . فرهنگ به تولید وتبادل معنا ، همچنین دادن و ستاندن آن (giving and taking of meaning ) بین اعضای یک گروه یا جامعه مرتبط می باشد .

به عقیده هال ،فرهنگ با حضور مشارکت کنندگانش ، که به تفسیر معنادار هرآنچه در اطرافشان اتفاق می افتد می پردازند و به روش های مشابهی که با آن به طور گسترده جهان را معنی می کنند تعریف می گردد. از نظر او ، در هر فرهنگی ، تنوع بزرگی از معناها درباره هر موضوعی وجود دارد و روش های تفسیر ، تعبیر و بازنمایی آن نیز متعدد است .همچنین ،فرهنگ درباره احساسات ، تعلقات ، هیجانات ،مفاهیم وایده هاست .

در نهایت ، فرهنگ چیزی صرفا در ذهن ما نیست بلکه سازمان دهنده و تنظیم کننده اعمال اجتماعی می باشد .فرهنگ میان عناصر انسانی زندگی اجتماعی و آنچه ساده لوحانه بیولوژیک خوانده می شود تمایز می گذارد

در انتها ذکر این نکته ضروری است که استوارت هال تعریف خود از فرهنگ را معادل رویکرد مطالعات فرهنگی به مسئله فرهنگ می داند.

« براي استوارت هال چيزي كه مطالعات فرهنگي است ، جست و جوي پيوند و ارتباطي است كه مطالعات فرهنگي سعي مي كند بين موضوعات و مسايل مرتبط با قدرت و سياست هاي فرهنگي بسازد . مطالعات فرهنگي كاوش براي شناسايي بازنماهايي از و براي گروه هايي به حاشيه رانده شده و نياز به تغيير فرهنگي است »

با این رویکرد« گرام ترنر » ( Graeme Turner ) پژوهش هايي را كه در مكتب بيرمنگام انجام شده را در 3 مضمون طبقه بندي مي كند :

1- مطالعات متني رسانه هاي جمعي و شيوه هايي كه در باز توليد هژموني و ايدئولوژي عمل مي كنند .

2- بررسي هاي قوم نگارانۀ زندگي روزمره بويژه خرده فرهنگ ها .

3- مطالعات ايدئولوژي هاي سياسي ، نظير آنچه در تاچريسم و مليت گرايي نژادپرستانه وجود داشته است . » ( اسميت ، 83 . 247 – 246 )

« آندرو ميلنر » و « جف براويت » معاني گوناگون مطالعات فرهنگي را ذيل چهار معناي اصلي خلاصه مي كنند :

1- مطالعات بين رشته اي يا فرا رشته اي : هوگارت در طرح اوليه تاسيس مركز ، مطالعات فرهنگي را داراي كيفيت اساساً بين رشته اي آشكاري در نظر گرفت ، اما در عين حال مطالعات ادبي را مهم ترين ركن آن تلقي كرد .

2- نوعي مداخلۀ سياسي در ساير رشته هاي دانشگاهي : تلقي مطالعات فرهنگي به عنوان نوعي مداخله سياسي به استوارت هال برمي گردد . اهميت مطالعات فرهنگي از نظر استوارت هال در «سويۀ سياسي» آن است .

3- رشته اي كاملاً جديد كه بر مبناي موضوعي كاملاً جديد تعريف مي شود : يعني مطالعۀ فرهنگ عام . منازعات فرهنگي امريكا در اصل بر سر نژاد ، قوميت ، جنسيت و تمايلات جنسي بود . هوگارت ، تامپسون و ويليامز هر 3 به عنوان بنيان گذاران بريتانيايي مطالعات فرهنگي تعهد آشكاري به مطالعۀ فرهنگ عام و فرهنگ طبقه كارگر داشتند .

4- رشته اي جديد كه بر مبناي پارادايم نظري جديد تعريف مي شود : درتعبير چهارم از مطالعات فرهنگي چيزي تلقي شده است كه تعمداً درصدد پيوند زدن مطالعه امر عامه پسند به مطالعه امر ادبي بوده است . اين تعبير تغيير در پارادايم نظري ، و نه در موضوع تجربي مورد مطالعه اين رشته است . (ميلنر ، 85 ، 17 ، 14)

« آندرو ميلنر » مطالعات فرهنگي را « علوم اجتماعي مطالعۀ توليد ، توزيع ، مبادله و دريافت معناي درون متني مي داند . » منظور وي از علوم اجتماعي رشته اي كه هدف آن نه قضاوت يا قداست بخشي ، بلكه توصيف و تبيين است . و « معناي درون متني » هم اشاره به كل فعاليت هاي معنادار است نه صرفاً ادبيات و هنر و رسانه هاي جمعي و منظور وي از عبارت « توليد ، توزيع و مبادله و دريافت » علاقه نشان دادن به بررسي اين نكته است كه متون گوناگون در بافت هاي اجتماعي معين توليد و توزيع و مبادله و دريافت مي شوند ، مي باشد . ( ميلنر ، 85 ، 19 – 18 )

به هر حال متخصصان در انگلستان و در ايالت متحده صورت هاي بعضاً متفاوتي را پس از پيدايش اين حوزه در دهه 1970 ، بسط دادند . گونه انگليسي مطالعات فرهنگي در دهه 1960 بيشتر تحت تاثير ريچارد هوگارت و استوارت هال در مركز مطالعات فرهنگي معاصر در دانشگاه بيرمنگام ، بسط يافته . گونۀ انگليسي ، ديدگاه هاي چپ گرايانه و سياسي آشكاري را شامل مي شود .

در مقابل ، گونۀ امريكايي مطالعات فرهنگي از آغاز بيشتر درگير كاركردها و فهم اختصاصي و سوژگاني عكس العمل هاي مخاطب به فرهنگ توده اي شد . طرفداران مطالعات فرهنگي امريكايي، دربارۀ جنبه هاي آزادي بخشي هواداران و فرهنگ توده اي مي نويسند .

از سه منظراین مکتب درنشست تخصصى مطالعات فرهنگى که به مناسبت هفته پژوهش در دانشکده علوم اجتماعى دانشگاه علامه طباطبايى برگزار شد قابل بررسی است( این مطلب رادرایران و جامعه اطلاعاتی دیدم که ذکر آن خالی از لطف نیست)

دکتر کاظم معتمدنژاد، استاد ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايى:مطالعات فرهنگى به معناى دقيق کلمه، مطالعاتى است که محتواى آن ارتباطات است مطالعات فرهنگى يعنى مطالعه ارتباطات.

من در سال 1976 در کنفرانس انجمن بين المللى تحقيق در ارتباطات جمعى در انگلستان شرکت داشتم. آنجا براى نخستين بار با آقاى استيوارت هال ملاقات کردم. در کنار آقاى هربرت شيلر آمريکايى بودم که کتاب جديدشان را با عنوان «ارتباطات و سلطه فرهنگى» منتشر کرده و با خود آورده بودند. آقاى دکتر مولانا هم بودند. آقاى هال از من دعوت کردند که بعد از کنفرانس به دانشگاه بيرمنگام سرى بزنم و خدمت ايشان برسم. بعد از کنفرانس به آن دانشگاه رفتم و با ايشان صحبت کردم. از آن تاريخ به بعد توجه من به موضوع مطالعات فرهنگى جلب شد. به همين جهت در کارهاى مطالعاتى و تحقيقاتى ودر دروس خودم و به ويژه در سال‌هاى اخير هميشه به مبحث مطالعات فرهنگى پرداخته‌ام بر پايه آن آشنايى و مطالعاتم و با توجه به آنچه استنباط کرده‌ام، مکتب مطالعات فرهنگى را يکى از شاخه هاى مطالعات انتقادى در ارتباطات مى‌دانم.

سرچشمه مطالعات انتقادى را مى‌توان در ادبيات مارکسيسم ارتودوکس جست و جو کرد. ابتدا در آثار مارکس، انگلس، لنين و سپس در مباحث و رويکردهاى نوترآنتونيو گرامشي .

مکتب دوم در مطالعات انتقادى، مکتب فرانکفورت است. زمانى که مکتب مطالعات فرهنگى در بيرمنگام تأسيس شد هنوز آثار مکتب فرانکفورت جمع آورى و به انگليسى ترجمه و معرفى نشده بود. به همين دليل با آنکه مکتب فرانکفورت از لحاظ تاريخى مقدم بر مکتب مطالعات فرهنگى است، ولى ديرتر شناخته شد.

مکتب ديگر، مکتب ساختارگرايى فرانسوى است، که کسانى همچون آلتوسر نظريه پرداز آن بودند.

آخرين مکتب هم مکتب مطالعات انتقادى اقتصاد سياسى ارتباطات است که از جمله چهره‌هاى شاخص آن هربرت شيلر است .

ما در سال‌هاى اخير وقتى به مبحث مطالعات انتقادى در ارتباطات مى‌پرداختيم، همه اين مباحث و مکاتب را در کنار هم بررسى مى‌کرديم و مطالعات فرهنگى را يکى از شاخه هاى مهم اين مطالعات مى‌دانيم. مى‌خواهم خدمت دوستان عرض کنم که ما تاکنون توجه خاصى به اين رشته داشته‌‌ايم.

در هرصورت مکتب مطالعات فرهنگى انگلستان در شرايط خاص تاريخى به وجود آمد که بايد به آن اوضاع توجه داشت. تأسيس اين مکتب بعد از جنگ جهانى دوم بود؛ در انگلستان دولت کارگرى روى کار آمده بود و قصد داشت اصلاحاتى انجام دهد. به همين خاطر نخستين اقدامى که بعد از جنگ جهانى دوم انجام داد، تشکيل کميسسيون تحقيق مربوط به مطبوعات بود. قرار بود حزب کارگر با انحصارهاى مطبوعاتى مقابله کند. سپس نياز به تحقيق در باره مطبوعات مطرح شد تا بر پايه آن دولت بتواند قانونگذارى کند و براى اصلاح وضع، بخصوص مقابله با انحصارهاى مطبوعاتى و تمرکز اقتصادى مطبوعات، راه حلى پيدا شود. اين مطالعات از سال 1947 تا 1949 ادامه داشت. البته در عمل، به علت مخالفت‌هاى زيادى که صورت گرفت، گزارش خوبى تهيه نشد. امکان مقابله با تراست‌ها و انحصارهاى مطبوعاتى اندک بود و جمعى که مطالعات را انجام مى‌دادند ناچار بود جانب احتياط را بگيرد. در نهايت شوراى مطبوعات تشکيل شد. اين شورا، به تقليد از کشورهاى اسکانديناوى از نمايندگان روزنامه نگاران، صاحبان و مديران مطبوعات و نمايندگان جامعه مدنى تشکيل شد و از سال 1953 شروع به کار کرد.

فعاليت اين شورا تا اواسط دهه 1990 با همين نام ادامه داشت تا اينکه به کميسيون شکايت‌هاى مطبوعاتى تغيير نام داد. آغاز فعاليت مکتب مطالعات فرهنگى در چنان اوضاع واحوالى بود. گرچه تعدادى از کسانى که مکتب مطالعات فرهنگى را پى‌ريزى و رهبرى کردند از دانشگاه‌هاى معروفى مثل آکسفورد و کمبريج فارغ التحصيل شده بودند، اما به دليل افکار چپ و نئومارکسيستى خود به دانشگاه‌ها راه داده نشدند. آن‌ها کوشيدند فرهنگ را از منظرى متفاوت و غيرمرسوم مطالعه کنند. در اين ميان چهار نفر شاخص بودند: استوارت هال، ريمون ويليامز، ادوارد تامسون و ريچارد بوگارت.

اين چهار نفر بنيانگذاران مکتب مطالعات فرهنگى هستند که هرکدام مطالعات ارتباطى خاصى نيز دارند. براى مثال آقاى بوگارت کتاب معروفى با عنوان «بررسى درباره چگونگى تاثير نشريات و سرگرمى‌ها در جامعه انگلستان». هدف مطالعات آن‌ها پى بردن به تأثير وسايل ارتباط جمعى بر فرهنگ مردم بويژه کارگران بود. قصد آن‌ها دقت در سلطه فرهنگى غيرمستقيم مؤسسات مطبوعاتى و انتشاراتى در جامعه انگلستان بود. باز يادآورى مى‌کنم که اين چهار نفر راديکال بودند، انديشه هاى سوسياليستى داشتند و با تجربه شوروى هم مخالف بودند.

در سال 1964 مرکز مطالعات فرهنگى در دانشگاه بيرمنگام تأسيس شد که ابتدا آقاى بوگارت رئيس آن بود. بعد از مدتى، چون بوگارت به معاونت مدير کل يونسکو منصوب شد و کار خود را در پاريس دنبال مى‌کرد، آقاى استوارت هال مسئوليت او را برعهده گرفت.

مطالعات اين افراد تا دهه 1980 مبتنى بر تجزيه و تحليل محتواى مطبوعاتى بود و به همين خاطر آن‌ها به متن‌ها توجه خاصى داشتند. کم کم به بررسى مخاطبان هم توجه کردند و موضوع تأثير پيام بر مخاطبان را مورد توجه قرار دادند. اين موضوع، زمينه انشعاب در مکتب مطالعات فرهنگى را فراهم کرد. به اين ترتيب که خانم ايزابل آنگ تحقيقى درباره يک سريال معروف آمريکايى انجام داد و بر اساس آن نظريه مخاطب فعال را مطرح کرد، درحالى که اکثر نظريه پردازان مکتب انتقادى بيرمنگام يا مکتب انتقادى اقتصاد سياسى با اين نظريه موافق نبودند و عقيده داشتند که از طريق وسايل ارتباطى جمعى، مستقيم و غيرمستقيم، سلطه بر جامعه حاکم مى‌شود و بايد با آن مقابله کرد. ولى خانم ايزابل آنگ و آقاى اليو کاتز، استاد قديمى دانشگاه کلمبيا، در اواخر 1970 بر اين موضوع پافشارى مى‌کردند که امپرياليسم فرهنگى معنا ندارد و وسايل ارتباط جمعى قادر نيستند به‌طور مستقيم بر مخاطبان تأثير بگذارند، بلکه مخاطبان عکس‌العمل نشان مى‌دهند و اين عکس‌العمل مخاطبان فعال، آثار منفى پيام‌هاى ارتباطى را از ميان مى‌برد.

در دوره حکومت خانم تاچر و پس از فروپاشى ديوار برلين، انشعاب‌ها و اختلاف‌ها در مکتب بيرمنگام بيشتر شد؛ به نحوى که عده‌اى از آن جدا شدند و مقدمات تعطيلى مرکز فراهم گرديد. آقاى استوارت هال بعد از بازنشستگى از آنجا کناره گيرى کرد و به دانشگاه آزاد (open university) رفت. برخى از اعضاى مکتب مطالعات فرهنگى هم مثل ريمون ويليامز فوت کردند.

به هر حال اگر در آثار اين محققان دقت کنيم، مى‌توانيم از حاصل پژوهش‌هاى آن‌ها استفاده ببريم. البته بايد به شرايط ايران خاص ايران توجه کنيم. مکتب مطالعات فرهنگى پيشينه خاص خود را دارد و ما نمى‌توانيم از آن تقليد کنيم. ما مسايل ديگرى هم داريم که برخى از آنها به روابط‌‌مان با دنيا و برخى به شرايط داخلى جامعه ما مربوط مى‌شود.

به اعتقاد من ما بايد با با فعاليت‌هاى يونسکو هماهنگى بيشترى داشته باشيم. چون يونسکو در برابر مسايل جهانى سازى فرهنگى و رويکرد يکنواخت سازى فرهنگ در جهان، موضوع تنوع فرهنگى را دنبال مى‌کند و در پى حفظ هويت فرهنگى ملت‌هاست. در اجلاس جهانى سران درباره جامعه اطلاعاتى هم اين مسايل دنبال خواهد شد. بنابراين ما بايد فعال باشيم تا هم مصالح خود را حفظ کنيم و هم بتوانيم به ساير کشورهاى در حال توسعه کمک کنيم.

دکتر محمد سعيد ذکايى، مدير گروه مطالعات فرهنگى دانشگاه علامه طباطبايى:

توجه به سازه هاى اجتماعى و فرهنگى به عنوان وجه مميزه جوانى و فرهنگ جوانى دستاورد مکتب مطالعات فرهنگى است.من به شاخه ديگرى از قلمرو مطالعات فرهنگى اشاره مى‌کنم و آن خرده فرهنگ‌ها و تجزيه و تحليل آن است. به طور خلاصه مى‌توان گفت تا پيش از شکل گيرى مکتب مطالعات فرهنگى، به «جوان» هم به عنوان يک موضوع سرگرم کننده و جالب و هم به عنوان موضوعى که مى‌تواند مسأله برانگيز باشد، نگاه مى‌شد. به‌ويژه وجه مسأله برانگيز بودن «جوان» بر ادبيات کلاسيک جامعه شناسى (خاصه آمريکا و مکتب شيکاگو) سايه انداخته بود؛ از جمله در مطالعاتى که با شيوه هاى قوم نگارانه، مشاهده‌اى و مشارکتى انجام مى‌شد.

اين نگاه به جوان که بر ادبيات جامعه شناسى جوان و خرده فرهنگ حاکم بود، اقتضائاتى داشت: از جمله در آن به جوان به عنوان يک گروه آمارى نگريسته مى‌شد که بايد اين دوره پررنج و پردردسر گذر را طى کند تا بتوان به او اعتماد کرد و جامعه آسايش داشته باشد. در واقع تلقى از جوان‌ به عنوان يک مقوله آمارى و اجتماعى، رويکردى براى کنترل آن‌ها بود.

اين نگاه تا دهه‌هاى 50 و 60 ادامه داشت تا اينکه در مطالعات فرهنگى بيرمنگام براى اولين بار بحث سازه اجتماعى و سازه فرهنگى به عنوان وجه مميزه جوانى و فرهنگ جوانى برجسته شد. مقصودم رهيافتى است که بر اساس آن خرده فرهنگ جوانى به‌عنوان چالشى سمبليک نسبت به نظم نمادينى جامعه تلقى شد و به اين ترتيب اصحاب مطالعات فرهنگى کوشيدند زمينه‌هاى مطالعه شکل گيرى خرده فرهنگ‌هاى جوانان را فراهم کنند.

ويژگى‌هاى روش شناختى اين نوع نگاه به جوان و مطالعه خرده فرهنگها بيشتر از مارکسيسم و نئومارکسيسم الهام مى‌گرفت؛ براى مثال بيشتر بر متغيرهايى مثل طبقه اجتماعى، سن، ايدئولوژى، مقاومت و سلطه تأکيد داشت.

ويژگى ديگر مطالعات مکتب بيرمنگام در زمينه خرده فرهنگ‌ها، رهيافت نشانه شناسانه آن بود. مثلا بررسى اينکه خرده فرهنگ‌هاى شکل گرفته در دوران بعد از جنگ جهانى دوم چگونه از نشانه‌هاى ظاهرى، همچون مد، آرايش و سبک، به‌عنوان نشانه‌اى براى اعتراض و رساندن پيام خود استفاده مى‌کردند؛ از خرده فرهنگ پت‌ها که به‌عنوان اولين خرده فرهنگ جدى بريتانيا ظاهر شدند و مناسبات نابسامان طبقاتى را با پوشيدن لباسهاى سبک ادوارد به سخره گرفتند تا پانک‌ها، هيپى‌ها، موج سوارها و ....

بر پايه اين مطالعات، به نظر من توجه به مطالعات بيرمنگام براى ما اين فايده را دارد که به‌طور غيرکليشه‌اى، غيرآمرانه و همدردانه به جوان و خرده فرهنگ جوان نگاه کنيم. نبايد جوانى را به‌عنوان دوره‌اى پر درد و رنج تلقى کرد که بايد سپرى شود و جوانان صرفا پس از رسيدن به دوران بزرگسالى از حقوق شهروندى برخواردار شوند. گرچه هنوز فاصله زيادى با چنين نگاه و تلقى‌اى در جامعه ما وجود دارد، ولى به هرحال نشانه هاى مثبتى مشاهده مى‌شود و اميدواريم سهم جامعه دانشگاهى در اين تجديد نظر و بازنگرى به جوان برجسته تر باشد.

سهم و اثر ديگر مکتب مطالعات فرهنگى توجه به صورت‌هاى مردم پسند فرهنگ و خرده فرهنگ است. توجه مکتب مطالعات فرهنگى از جمله معطوف به گروه‌هاى مهجور و حاشيه‌اى شد که قبل از آن کمتر مورد توجه جوامع علمى و دانشگاهى قرار مى‌گرفتند؛ گروه‌هاى محروم به لحاظ طبقاتى تا دختران جوان. اساسا رسالت مطالعات فرهنگى همين بوده است. مکتب مطالعات فرهنگى بيش از آنکه خرده فرهنگ‌ها را کنترل پذير بداند، بازتابى از فضاى سياسى جامعه تلقى مى‌کند.

البته مطالعات خرده فرهنگى بيرمنگام از انتقاد مصون نمانده است. براى مثال تأکيد آنان بر طبقه و سن و اهميت کمتر قائل شدن براى نژاد و قوميت از جمله نقطه ضعف‌هاى اين مکتب تلقى شده است. رمانتيک ساختن شيوه هاى زندگى گروه‌هاى مورد اشاره و شيوه‌هاى مقاومت آنها دستاويز ديگر منتقدان است. غير متعارف و غير عادى جلوه دادن و منفعل فرض کردن کودکان و جوانان عادى، اعتقاد به جبر اقتصادى، که ملهم از تمايلات مارکسيستى و مکتب بيرمنگام است، دوقطبى کردن جامعه (سلطه پذير- سلطه گر، مقاومت و همنوايى، تسلط و تابعيت و ...) نيز از انتقادات ديگرى است که به اين مکتب وارد مى‌شود.

دکتر ناصر فکوهى، مديرگروه انسان شناسى دانشگاه تهران مطالعات فرهنگى و انسان شناسى:مکتب مطالعات فرهنگى هيچگاه تکليف خود را با موضوع روش شناسى روشن نکرده است .

در مورد بحث تاريخى مکتب مطالعات فرهنگى بايد بگويم هر رشته‌اى که تأسيس مى‌شود، لاجرم داراى يک نام مى‌شود و آن نام، ميراثى را به همراه مى‌آورد که بايد آن را پذيرفت. هرجاى دنيا که از مطالعات فرهنگ (cultrul studies) صحبت کنيد، اولين نامى که به ذهن متبادر مى‌شود نام ريمون ويليامز و بيرمنگام است. اين ميراثى است که از آن گريزى نيست و بايد به نحوى ارتباط خود را با آن مشخص کرد. درست مثل انسان شناسى که وقتى بحث آن مى‌شود، مى‌پذيريم که اين رشته 150 سال است که وجود دارد و شروع آن با استعمار بوده است. همچنان که نمى‌توان ارتباط ميان پيشينه انسان‌شناسى را با استعمار انکار کرد، به همين ترتيب به هنگام مطالعه مکتب مطالعات فرهنگى بايد ارتباط آن را با بيرمنگام پذيرفت.

اما بيرمنگام صرفا يک نقطه عزيمت تاريخى نيست، بلکه واقعيتى است که مى‌توان آن را از وجوه مختلف تحليل کرد. براى مثال اينکه کسانى مثل بوگارت و ويليامز را به دانشگاه راه ندادند. اين‌ افراد داراى موضع طبقاتى کارگرى بودند و از همين موضع در مقابل آريستوکراسى دهشتناک انگليس مطالعات فرهنگى را مورد توجه قرار دادند. به همين دليل هم بود که نام مرکز مطالعات فرهنگى بيرمنگام را براى خود انتخاب کردند. همچنان‌که مى‌دانيد در انگليس آن زمان، اگر کسى مى‌خواست جاى محترمانه‌اى درست کند، نامش را مؤسسه مى‌گذاشت نه مرکز. دوستانى که در انگليس تحصيل کرده‌اند بهتر مى‌دانند به صورت معمول همه مى‌کوشند خود را به خانواده سلطنتى ارتباط دهند. به همين دليل نام تمام جاها و مکان‌هاى محترم و خيلى محترم با کلمه رويال شروع مى‌شود؛ از جمله در مؤسسه محترم در زمينه انسان شناسى ROYAL ANTROPOLIGYCAL INSTITUE است. در واقع جاهايى که نه پيشوند رويال در ابتداى نامشان است و نه به آن‌ها مؤسسه اطلاق مى‌شود خودبه‌خود در درجه بندى پايين ترى قرار مى‌گيرند. کسانى که آن «مرکز» را درست کردند، درواقع مى‌خواستند در مقابل سيستم آريستوکراتيک دانشگاه‌هاى بريتانيا که در لندن متمرکز بودند قد علم کنند.

از طرفى بى جهت نبود که اين مرکز در يک شهر کارگرى به نام بيرمنگام تأسيس شد و باز هم بى جهت نبود که اين اتفاق در دهه 60 ميلادى اتفاق افتاد. در اين دهه، يک تحول و گذر واقعى در انگليس اتفاق افتاد و در کنار فرهنگ عالى يا سطح بالاى (high culture) قبل از جنگ جهانى دوم فرهنگ مردمى (popular culture) قرار گرفت. اما چرا يک فرهنگ مردمى به وجود آمد؟ چون بعد از جنگ جهانى دوم مصرف فرهنگى به شکل توليد انبوه (Mass Production) آغاز شد. يکى از مهمترين کتاب‌ها در زمينه مطالعات فرهنگى کتابى است که در آن اختصاصا به موضوع سوادآموزى پرداخته شده است و اينکه چه رويدادى سبب مى‌شود که مردم عادى و کارگران به باسواد شدن روى مى‌آورند؟ در واقع اين مردم عادى و کارگران، کسانى هستند که قرار است به خوانندگان روزنامه و مخاطبان راديو و تلويزيون تبديل شوند. به تبع آن فرهنگ جديدى نيز ظاهر مى‌شود. کسانى مثل ويليامز و دوستان مارکسيست او در شرايطى مايل به مطالعه در اين زمينه‌‌ها بودند که نظام دانشگاهى بريتانيا اجازه چنين کارى را نمى‌داد.

بر اين اساس بى‌دليل نبود که بنيانگذاران بيرمنگام به مکتب فرانکفورت تعلق خاطر و رويکردى کاملا ضد پوزيتيويستى داشتند. مکتب مطالعات فرهنگى هيچگاه تکليف خود را با موضوع روش شناسى روشن نکرده است. به همين دليل مى‌توان با قاطعيت گفت که نخستين ابهام در مطالعات فرهنگى ابهام روش‌شناسانه است؛ همچنان که اگر امروز هم آخرين آثار اين مکتب را مطالعه کنيد در مى‌يابيد اهميتى براى متد قائل نيستند.

اما در بين رشته هاى جديد هيچ رشته‌اى به انسان شناسى نزديک تر از مطالعات فرهنگى نيست. در انگلستان هم اين دو رشته به‌طور موازى در کنار هم وجود داشته‌اند. وجه تمايز اين‌دو رشته آن است که انسان شناسى خود را مؤظف به رعايت پاراديم‌هاى عمومى علوم اجتماعى مى‌داند؛ البته ممکن است در اين پارادايم‌ها دخالت و نوآورى‌هاى فراوانى داشته باشد. انسان شناسى خود را ملزم به تبعيت از خانواده علوم اجتماعى(جامعه شناسى، جمعيت شناسى، روانشناسى اجتماعى و ...) مى‌داند، درحاليکه در باره مطالعات فرهنگى چنين نيست. در عين حال مطالعات فرهنگى رويکردى کلان به مسائل و موضوعات دارد، ولى رويکرد انسان شناسى، هولستيک [کليت باور] است.

خلاصه :

● مطالعات فرهنگي مي خواهد صداهاي خاموش و گروه هاي به حاشيه رانده شده را نمايندگي كند.

● مطالعات فرهنگي مي خواهد رويه هاي فرهنگي و نسبت شان را با قدرت بررسي كند و به عبارتي ديگر قدرت را نقد بكند . ( نقد قدرت )

● مطالعات فرهنگي مي خواهد زندگي روزمره افراد را مورد مطالعه و بررسي قرار دهد .

● مطالعات فرهنگي مي خواهد به انساني تر شدن زندگي روزمره كمك كند . چگونه ؟ با تأكيد بر دو مفهوم دموكراسي و ارتباط تحريف نشده .

● مطالعات فرهنگي مي خواهد رهايي بخش باشد و رهايي از چي ؟ رهايي از سلطه ، استبداد زر و زور و تزوير ، رهايي از استعمار .

● مطالعات فرهنگي مي خواهد آگاهي بخش باشد و توده ها را از فريب برهاند . فريب ايدئولوژيكي و فريب رسانه ها .

● مطالعات فرهنگي مي خواهد به ارزيابي اخلاقي جامعه مدرن و فرهنگ توده ها توجه نشان بدهد .

منابع :

خوجملی مکتب مطالعات فرهنگي چیست؟

امین پروین، چیستی فرهنگ از دیدگاه استوارت هال

استريناتي، د، (1380)، مقدمه‌اي بر نظريه‌هاي فرهنگ عامه، ترجمه ثريا پاك نظر، تهران، انتشارات گام نو

کوش ، د ، (1381) ، مفهوم فرهنگ در علوم اجتماعی ، ترجمه فریدون وحیدا ، تهران،انتشارات سروش .

اسمیت ، فیلیپ ، ( 1383) ، درآمدی بر نظریه فرهنگی ، ترجمه حسن پویان ،تهران ، دفتر پژوهش های فرهنگی.

اسميت ، فليپ . درآمدي بر نظريه فرهنگي ، حسن پويان . پژوهش هاي فرهنگي ، 83

استونز ، راب . متفكران بزرگ جامعه شناسي ( فصل استوارت هال ) ، مهرداد ميردامادي ، مركز ، 83

باركر ، كريس . مطالعات فرهنگي چيست ؟ محمود ارغوان ، روزنامه آينده نو

( شماره هاي 70– 82 – 88 – 110 ) سال 1385 .

دورنيگ ، سايمون . مطالعات فرهنگي ، نيما ملك محمدي و شهريار وقفي پور ، تلخون ، 82

ميلنر ، آندرو و براويت ، جف درآمدي بر نظريه فرهنگي معاصر ، جمال محمدي ، ققنوس ، 1385

WWW . velashedi .blogfa . com

دكتر محمد رضايي - نگاهي كلي به تاريخچه ظهور مطالعات فرهنگي

خانم آننا مک کارتی موضوع سنجش پذیری رادرارتباط با مطالعات فرهنگی بررسی نموده است.سنجش پذیری یک موضوع روش شناختی قدیمی است که درمیان تمامی حوزه ها ورشته ها مشترک می باشد.درمورد مطالعات فرهنگی موضوع سنجش نه تنها تضادبین روشهای کمی وکیفی راالقا می کند،بلکه موضوعات ونگرانی های فضایی رادرارتباط با جغرافیای سوژه موردنظررامطرح می کند.منظوراین است که ما درمطالعات فرهنگی نمی توانیم تنها بر روشهای کمی تکیه کنیم،بلکه بایدازروشهای کیفی استفاده کنیم.زیرادررویکردپوزیتیویستی،نتایج به دست آمده ازتحقیق قابل تعمیم است.امادرمطالعات فرهنگی به خاطرمحلی بودن،نتایج آن فقط براساس آن مکان وزمان خاص قابل تعمیم است وقابل استفاده برای آن مکان وزمان خاص می باشد.

درمطالعات فرهنگی مقیاس یا سنجش یک کلمه معمولی نیست،بلکه یک سری سیاستهای سنجشی می باشد.که به لحاظ تاریخی،دوره های مطالعات فرهنگی را همزمان با تولیدعلم دررشته ها وبخش های آموزش عالی راتحت تاثیرقرارداده است ودرمنابع تحقیق طوری معرفی شده که ازیک دوره به دوره تاریخی دیگر فرق می کند.زیرا مطالعات فرهنگی سیاسی بوده وبه تحولات سیاسی واکنش نشان داده ودرهردوره نسبت به دوره دیگر تحت تاثیر یک عامل سیاسی(طبقه،نژاد،جنسیت و……)بوده است.

دلیل دیگری که مطالعات فرهنگی تعریف ثابتی نداشته است،پاسخهایی است که به وضعیتهای اجتماعی درداخل وخارج دانشگاه به وقوع ÷یوسته است.

کلمهscale به عنوان یک مفهوم روش شناختی دردوره های آغازین تاکسونوم(طبقه بندی علمی)مدرن دیده می شود،ازقرن ۱۷کاربردهای مختلف این کلمه به موازات توسعه سلسله مراتبی علم شروع شده است.ازهمین قرن(۱۷)به عنوان مدلی برای طبقه بندی مفهومی موجودات به کاررفته است.

بیکن درسال ۱۶۰۵ ازکتاب”توسعه ودانش”تعریفی ازسنجش ارائه داده است،که سنجش را به عنوان وسیله چینش نردبانی بیان می کند،افزودن “نسبیت” به این مفهوم ما را به طور کامل ازمفهوم نردبانی وسلسله مراتبی دورمی کند.سنجش به عنوان”نسبیت”باعث جذب اهمیت چیزی ازطریق مقایسه آن با چیزهای دیگرمی شود،بدون اینکه قضاوتی خارجی بنماییم.

درتعریف”نسبیت”روابط بین مراجعه شده ونشانه،دقیق وکمی می باشد.این تعریف درنقشه برداری ودرحقیقت درتمامی تعریفهای مرتبط با حوزه نقشه برداری به کار می رودواولین نقشه درسال ۱۶۶۲ درشهرلندن به کارگرفته است.

روابط مقیاس به دلیل ریاضی بودنشان،قابل اعتمادند وبنابراین رابطه دائمی رابینشکل(نقشه)وواقعیت راتضمین می نماید.

استفاده های همزمان ازکلمهscale که ازقلمروفیزیکی به قلمروذهنی قضاوت وتحلیل فراتررفته،به یک معضل روش شناختی درفرایندتحقیق منجرمی شود.

کاربردهای به کارگیری مقیاس دررویکردپوزیتیویستی:

الف)گستره معنایی کلمهscale سطح وسیعی ازذهنیت وعینیت،جامعیت وصورت ومعناراپوشش می دهدوروشهای مختلف تحقیق با توجه به معنای متعدداین واژه درسطوح مختلف تغییرمی یابد.

ب)تعیین مقیاس مناسب محدوده مطالعات موردی را مشخص می کند.این مقیاسها،حوزه ها وزیرحوزه های تحقیق را مشخص نموده است.(اقتصادخردوکلان)

ج)درجه مقیاس همچنین نقش کلیدی رادرروش شناسی بازی می کندونقش اولیه درتفاوت بین روش وفن(تکنیک)ایفاء می نماید.کلمه تکنیک به اعمال صوری مثل مشاهده،یادداشت برداری،شمارش و……دلالت دارد،درحالیکه روش به فرایندکلی تر عکس العمل درباره شرایط تولیدعلم می پردازد.

درجات مقیاس درمطالعات فرهنگی:

دراین بخش نظریات چپ گرایان که مطالعات فرهنگی را ازنظرتاریخی یک حرکت یاجنبش می دانند ومعتقدند که فرایندهای مطالعات فرهنگی توسط ملاحظات سیاسی خاصی هدایت شده یا درحقیقت باید بشود.بحث روش شناسی مقیاس درمقاله معروف استواارت هال با عنوان دوپارادایم قابل مشاهده است.این مقال به بحث درباره فرهنگ گراهای تجربی همانند تامپسون وویلیامز وساختارگرایان دردهه ۱۹۷۰ می پردازد.این بحثها غالبا درباره مقیاس وعینیت درمدلهای مارکسیستی می باشد.استوارت هال این را یک تضاد دروغین می داند.وظیفه مطالعات فرهنگی انتخاب یکی از این دو نیست،بلکه پیروی از روش کلیت گرای گرامشی می باشد.

هنگامی که هال این مقاله را نوشت دیگرفرهنگ گرایی ،نظریه مسلط نبود،درحالیکه پارادایم ساختارگرایی نیزوجودداشت ولی هرکدام دارای ضعف هایی بودند.هال معتقدبودکه تحلیل بایدکلیت زیسته رابشکافد تا درنتیجه بتواند دروضعیت های مقرر ومعین تامل کندوبایدبرفرهنگ زندگی روزمره مردم تاکید شود.

دراوایل دهه ۱۹۷۰ ،اهمیت اندیشه گرامشی به ویژه مفهوم ابداعی وی به نام”هژمونی”درتحلیل فرهنگی جای خودرابازکرد.مفروضه اصلی روش شناختی اواصالت دادن به واقع گرایی است،چون روشنفکری بود که نه به حفظ،بلکه به تغییروضع موجودمتعهد است،استراتژی وی به آنچه هست قرار می دهد نه به آنچه که باید باشد.گرامشی توجه به عینیت دنیای بیرون را با توجه به ذهنیت درونی انسانهادرهم می آمیزدواین نشانه ان است که گرامشی بیشترازروش کیفی بهره برده تاکمی.اساسامفهوم بنیادین اندیشه گرامشی،یعنی هژمونی تنها باتامل وتفهم برداشتهای ذهنی افرادوگروههای تحت سلطه شکل می گیرد.

ماتریالیسم فرهنگی نظریه ای است که توسط ریموندویلیامز درباره فرهنگ ساخته شده است.ویلیامز فرهنگ را فرایندی مولدوثمربخش ازدوحیث مادی واجتماعی می داند.اوباتکیه براین اعتقادکه فرهنگ هم خصلت واقعی دارد وهم مادی،بران چیزی غلبه می کند که آن را تقابل کاذب بین تحلیلهای ایده ئالیستی فرهنگ(فرهنگ درمقام خودآگاهی)وتحلیلهای ماتریالیست (فرهنگ درمقام روبنای شالوده اقتصادی)می خواند.

درجه بندی اولین تلاش مطالعات فرهنگی برای اتخاذ فرضیات بین رشته ای مقیاس به منظور ایجادتوجه به اهداف سیاسی خاص است.درجه بندی یک اسم ذهنی است.اما آنچه که درروزهای اول مطالعات فرهنگی نشان می دهد نوعی ازعینیت گرایی است.

اولویت درمطالعات فرهنگی بریتانیای،قدیم،نشانه تمایل به صحبت درباره زندگی شغلی مردم که لزوما دربافت محلی زندگی می کردند،بود.این را می توان دربعضی ازمجلات دهه ۵۰ میلادی مشاهده کرد،که شامل مروربرمطالب سینماوتلویزیون درموردموضوعاتی درحال تغییر درجامعه وزندگی روزمره کارگران بریتانیای پس ازجنگ می باشد.

اثرهوگارت با عنوان کاربردهای سواد،که مستقیما اهداف سیاسی نداشت،نقطه ای را مشخص کرد که درآن فرهنگ گرایی به طورجدی محورتاکیدش را ازادبیات به فرهنگ تغییرداد.هوگارت نوعی تحلیل قوم نگارانه را ازفرهنگ طبقه کارگرراانجام داد.مضمون محوری کتاب اواین بود،ازصدمه ای که رسانه های چاپی جدید به فرهنگ واردساخته است.(انحطاط فرهنگی)

آرتیکیولیشن سرآغاز یک روش شناختی طبقه ای درممالعات فرهنگی بود،که از طبقه به ساختارهای چندگانه ازجمله نژاد توجه می کند.

مهمترین چالش درحوزه مطالعات فرهنگی ورودفرهنگ جوانان وجداکردن خودازقشر کارگری می دانستند.دردهه ۱۹۷۰ توجه به متدولوژی تحقیق درمطالعات فرهنگی مبتنی برمبانی نظری شکل گرفت.(هژمونی فرهنگی)ودیدگاههای مارکسیستی نیزبرآن اثرگذاشت(تمرکزبه محل تولیدفرهنگ به جای خودفرهنگ).این تغییرنظریه باعث که به مطالعات فرهنگی به دید ماتریالیستی نگاه شود. (مطالعات فرهنگی وسیاستهای سنجشی آننامک کارتی، سید نادر ازدست)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   | 

اين وبلاگ ، يک وبلاگ درسي مي‌باشد که در راستاي پروژه‌ي تحقيقي درس نظريه‌هاي فرهنگي توسط دانشجويان :‌ محمد رضا روحاني و محمد صادق نصراللهي راه‌ اندازي شده است . درس مذکور توسط استاد محترم آقاي دکتر حسام‌الدين آشنا در دانشگاه امام صادق (ع) در نيمسال تحصيلي اول 86-87 تدريس مي‌شود . هدف از اين وبلاگ با عنوان مکتب مطالعات فرهنگي ، معرفي اجمالي مکتب مذکور و همچنين معرفي و نقد آراء‌ انديشمندان آن‌مي‌باشد . جهت نيل به اين هدف ، مطالب در چارچوب موضوعات ذيل ارائه مي‌گردد :

  • زندگي‌نامه‌ي انديشمندان مکتب
  • بررسي آراء‌ و نظرات انديشمندان مکتب
  • نقد آراء و نظرات انديشمندان

نکات:

1. انديشمنداني که در اين وبلاگ مورد بحث قرار مي‌گيرند طبق طرح درس استاد ، عبارتند از :

· ويليامز

· هوگارت

· هال

· هبيج

· مک رابي

· دوسرتو

2. موضوعات فوق به تدريج در وبلاگ ارائه مي‌گردد لذا مطالب موجود در هر موضوع داراي سير تکميلي تدريجي است .

3. در قسمت نقد آرا انديشمندان به دو جنبه پرداخته مي‌شود :

· نقد علمي : در اين عرصه نقد تخصصي انديشمندان فرهنگ را بر دانشمندان مکتب مطالعات فرهنگي ارائه مي‌کنيم .

· نقد ديني : در اين حوزه نيز ، نظرات مطرح در مکتب مطالعات فرهنگي را براساس تعاليم دين اسلام مورد نقد و بررسي قرار مي‌دهيم که عمده مباحث اين قسمت ، ابتکاري و نه اقتباسي مي‌باشد .

در پايان نيز از همه‌ي مراجعه‌کنندگان محترم تقاضا داريم که با انتقادات سازنده و تعاطي فکري دوستانه ، ما را در بهبود کمي و کيفي اين وبلاگ ياري کنند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:47  توسط محمد صادق نصراللهي - محمد رضا روحاني   |